سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » هم در این معنی با خوانش حمیدرضا محمدی

هم در این معنی (از بخش سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای) را با خوانش حمیدرضا محمدی بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۲۹ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۳۱ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

خبر یافت گردن‌کشی در عراق

که می‌گفت مسکینی از زیر طاق

تو هم بر دری هستی امیدوار

پس امید بر در نشینان برآر

نخواهی که باشد دلت دردمند

دل دردمندان برآور ز بند

پریشانی خاطر دادخواه

براندازد از مملکت پادشاه

تو خفته خنک در حرم نیمروز

غریب از برون گو به گرما بسوز

ستاننده داد آن کس خداست

که نتواند از پادشه دادخواست

سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » گفتار اندر نظر در حق رعیت مظلوم با خوانش حمیدرضا محمدی

گفتار اندر نظر در حق رعیت مظلوم (از بخش سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای) را با خوانش حمیدرضا محمدی بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۳۸ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۴ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

تو کی بشنوی نالهٔ دادخواه

به کیوان برت کلهٔ خوابگاه؟

چنان خسب کآید فغانت به گوش

اگر دادخواهی برآرد خروش

که نالد ز ظالم که در دور توست

که هر جور کاو می‌کند جور توست

نه سگ دامن کاروانی درید

که دهقان نادان که سگ پرورید

دلیر آمدی سعدیا در سخن

چو تیغت به دست است فتحی بکن

بگو آنچه دانی که حق گفته به

نه رشوت ستانی و نه عشوه ده

طمع بند و دفتر ز حکمت بشوی

طمع بگسل و هرچه دانی بگوی

سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » حکایت در شناختن دوست و دشمن را با خوانش حمیدرضا محمدی

حکایت در شناختن دوست و دشمن را (از بخش سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای) را با خوانش حمیدرضا محمدی بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۷۴ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۷۸ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

شنیدم که دارای فرخ تبار

ز لشکر جدا ماند روز شکار

دوان آمدش گله‌بانی به پیش

به دل گفت دارای فرخنده کیش

مگر دشمن است این که آمد به جنگ

ز دورش بدوزم به تیر خدنگ

کمان کیانی به زه راست کرد

به یک دم وجودش عدم خواست کرد

بگفت ای خداوند ایران و تور

که چشم بد از روزگار تو دور

من آنم که اسبان شه پرورم

به خدمت بدین مرغزار اندرم

ملک را دل رفته آمد به جای

بخندید و گفت: ای نکوهیده رای

تو را یاوری کرد فرخ سروش

وگر نه زه آورده بودم به گوش

نگهبان مرعی بخندید و گفت:

نصیحت ز منعم نباید نهفت

نه تدبیر محمود و رای نکوست

که دشمن نداند شهنشه ز دوست

چنان است در مهتری شرط زیست

که هر کهتری را بدانی که کیست

مرا بارها در حضر دیده‌ای

ز خیل و چراگاه پرسیده‌ای

کنونت به مهر آمدم پیشباز

نمی‌دانیم از بداندیش باز

توانم من، ای نامور شهریار

که اسبی برون آرم از صد هزار

مرا گله‌بانی به عقل است و رای

تو هم گلهٔ خویش باری، بپای

در آن تخت و ملک از خلل غم بود

که تدبیر شاه از شبان کم بود

سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » در معنی شفقت بر حال رعیت با خوانش حمیدرضا محمدی

در معنی شفقت بر حال رعیت (از بخش سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای) را با خوانش حمیدرضا محمدی بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۹۸ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۱٫۰۶ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

شنیدم که فرماندهی دادگر

قبا داشتی هر دو روی آستر

یکی گفتش ای خسرو نیکروز

ز دیبای چینی قبایی بدوز

بگفت این قدر ستر و آسایش است

وز این بگذری زیب و آرایش است

نه از بهر آن می‌ستانم خراج

که زینت کنم بر خود و تخت و تاج

چو همچون زنان حله در تن کنم

به مردی کجا دفع دشمن کنم؟

مرا هم ز صد گونه آز و هواست

ولیکن خزینه نه تنها مراست

خزاین پر از بهر لشکر بود

نه از بهر آذین و زیور بود

سپاهی که خوشدل نباشد ز شاه

ندارد حدود ولایت نگاه

چو دشمن خر روستایی برد

ملک باج و ده یک چرا می‌خورد؟

مخالف خرش برد و سلطان خراج

چه اقبال ماند در آن تخت و تاج؟

رعیت درخت است اگر پروری

به کام دل دوستان بر خوری

به بی‌رحمی از بیخ و بارش مکن

که نادان کند حیف بر خویشتن

مروت نباشد بر افتاده زور

برد مرغ دون دانه از پیش مور

کسان بر خورند از جوانی و بخت

که بر زیردستان نگیرند سخت

اگر زیردستی در آید ز پای

حذر کن ز نالیدنش بر خدای

چو شاید گرفتن به نرمی دیار

به پیکار خون از مشامی میار

به مردی که ملک سراسر زمین

نیرزد که خونی چکد بر زمین

شنیدم که جمشید فرخ سرشت

به سرچشمه‌ای بر به سنگی نوشت

بر این چشمه چون ما بسی دم زدند

برفتند چون چشم بر هم زدند

گرفتیم عالم به مردی و زور

ولیکن نبردیم با خود به گور

چو بر دشمنی باشدت دسترس

مرنجانش کاو را همین غصه بس

عدو زنده سرگشته پیرامنت

به از خون او کشته در گردنت

سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » گفتار اندر بخشایش بر ضعیفان با خوانش حمیدرضا محمدی

گفتار اندر بخشایش بر ضعیفان (از بخش سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای) را با خوانش حمیدرضا محمدی بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۸۲ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۸۸ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

نه بر حکم شرع آب خوردن خطاست

وگر خون به فتوی بریزی رواست

که را شرع فتوی دهد بر هلاک

الا تا نداری ز کشتنش باک

وگر دانی اندر تبارش کسان

بر ایشان ببخشای و راحت رسان

گنه بود مرد ستمکاره را

چه تاوان زن و طفل بیچاره را؟

تنت زورمند است و لشکر گران

ولیکن در اقلیم دشمن مران

که وی بر حصاری گریزد بلند

رسد کشوری بی گنه را گزند

نظر کن در احوال زندانیان

که ممکن بود بی‌گنه در میان

چو بازارگان در دیارت بمرد

به مالش خساست بود دستبرد

کز آن پس که بر وی بگریند زار

به هم باز گویند خویش و تبار

که مسکین در اقلیم غربت بمرد

متاعی کز او ماند ظالم ببرد

بیندیش از آن طفلک بی پدر

وز آه دل دردمندش حذر

بسا نام نیکوی پنجاه سال

که یک نام زشتش کند پایمال

پسندیده کاران جاوید نام

تطاول نکردند بر مال عام

بر آفاق اگر سر به سر پادشاست

چو مال از توانگر ستاند گداست

بمرد از تهیدستی آزاد مرد

ز پهلوی مسکین شکم پر نکرد

سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » حکایت در تدبیر و تأخیر در سیاست با خوانش حمیدرضا محمدی

حکایت در تدبیر و تأخیر در سیاست (از بخش سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای) را با خوانش حمیدرضا محمدی بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۵٫۴۲ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۵٫۸۸ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

ز دریای عمان برآمد کسی

سفر کرده هامون و دریا بسی

عرب دیده و ترک و تاجیک و روم

ز هر جنس در نفس پاکش علوم

جهان گشته و دانش اندوخته

سفر کرده و صحبت آموخته

به هیکل قوی چون تناور درخت

ولیکن فرو مانده بی برگ سخت

دو صد رقعه بالای هم دوخته

ز حراق و او در میان سوخته

به شهری در آمد ز دریا کنار

بزرگی در آن ناحیت شهریار

که طبعی نکونامی اندیش داشت

سر عجز در پای درویش داشت

بشستند خدمتگزاران شاه

سر و تن به حمامش از گرد راه

چو بر آستان ملک سر نهاد

نیایش کنان دست بر بر نهاد

درآمد به ایوان شاهنشهی

که بختت جوان باد و دولت رهی

نرفتم در این مملکت منزلی

کز آسیب آزرده دیدم دلی

ندیدم کسی سرگران از شراب

مگر هم خرابات دیدم خراب

ملک را همین ملک پیرایه بس

که راضی نگرد به آزار کس

سخن گفت و دامان گوهر فشاند

به نطقی که شاه آستین برفشاند

پسند آمدش حسن گفتار مرد

به نزد خودش خواند و اکرام کرد

زرش داد و گوهر به شکر قدوم

بپرسیدش از گوهر و زاد و بوم

بگفت آنچه پرسیدش از سرگذشت

به قربت ز دیگر کسان بر گذشت

ملک با دل خویش با گفت و گو

که دست وزارت سپارد بدو

ولیکن بتدریج تا انجمن

به سستی نخندند بر رای من

به عقلش بباید نخست آزمود

به قدر هنر پایگاهش فزود

برد بر دل از جور غم بارها

که نا آزموده کند کارها

چو قاضی به فکرت نویسد سجل

نگردد ز دستاربندان خجل

نظر کن چو سوفار داری به شست

نه آنگه که پرتاب کردی ز دست

چو یوسف کسی در صلاح و تمیز

به یک سال باید که گردد عزیز

به ایام تا بر نیاید بسی

نشاید رسیدن به غور کسی

ز هر نوع اخلاق او کشف کرد

خردمند و پاکیزه دین بود مرد

نکو سیرتش دید و روشن قیاس

سخن سنج و مقدار مردم شناس

به رای از بزرگان مهش دید و بیش

نشاندش زبردست دستور خویش

چنان حکمت و معرفت کار بست

که از امر و نهیش درونی نخست

در آورد ملکی به زیر قلم

کز او بر وجودی نیامد الم

زبان همه حرف گیران ببست

که حرفی بدش بر نیامد ز دست

حسودی که یک جو خیانت ندید

به کارش نیامد چو گندم تپید

ز روشن دلش ملک پرتو گرفت

وزیر کهن را غم نو گرفت

ندید آن خردمند را رخنه‌ای

که در وی تواند زدن طعنه‌ای

امین و بد اندیش طشتند و مور

نشاید در او رخنه کردن به زور

ملک را دو خورشید طلعت غلام

به سر بر، کمر بسته بودی مدام

دو پاکیزه پیکر چو حور و پری

چو خورشید و ماه از سدیگر بری

دو صورت که گفتی یکی نیست بیش

نموده در آیینه همتای خویش

سخنهای دانای شیرین سخن

گرفت اندر آن هر دو شمشاد بن

چو دیدند کاوصاف و خلقش نکوست

به طبعش هواخواه گشتند و دوست

در او هم اثر کرد میل بشر

نه میلی چو کوتاه‌بینان به شر

از آسایش آنگه خبر داشتی

که در روی ایشان نظر داشتی

چو خواهی که قدرت بماند بلند

دل، ای خواجه، در ساده رویان مبند

وگر خود نباشد غرض در میان

حذر کن که دارد به هیبت زیان

وزیر اندر این شمه‌ای راه برد

به خبث این حکایت بر شاه برد

که این را ندانم چه خوانند و کیست!

نخواهد به سامان در این ملک زیست

سفر کردگان لاابالی زیند

که پروردهٔ ملک و دولت نیند

شنیدم که با بندگانش سر است

خیانت پسند است و شهوت پرست

نشاید چنین خیره روی تباه

که بد نامی آرد در ایوان شاه

مگر نعمت شه فرامش کنم

که بینم تباهی و خامش کنم

به پندار نتوان سخن گفت زود

نگفتم تو را تا یقینم نبود

ز فرمانبرانم کسی گوش داشت

که آغوش را اندر آغوش داشت

من این گفتم اکنون ملک راست رای

چو من آزمودم تو نیز آزمای

به ناخوب تر صورتی شرح داد

که بد مرد را نیکروزی مباد

بداندیش بر خرده چون دست یافت

درون بزرگان به آتش بتافت

به خرده توان آتش افروختن

پس آنگه درخت کهن سوختن

ملک را چنان گرم کرد این خبر

که جوشش برآمد چو مرجل به سر

غضب دست در خون درویش داشت

ولیکن سکون دست در پیش داشت

که پرورده کشتن نه مردی بود

ستم در پی داد، سردی بود

میازار پروردهٔ خویشتن

چو تیر تو دارد به تیرش مزن

به نعمت نبایست پروردنش

چو خواهی به بیداد خون خوردنش

از او تا هنرها یقینت نشد

در ایوان شاهی قرینت نشد

کنون تا یقینت نگردد گناه

به گفتار دشمن گزندش مخواه

ملک در دل این راز پوشیده داشت

که قول حکیمان نیوشیده داشت

دل است، ای خردمند، زندان راز

چو گفتی نیاید به زنجیر باز

نظر کرد پوشیده در کار مرد

خلل دید در رای هشیار مرد

که ناگه نظر زی یکی بنده کرد

پری چهره در زیر لب خنده کرد

دو کس را که با هم بود جان و هوش

حکایت کنانند و ایشان خموش

چو دیده به دیدار کردی دلیر

نگردی چو مستسقی از دجله سیر

ملک را گمان بدی راست شد

ز سودا بر او خشمگین خواست شد

هم از حسن تدبیر و رای تمام

به آهستگی گفتش ای نیک نام

تو را من خردمند پنداشتم

بر اسرار ملکت امین داشتم

گمان بردمت زیرک و هوشمند

ندانستمت خیره و ناپسند

چنین مرتفع پایه جای تو نیست

گناه از من آمد خطای تو نیست

که چون بدگهر پرورم لاجرم

خیانت روا داردم در حرم

برآورد سر مرد بسیاردان

چنین گفت با خسرو کاردان

مرا چون بود دامن از جرم پاک

نباشد ز خبث بداندیش باک

به خاطر درم هرگز این ظن نرفت

ندانم که گفت آنچه بر من نرفت

شهنشاه گفت: آنچه گفتم برت

بگویند خصمان به روی اندرت

چنین گفت با من وزیر کهن

تو نیز آنچه دانی بگوی و بکن

تسبم کنان دست بر لب گرفت

کز او هر چه آید نیاید شگفت

حسودی که بیند بجای خودم

کجا بر زبان آورد جز بدم

من آن ساعت انگاشتم دشمنش

که بنشاند شه زیردست منش

چو سلطان فضیلت نهد بر ویم

ندانی که دشمن بود در پیم؟

مرا تا قیامت نگیرد بدوست

چو بیند که در عز من ذل اوست

بر اینت بگویم حدیثی درست

اگر گوش با بنده داری نخست

ندانم کجا دیده‌ام در کتاب

که ابلیس را دید شخصی به خواب

به بالا صنوبر، به دیدن چو حور

چو خورشیدش از چهره می‌تافت نور

فرا رفت و گفت: ای عجب، این تویی

فرشته نباشد بدین نیکویی

تو کاین روی داری به حسن قمر

چرا در جهانی به زشتی سمر؟

چرا نقش بندت در ایوان شاه

دژم روی کرده‌ست و زشت و تباه؟

شنید این سخن بخت برگشته دیو

به زاری برآورد بانگ و غریو

که ای نیکبخت این نه شکل من است

ولیکن قلم در کف دشمن است

مرا همچنین نام نیک است لیک

ز علت نگوید بداندیش نیک

وزیری که جاه من آبش بریخت

به فرسنگ باید ز مکرش گریخت

ولیکن نیندیشم از خشم شاه

دلاور بود در سخن، بی‌گناه

اگر محتسب گردد آن را غم است

که سنگ ترازوی بارش کم است

چو حرفم برآید درست از قلم

مرا از همه حرف گیران چه غم؟

ملک در سخن گفتنش خیره ماند

سر دست فرماندهی برفشاند

که مجرم به زرق و زبان آوری

ز جرمی که دارد نگردد بری

ز خصمت همانا که نشنیده‌ام

نه آخر به چشم خودم دیده‌ام؟

کز این زمره خلق در بارگاه

نمی‌باشدت جز در اینان نگاه

بخندید مرد سخنگوی و گفت

حق است این سخن، حق نشاید نهفت

در این نکته‌ای هست اگر بشنوی

که حکمت روان باد و دولت قوی

نبینی که درویش بی دستگاه

به حسرت کند در توانگر نگاه

مرا دستگاه جوانی برفت

به لهو و لعب زندگانی برفت

ز دیدار اینان ندارم شکیب

که سرمایه داران حسنند و زیب

مرا همچنین چهره گلفام بود

بلورینم از خوبی اندام بود

در این غایتم رشت باید کفن

که مویم چو پنبه‌ست و دوکم بدن

مرا همچنین جعد شبرنگ بود

قبا در بر از نازکی تنگ بود

دو رسته درم در دهن داشت جای

چو دیواری از خشت سیمین بپای

کنونم نگه کن به وقت سخن

بیفتاده یک یک چو سور کهن

در اینان به حسرت چرا ننگرم؟

که عمر تلف کرده یاد آورم

برفت از من آن روزهای عزیز

به پایان رسد ناگه این روز نیز

چو دانشور این در معنی بسفت

بگفت این کز این به محال است گفت

در ارکان دولت نگه کرد شاه

کز این خوبتر لفظ و معنی مخواه

کسی را نظر سوی شاهد رواست

که داند بدین شاهدی عذر خواست

به عقل ار نه آهستگی کردمی

به گفتار خصمش بیازردمی

به تندی سبک دست بردن به تیغ

به دندان برد پشت دست دریغ

ز صاحب غرض تا سخن نشنوی

که گر کار بندی پشیمان شوی

نکونام را جاه و تشریف و مال

بیفزود و، بدگوی را گوشمال

به تدبیر دستور دانشورش

به نیکی بشد نام در کشورش

به عدل و کرم سالها ملک راند

برفت و نکونامی از وی بماند

چنین پادشاهان که دین پرورند

به بازوی دین، گوی دولت برند

از آنان نبینم در این عهد کس

وگر هست بوبکر سعد است و بس

بهشتی درختی تو، ای پادشاه

که افکنده‌ای سایه یک ساله راه

طمع بود از بخت نیک اخترم

که بال همای افکند بر سرم

خرد گفت دولت نبخشد همای

گر اقبال خواهی در این سایه آی

خدایا به رحمت نظر کرده‌ای

که این سایه بر خلق گسترده‌ای

دعا گوی این دولتم بنده‌وار

خدایا تو این سایه پاینده دار

صواب است پیش از کشش بند کرد

که نتوان سر کشته پیوند کرد

خداوند فرمان و رای و شکوه

ز غوغای مردم نگردد ستوه

سر پر غرور از تحمل تهی

حرامش بود تاج شاهنشهی

نگویم چو جنگ آوری پای دار

چو خشم آیدت عقل بر جای دار

تحمل کند هر که را عقل هست

نه عقلی که خشمش کند زیردست

چو لشکر برون تاخت خشم از کمین

نه انصاف ماند نه تقوی نه دین

ندیدم چنین دیو زیر فلک

که از وی گریزند چندین ملک

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۱ با خوانش آزاده میرشفیعی

غزل شمارهٔ ۱۹۱ (از بخش حافظ » غزلیات) را با خوانش آزاده میرشفیعی بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۱٫۲۱ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۱٫۲۱ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند

بر جای بدکاری چو من یک دم نکوکاری کند

اول به بانگ نای و نی آرد به دل پیغام وی

وان گه به یک پیمانه می با من وفاداری کند

دلبر که جان فرسود از او کام دلم نگشود از او

نومید نتوان بود از او باشد که دلداری کند

گفتم گره نگشوده‌ام زان طره تا من بوده‌ام

گفتا منش فرموده‌ام تا با تو طراری کند

پشمینه پوش تندخو از عشق نشنیده‌است بو

از مستیش رمزی بگو تا ترک هشیاری کند

چون من گدای بی‌نشان مشکل بود یاری چنان

سلطان کجا عیش نهان با رند بازاری کند

زان طره پرپیچ و خم سهل است اگر بینم ستم

از بند و زنجیرش چه غم هر کس که عیاری کند

شد لشکر غم بی عدد از بخت می‌خواهم مدد

تا فخر دین عبدالصمد باشد که غمخواری کند

با چشم پرنیرنگ او حافظ مکن آهنگ او

کان طره شبرنگ او بسیار طراری کند

سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » سر آغاز – بخش چهارم از بیت ۶۰ تا آخر با خوانش حمیدرضا محمدی

سر آغاز – بخش چهارم از بیت ۶۰ تا آخر (از بخش سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای) را با خوانش حمیدرضا محمدی بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۱٫۴۹ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۱٫۵۹ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

عمل گر دهی مرد منعم شناس

که مفلس ندارد ز سلطان هراس

چو مفلس فرو برد گردن به دوش

از او بر نیاید دگر جز خروش

چو مشرف دو دست از امانت بداشت

بباید بر او ناظری بر گماشت

ور او نیز در ساخت با خاطرش

ز مشرف عمل بر کن و ناظرش

خدا ترس باید امانت گزار

امین کز تو ترسد امینش مدار

امین باید از داور اندیشناک

نه از رفع دیوان و زجر و هلاک

بیفشان و بشمار و فارغ نشین

که از صد یکی را نبینی امین

دو همجنس دیرینه را هم‌قلم

نباید فرستاد یک جا به هم

چه دانی که همدست گردند و یار

یکی دزد باشد، یکی پرده‌دار

چو دزدان ز هم باک دارند و بیم

رود در میان کاروانی سلیم

یکی را که معزول کردی ز جاه

چو چندی برآید ببخشش گناه

بر آوردن کام امیدوار

به از قید بندی شکستن هزار

نویسنده را گر ستون عمل

بیفتد، نبرد طناب امل

به فرمانبران بر شه دادگر

پدروار خشم آورد بر پسر

گهش می‌زند تا شود دردناک

گهی می‌کند آبش از دیده پاک

چو نرمی کنی خصم گردد دلیر

وگر خشم گیری شوند از تو سیر

درشتی و نرمی به هم در به است

چو رگ‌زن که جراح و مرهم نه است

جوانمرد و خوش خوی و بخشنده باش

چو حق بر تو پاشد تو بر خلق پاش

نیامد کس اندر جهان کاو بماند

مگر آن کز او نام نیکو بماند

نمرد آن که ماند پس از وی بجای

پل و خانی و خان و مهمان سرای

هر آن کاو نماند از پسش یادگار

درخت وجودش نیاورد بار

وگر رفت و آثار خیرش نماند

نشاید پس مرگش الحمد خواند

چو خواهی که نامت بود جاودان

مکن نام نیک بزرگان نهان

همین نقش بر خوان پس از عهد خویش

که دیدی پس از عهد شاهان پیش

همین کام و ناز و طرب داشتند

به آخر برفتند و بگذاشتند

یکی نام نیکو ببرد از جهان

یکی رسم بد ماند از او جاودان

به سمع رضا مشنو ایذای کس

وگر گفته آید به غورش برس

گنهکار را عذر نسیان بنه

چو زنهار خواهند زنهار ده

گر آید گنهکاری اندر پناه

نه شرط است کشتن به اول گناه

چو باری بگفتند و نشنید پند

بده گوشمالش به زندان و بند

وگر پند و بندش نیاید بکار

درختی خبیث است بیخش برآر

چو خشم آیدت بر گناه کسی

تأمل کنش در عقوبت بسی

که سهل است لعل بدخشان شکست

شکسته نشاید دگرباره بست

سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » سر آغاز – بخش سوم از بیت ۳۹ تا ۵۹ با خوانش حمیدرضا محمدی

سر آغاز – بخش سوم از بیت ۳۹ تا ۵۹ (از بخش سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای) را با خوانش حمیدرضا محمدی بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۹۲ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۹۹ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

چه خوش گفت بازارگانی اسیر

چو گردش گرفتند دزدان به تیر

چو مردانگی آید از رهزنان

چه مردان لشکر، چه خیل زنان

شهنشه که بازارگان را بخست

در خیر بر شهر و لشکر ببست

کی آن جا دگر هوشمندان روند

چو آوازهٔ رسم بد بشنوند؟

نکو بایدت نام و نیکی قبول

نکو دار بازارگان و رسول

بزرگان مسافر به جان پرورند

که نام نکویی به عالم برند

تبه گردد آن مملکت عن قریب

کز او خاطر آزرده آید غریب

غریب آشنا باش و سیاح دوست

که سیاح جلاب نام نکوست

نکو دار ضیف و مسافر عزیز

وز آسیبشان بر حذر باش نیز

ز بیگانه پرهیز کردن نکوست

که دشمن توان بود در زی دوست

غریبی که پر فتنه باشد سرش

میازار و بیرون کن از کشورش

تو گر خشم بر وی نگیری رواست

که خود خوی بد دشمنش در قفاست

وگر پارسی باشدش زاد و بوم

به صنعاش مفرست و سقلاب و روم

هم آن جا امانش مده تا به چاشت

نشاید بلا بر دگر کس گماشت

که گویند برگشته باد آن زمین

کز او مردم آیند بیرون چنین

قدیمان خود را بیفزای قدر

که هرگز نیاید ز پرورده غدر

چو خدمتگزاریت گردد کهن

حق سالیانش فرامش مکن

گر او را هرم دست خدمت ببست

تو را بر کرم همچنان دست هست

شنیدم که شاپور دم در کشید

چو خسرو به رسمش قلم در کشید

چو شد حالش از بینوایی تباه

نبشت این حکایت به نزدیک شاه

چو بذل تو کردم جوانی خویش

به هنگام پیری مرانم ز پیش

سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » سر آغاز – بخش دوم از بیت ۲۲ تا ۳۸ با خوانش حمیدرضا محمدی

سر آغاز – بخش دوم از بیت ۲۲ تا ۳۸ (از بخش سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای) را با خوانش حمیدرضا محمدی بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۸۱ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۸۵ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

شنیدم که خسرو به شیرویه گفت

در آن دم که چشمش زدیدن بخفت

بر آن باش تا هرچه نیت کنی

نظر در صلاح رعیت کنی

الا تا نپیچی سر از عدل و رای

که مردم ز دستت نپیچند پای

گریزد رعیت ز بیدادگر

کند نام زشتش به گیتی سمر

بسی بر نیاید که بنیاد خود

بکند آن که بنهاد بنیاد بد

خرابی کند مرد شمشیر زن

نه چندان که دود دل طفل و زن

چراغی که بیوه زنی برفروخت

بسی دیده باشی که شهری بسوخت

ازان بهره‌ورتر در آفاق کیست

که در ملکرانی به انصاف زیست

چو نوبت رسد زین جهان غربتش

ترحم فرستند بر تربتش

بد و نیک مردم چو می‌بگذرند

همان به که نامت به نیکی برند

خداترس را بر رعیت گمار

که معمار ملک است پرهیزگار

بد اندیش توست آن و خونخوار خلق

که نفع تو جوید در آزار خلق

ریاست به دست کسانی خطاست

که از دستشان دستها برخداست

نکوکارپرور نبیند بدی

چو بد پروری خصم خون خودی

مکافات موذی به مالش مکن

که بیخش برآورد باید ز بن

مکن صبر بر عامل ظلم دوست

که از فربهی بایدش کند پوست

سر گرگ باید هم اول برید

نه چون گوسفندان مردم درید