جامی » هفت اورنگ » خلاصه » لیلی و مجنون » بخش ۱۱ – رفتن پدر و اعیان قبیلهٔ مجنون به خواستگاری لیلی با خوانش فرید حامد

بخش ۱۱ – رفتن پدر و اعیان قبیلهٔ مجنون به خواستگاری لیلی (از بخش جامی » هفت اورنگ » خلاصه » لیلی و مجنون) را با خوانش فرید حامد بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۰۲ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۰۲ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

مشاطهٔ این عروس طناز

مشاطگی اینچنین کند ساز

کان پی سپر سپاه اندوه

در سیل بلا فتاده چون کوه،

چون ماند برون ز کوی لیلی

جانی پر از آرزوی لیلی

شد حیله‌گر و وسیله‌اندیش

زد گام سوی قبیلهٔ خویش

ز اعیان قبیله جست یک تن

چون جان ز فروغ عقل روشن

گفت: «این به توام امید یاری!

دارم به تو این امیدواری

کز من به پدر بری سلامی

وز پی برسانی‌اش کلامی

کآخر طلب رضای من کن!

دردم بنگر، دوای من کن!

لیلی که مراد جان من اوست

فیروزی جاودان من اوست،

گو با پدرش که: کین نورزد

با من! که جهان بدین نیرزد

باشم به حریم احترامش

داماد نه، کمترین غلامش»

آن یار تمام بی‌کم و کاست

گریان ز حضور قیس برخاست

ز آن ملتمسی که از پدر کرد

اشراف قبیله را خبر کرد

با یکدگر اتفاق کردند

سوگند بر اتفاق خوردند

سوی پدرش قدم نهادند

و آن دفتر غم ز هم گشادند

با او سخنان قیس گفتند

هر مهره که سفته بود سفتند

دانست پدر که حال او چیست

بر روی نهاد دست و بگریست

محمل پی رهروی بیاراست

وز اهل قبیله همرهی خواست

راندند ز آب دیده سیلی

تا وادی خیمه گاه لیلی

آمد پدرش چنان که دانی

وافکند بساط میهمانی

چون خوان ز میانه برگرفتند

و افسون و فسانه درگرفتند،

هر کس سخنی دگر درانداخت

پرده ز ضمیر خود برانداخت

گفتند درین سراچهٔ پست

بالا نرود نوا ز یک دست

تا جفت نگرددش دو بازو،

خود گو که چسان شود ترازو؟

وآنگاه به صد زبان ثناگوی

کردند به سوی میزبان روی

کای دست تو بیخ ظلم کنده!

حی عرب از سخات زنده!

در پرده تو را خجسته ماهی‌ست

کز چشم دلت بدو نگاهی‌ست

بر ظلمتیان شب ببخشای!

وین میغ ز پیش ماه بگشای!

طاق است و، بود عطیه‌ای مفت

با طاق دگر گرش کنی جفت

قیس هنری‌ست دیگر آن طاق

چون بخت به بندگی‌ت مشتاق

در اصل و نسب یگانهٔ دهر

در فضل و ادب فسانهٔ شهر

محروم‌اش ازین مراد مپسند!

داماد گذاشتیم و فرزند،

بپذیر به دولت غلامی‌ش!

زین شهد رهان ز تلخکامی‌ش!

لایق به هم‌اند این دو گوهر

مشتاق هم‌اند این دو اختر

آیین وفا و مهربانی

گفتیم تو را، دگر تو دانی!

آن دور ز راه و رسم مردم

ره کرده ز رسم مردمی گم

مطموره‌نشین چاه غفلت

طیاره‌سوار راه غفلت

یعنی که کفیل کار لیلی

برهم‌زن روزگار لیلی

بر ابروی ناگشاده چین زد

صد عقدهٔ خشم بر جبین زد

گفت: «این چه خیال نادرست است؟

چون خانهٔ عنکبوت سست است

گر این طلب از نخست بودی

در کیش خرد درست بودی

امروز که حیز زمانه

پر شد ز نوای این ترانه،

یک گوش نماند در جهان باز

خالی ز سماع این سر آواز

طفلان که به هم فسانه گویند،

این قصه به کنج خانه گویند

رندان که به نای و نوش کوشند،

پیمانه بدین خروش نوشند

ناصح که نهد اساس تعلیم،

از صورت حال ما کند بیم

رسوایی ازین بتر چه باشد؟

باشد بتر این ز هرچه باشد!

شیشه که شود میان خاره

ز افتادن سخت پاره پاره،

کی ز آب دهان درست گردد؟

بر قاعدهٔ نخست گردد؟

خیزید و در طلب ببندید!

زین گفت و شنود لب ببندید!

عاری که به گردن من آید

آلایش دامن من آید

عاری دگرم به سر میارید!

من بعد مرا به من گذارید!

آن خس که به دیده خست خارم،

چون دیدهٔ خود بدو سپارم؟

ز آن کس که به دل نشاند تیرم،

چون دعوی دل‌دهی پذیرم؟

چون عامریان نشسته خاموش

پر گشت ازین محالشان گوش

مهر از لب بسته برگرفتند

آیین سخن ز سر گرفتند

گفتند: «حدیث عار تا چند؟

زین بیهده افتخار تا چند؟

قیس هنری بجز هنر نیست

وز دایرهٔ هنر به در نیست

عشقی که زده‌ست سر ز جیبش

هان! تا نکنی دلیل عیبش!

در پاکی طبع نیست عاری

بر چهرهٔ فخر از آن غباری

گفتی: لیلی ازین فسانه

رسوا گشته‌ست در زمانه،

رسوایی او بگو کدام است؟

کز عاشقی‌اش بلند نام است!

هر چند که قیس گفت و گو کرد،

دلالگی جمال او کرد

دلاله اگر هزار باشد،

زین‌سان نه سخن گزار باشد

دلالگی جمال دلدار

نه عیب بود در او و نی عار»

آن کج‌رو کج‌نهاد کج‌دل

در دایرهٔ کجی‌ش منزل

چون این سخنان راست بشنید

چون بی‌خبران ز راست رنجید

گفتا: «به خدایی خدایی

کز وی نه تهی‌ست هیچ جایی،

کز لیلی اگر درین تک و پوی

خواهید برای قیس یک موی،

یک موی وی و هزار مجنون،

گو دست ز وی بدار، مجنون!

مجنون که بود، که داد خواهد؟

وز لیلی من مراد خواهد؟

جان دادن اوبس است دادش

مردن ز فراق از مرادش

با من دگر این سخن مگویید!

کام دل خویشتن مجویید!»

آنان چو جواب این شنیدند

وآزار عتاب او کشیدند،

نومید به خانه بازگشتند

با قیس، حریف راز گشتند

هر قصه که گفته بود، گفتند

هر گل که شکفته بود، گفتند

امید وصال یار ازو رفت

و آرام دل و قرار ازو رفت

از گریه به خون و خاک می‌خفت

وز سینهٔ دردناک، می‌گفت:

«لیلی جان است و من تن او

یارب به روان روشن او

کن کس که مرا ازو جدا ساخت

کاری به مراد من نپرداخت

در هر نفسی‌ش باد مرگی!

وز زندگی‌اش مباد برگی!

پا میخ شکاف سنگ بادش!

سر در دهن نهنگ بادش!

بادش ناخن جدا ز انگشت!

دستش کوته ز خارش پشت!

جانش چو دلم فگار بادا!

و آواره به هر دیار بادا!»

ناقه ز حریم حی برون راند

وز خاک قبیله دامن افشاند

شد آهوی دشت و کبک وادی

خارا کن کوه نامرادی

خونابه ز کاس لاله خوردی

هم‌کاسگی غزاله کردی

شد باز چنانکه بود و می‌رفت

وین زمزمه می‌سرود و می‌رفت:

«لیلی و سرود عشرت و ناز

مجنون و نفیر شوق پرداز

لیلی و عنان به دست دوران

مجنون و به دشت، یار گوران

لیلی و به این و آن سبک رو

مجنون و به آهوان تگ و دو

لیلی و سکون به کوه و زنان

مجنون و به کوه با گوزنان

لیلی و ترانه گو به هر کس

مجنون و صفیر کوف و کرکس

لیلی و خروش چنگ و خرگاه

مجنون و خراش گرگ و روباه

لیلی و چو مه به قلعه‌داری

مجنون و به غار غم حصاری

آری هر کس برای کاری‌ست

هر شیر سزای مرغزاری‌ست

آن به که به نیک و بد بسازیم

هر کس به نصیب خود بسازیم

جامی » هفت اورنگ » خلاصه » لیلی و مجنون » بخش ۱۰ – شکایت بردن پدر لیلی از مجنون پیش خلیفه با خوانش فرید حامد

بخش ۱۰ – شکایت بردن پدر لیلی از مجنون پیش خلیفه (از بخش جامی » هفت اورنگ » خلاصه » لیلی و مجنون) را با خوانش فرید حامد بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۰۱ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۰۱ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

چون مانع دل‌رمیده مجنون

از صحبت آن نگار موزون

یعنی پدر بزرگوارش

آن در همه فن بزرگ کارش

برخاست به مقتضای سوگند

محمل به در خلیفه افکند،

بر خواند به رسم دادخواهی

افسانهٔ خویش را کماهی

کز «عامریان» ستیزه‌خویی

در بیت و غزل بدیهه گویی،

از قاعدهٔ ادب فتاده

خود را «مجنون» لقب نهاده،

افکنده ز روی راز پرده

صد پرده ز عشق ساز کرده

دارم گهری یگانه چون حور

از چشمزد زمانه مستور

جز آینه کس ندیده رویش

نبسوده به غیر شانه مویش

آن شیفته‌رای دیودیده

رسوا شدهٔ دهل دریده

از بس که زند ز عشق او دم

آوازهٔ او گرفت عالم

در جمله جهان یک انجمن نیست

کافسانه‌سرای این سخن نیست

بی‌حلقه زدن ز در درآید

پایش شکنم، به سر درآید

گر در بندم، درآید از بام

صبحش رانم، قدم زند شام

جز تو که رسد به غور من کس؟

از بهر خدا به غور من رس!

حرفی دو به خامهٔ عنایت

بنویس به میر آن ولایت

تا قاعدهٔ کرم کند ساز

وین حادثه از سرم کند باز»

دانست خلیفه شرح حالش

بنوشت به وفق آن مثالش

چون میر ولایت آن رقم خواند

مرکب سوی قیس و قوم اوراند

اندخت بساط داوری را

زد بانگ سران عامری را

قیس و پدرش به هم نشستند

اعیان قبیله حلقه بستند

منشور خلیفه کرد بیرون

مضمون وی آنکه: «قیس مجنون

کز لیلی و عشق او زند لاف،

بیرون ننهد قدم ز انصاف!

زین پس پی کار خود نشیند!

بر خاک دیار خود نشیند!

لیلی‌گویان غزل نخواند!

لیلی‌جویان جمل نراند!

پا بازکشد ز جستجویش!

لب مهر کند ز گفت و گویش!

منزل نکند بر آستانش!

محفل ننهد ز داستانش!

بر خاک درش وطن نسازد!

وز ذکر وی انجمن نسازد!

ور ز آنکه کند خلاف این کار،

باشد به هلاک خود سزاوار!

هر کس که کند به قتلش آهنگ

بر شیشهٔ هستی‌اش زند سنگ،

بر وی دیت و قصاص نبود!

سرکوبی عام و خاص نبود!

این واقعه را چو قوم دیدند

مضمون مثال را شنیدند،

بر قیس زبان دراز کردند

چشم شفقت فراز کردند

گفتند که: «غور کار دیدی؟!

منشور خلیفه را شنیدی؟!

من‌بعد مجال دم‌زدن نیست

بالاتر از این سخن، سخن نیست

گر می‌نشوی بدین سخن راست

خونت هدر است و مال، یغماست

بر مادر و بر پدر ببخشای!

زین شیوهٔ ناصواب بازآی!»

مجنون ز سماع این ترانه

برداشت نفیر عاشقانه

هوشش ز سر و توان ز تن رفت

مصروع آسا ز خویشتن رفت

گردش همه خلق حلقه بستند

در حلقهٔ ماتمش نشستند

داور ز غمش نشست در خون

شد شیوهٔ داوری دگرگون

دستور حکومت‌اش شده سست

منشور خلیفه را فروشست

کاین نامه که زیرکی فروش است،

قانون معاش اهل هوش است،

جز بر سر عاقلان قلم نیست

دیوانه سزای این رقم نیست

تا دیر فتاده بود بر خاک

رخساره نهاده بود بر خاک

چون بیهشی‌اش ز سر برون شد

هوشش به نشید، رهنمون شد

با زخمهٔ عشق ساخت چون چنگ

شد ساز بدین نشیدش آهنگ:

«ما گرم‌روان راه عشقیم

غارت‌زدگان شاه عشقیم

جز عشق وظیفه نیست ما را

پروای خلیفه نیست ما را

ز آن پایه که عشق پای ما بست

کوتاه بود خلیفه را دست

ما طایر سدره آشیانیم

بالای زمین و آسمانیم

ز آن دام که عنکبوت سازد،

از پهلوی ما چه قوت سازد؟

هیهات! چه جای این خیال است؟

مهجوری من ز وی محال است!

محوم در وی چو سایه در نور

دورست که من شوم ز من دور»

جامی » هفت اورنگ » خلاصه » لیلی و مجنون » بخش ۹ – سیاست کردن پدر لیلی وی را به خاطر دیدار مجنون با خوانش فرید حامد

بخش ۹ – سیاست کردن پدر لیلی وی را به خاطر دیدار مجنون (از بخش جامی » هفت اورنگ » خلاصه » لیلی و مجنون) را با خوانش فرید حامد بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۰۱ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۰۱ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

مجنون چو به حکم آن دل‌افروز

محروم شد از زیارت روز

شب‌ها به لباس شب‌روانه

گشتی به ره طلب روانه

منزل به دیار یار کردی

و آنجا همه شب قرار کردی

گفتی ز فراق روز با او

صد قصهٔ سینه سوز با او

یک شب به هم آن دو پاک‌دامان

در کشور عشق نیک‌نامان

بودند نشسته هر دو تنها

انداخته در میان سخن‌ها

از مرده‌دلان حی، جوانی

در شیوهٔ عشق بدگمانی

بر صحبت تنگشان حسد برد

واندر حقشان گمان بد برد

شد روز دگر به خلوت راز

پیش پدرش فسانه‌پرداز

در خرمن خشکش آتش افروخت

ز آن شعله نخست خرمنش سوخت

آمد سوی لیلی آتش‌افکن

و آن راز شبانه ساخت روشن

بهر ادبش گشاد پنجه

گل را به تپانچه ساخت رنجه

چون نیلوفر ز زخم سیلی

کردش رخ لاله رنگ، نیلی

. . .

بعد از همه یاد کرد سوگند

کز جرات قیس ازین غم آباد

خواهم به خلیفه برد فریاد

او کیست که گاه صبح و گه شام،

در طرف حریم من زند گام؟

گر داد خلیفه داد من، خوش!

ورنی بندم من ستم‌کش،

در رهگذر وی از ستیزه

محکم بندی ز تیغ و نیزه

یا پای برون نهد ازین راه

یا دست کند ز عمر کوتاه

مجنون چو ازین حدیث جان‌سوز

آگاهی یافت، هم در آن روز،

گشت از تک و پوی، پای او سست

وز حرف امید، لوح دل شست

بنشست و کشید پا به دامان

از رفتن آشکار و پنهان

نی از غم خویش، از غم یار

کز جور پدر نبیند آزار

جامی » هفت اورنگ » خلاصه » لیلی و مجنون » بخش ۸ – با خبر شدن قبیلهٔ لیلی از عشق او و مجنون و منع وی از دیدن یکدیگر با خوانش فرید حامد

بخش ۸ – با خبر شدن قبیلهٔ لیلی از عشق او و مجنون و منع وی از دیدن یکدیگر (از بخش جامی » هفت اورنگ » خلاصه » لیلی و مجنون) را با خوانش فرید حامد بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۰۱ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۰۱ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

خوش‌نغمه مغنی حجازی

این نغمه زند به پرده‌سازی

چون یک چندی بر این برآمد

صد بار دل از زمین برآمد،

آن واقعه فاش شد در افواه

گشتند کسان لیلی آگاه

در گفتن این فسانهٔ راز

نمام زبان کشید و غماز

مشروح شد این حدیث درهم

با مادر لیلی و پدر هم

یک شب ز کمال مهربانی

در گوشهٔ خلوتی که دانی

فرزند خجسته را نشاندند

بر وی ز سخن گهر فشاندند:

کای مردم چشم و راحت دل!

کم شو نمک جراحت دل!

خلق از تو و قیس آنچه گویند

ز آن قصه نه نیکی تو جویند

زین گونه حکایت پریشان

رسوایی توست قصد ایشان

ز آن پیش که این سخن شود فاش

افتد سمری به دست او باش،

کوته کن از آن زبان مردم!

بر در ورق گمان مردم!

بردار ز قیس‌عامری دل!

وز صحبت او امید بگسل!

مستوره که رخ نهفته باشد

چون غنچهٔ ناشکفته باشد

آسوده بود به طرف گلزار

رسوا نشده به کوی و بازار

آلودهٔ هر گمان چه باشی؟

افتاده به هر زبان چه باشی؟

لیلی می‌کرد پندشان گوش

از آتش قیس سینه پرجوش

ایشان ز برون به پندگویی

لیلی ز درون به مهرجویی

چون رو به دیار آن دل‌افروز

شد قیس روان به رسم هر روز

آن مه ز حدیث شب خبر گفت

ناسازی مادر و پدر گفت

گفتا: «بنگر چه پیشم آمد!

بر ریش جگر چه نیشم آمد!

ز آن می‌ترسم که ناپسندی

ناگه برساندت گزندی»

مجنون چو شنید این سخن را

زد چاک ز درد پیرهن را

جانی و دلی ز غصه جوشان

برگشت بدین نوا خروشان

کای دل، پس از این صبور می‌باش!

وز هر چه نه صبر دور می‌باش!

هجری که بود مرا دلبر

وصل است و ز وصل نیز خوشتر

هر کس که نه بر رضای جانان

دارد هوس لقای جانان،

در دعوی عشق نیست صادق

نتوان لقب‌اش نهاد عاشق

جامی » هفت اورنگ » خلاصه » لیلی و مجنون » بخش ۷ – بدگویی کردن غمازان نزد لیلی از مجنون با خوانش فرید حامد

بخش ۷ – بدگویی کردن غمازان نزد لیلی از مجنون (از بخش جامی » هفت اورنگ » خلاصه » لیلی و مجنون) را با خوانش فرید حامد بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۰۱ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۰۱ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

کی پردهٔ عاشقی شود ساز

بی‌زخمهٔ عیب‌جوی و غماز؟

غماز به لیلی این خبر برد

کز عشق تو قیس را دل افسرد

خاطر به هوای دیگری داد

باشد به لقای دیگری شاد

آمد پدر و گرفت دستش

با دختر عم نکاح بست‌اش

تو نیز نظر از او فروبند!

یاری بگزین و دل در او بند!

با اهل جفا، وفا روا نیست

پاداش جفا بجز جفا نیست

لیلی چو شنید این حکایت

کردش غم دل به جان سرایت

با قیس ز گردش زمانه

برداشت خطاب غایبانه

کای دلبر بی‌وفا چه کردی؟

با عاشق مبتلا چه کردی؟

با هم نه چنین کنند یاران

این نیست طریق دوستداران

لیلی به چنین غم جگرسوز

چون کرد شب سیاه خود روز

ناگه مجنون درآمد از راه

از لیلی و حال او نه آگاه

شد یارطلب به رسم هر بار

لیلی به عتاب گفت: «زنهار

ندهند ره اندر آن حریم‌اش

وز تیغ و سنان کنند بیم‌اش

گو دامن یار خویشتن گیر!

دنبالهٔ کار خویشتن گیر!

مسکین مجنون چو آن جفا دید

بسیار به این و آن بنالید

آن نالش او نداشت سودی

بنهاد به ره سر سجودی

گریان گریان ز دور برگشت

غمگین ز سرای سور برگشت

نادیده ز یار خود نصیبی

می‌گفت به زیر لب نسیبی:

پاکم ز گناه پیچ در پیچ

عشق است گناه من، دگر هیچ

آن را که بود همین گناهش

بر بی‌گنهی بس این گواه‌اش»

با خویش همی سرود مجنون

این نکتهٔ همچو در مکنون

وز دور همی شنید یاری

از آتش عشق، داغداری

برگشت و به لیلی‌اش رسانید

لیلی ز دو دیده خون چکانید

شد باز به عشق، تازه‌پیمان

وز کردهٔ خویشتن پشیمان

در خون دل از مژه قلم زد

بر پارهٔ کاغذی رقم زد:

«برخیز و بیا! که بیقرارم

وز کردهٔ خویش شرمسارم»

پیچید و به دست قاصدی داد

سوی سر عاشقان فرستاد

مجنون چو بخواند نامهٔ او

پا ساخت ز سر، چون خامهٔ او

ز آن وسوسه می‌تپید تا بود

و آن مرحله می‌برید تا بود

جامی » هفت اورنگ » خلاصه » لیلی و مجنون » بخش ۶ – خبر یافتن پدر مجنون از عشق او به لیلی با خوانش فرید حامد

بخش ۶ – خبر یافتن پدر مجنون از عشق او به لیلی (از بخش جامی » هفت اورنگ » خلاصه » لیلی و مجنون) را با خوانش فرید حامد بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۰۱ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۰۱ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

مسکین پدرش خبر چو ز آن یافت

چون باد به سوی او عنان تافت

مهر پدری ز دل زدش جوش

وز مهر کشیدش اندر آغوش

کای جان پدر! چه حال داری؟

رو بهر چه در وبال داری؟

امروز شنیده‌ام که جایی

دادی دل خود به دلربایی

در خطهٔ این خط مجازی

نیکو هنری‌ست عشقبازی،

لیکن همه کس به آن سزا نیست

هر منظر خوب، دلگشا نیست

لیلی که به چشم تو عزیزست،

نسبت به تو کمترین کنیزست

بردار خدای را دل از وی!

پیوند امید بگسل از وی!

وین نیز مقررست و معلوم

کن حی که به لیلی‌اند موسوم،

داریم درین نشیمن جنگ

صد تیغ به خون یکدگر رنگ

مجنون به پدر درین نصایح

گفت: «ای به زبان مهر، ناصح!

هر نکتهٔ حکمتی که گفتی

هر در نصیحتی که سفتی

با تو نه دل عتاب دارم،

لیکن همه را جواب دارم

گفتی که: شدی ز عشق مفتون

وز جذبهٔ عاشقی دگرگون

آری! نزنم نفس ز انکار

عشق است مرا درین جهان کار

هر کس که نه راه عشق ورزد

در مذهب من جوی نیرزد

گفتی: لیلی به حسن بالاست

لیکن به نسب فروتر از ماست

عاشق به نسب چکار دارد؟

کز هر چه نه عشق، عار دارد

گفتی که: بکش سر از هوایش!

اندیشه تهی کن از وفایش!

ترک غم عشق کار من نیست

وین کار به اختیار من نیست

گفتی که: به کین آن قبیله

داریم هزار کید و کینه

ما را که ز مهر سینه چاک است

از کینهٔ دیگران چه باک است»

بیچاره پدر چو قیس را دید

وز وی سخنان عشق بشنید

دربست زبان ز گفتن پند

بگست ز بند پند پیوند

انداخت ز فرط نیک‌خواهی

کارش به عنایت الهی

جامی » هفت اورنگ » خلاصه » لیلی و مجنون » بخش ۵ – عهد وفا بستن لیلی با قیس با خوانش فرید حامد

بخش ۵ – عهد وفا بستن لیلی با قیس (از بخش جامی » هفت اورنگ » خلاصه » لیلی و مجنون) را با خوانش فرید حامد بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۰۱ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۰۱ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

سر فتنهٔ نیکوان آفاق

چون ابروی خود به نیکویی طاق

یعنی لیلی نگار موزون

آن چون قیس‌اش هزار مجنون

چون دید که قیس حق‌شناس است

عشقش به در از حد و قیاس است،

در نقد وفاش هیچ شک نیست

محتاج گواهی محک نیست،

چون روز دگر به سویش آمد

جانی پر از آرزویش آمد،

خواهان رضای او به صد جهد

گفت‌اش پی استواری عهد:

«سوگند به ذات ایزد پاک

گردش‌ده چرخ‌های افلاک

سوگند به دیده‌های روشن

بر عالم راز پرتو افکن

سوگند به هر غریب مهجور

افتاده ز یار خویشتن دور

کز مهر تو تا مجال باشد

ببریدن من محال باشد

صد بار گر از غمت بمیرم

پیوند به دیگری نگیرم

کس همنفس‌ام مباد بی‌تو!

پروای کس‌ام مباد بی‌تو!

زین عهد که با تو بستم امروز

عهد همه را شکستم امروز»

لیلی چو کمر به عهد دربست

در مهد وفا به عهد بنشست

ترک همه کار و بار خود کرد

روی از همه کس به یار خود کرد

در وصل چو قیس جهد او دید

وین عهد وفا به عهد او دید،

وسواس محبتش فزون شد

و آن وسوسه عاقبت جنون شد

آمد به جنون ز پرده بیرون

«مجنون» لقبش نهاد گردون

در هر محفل که جاش کردند

«مجنون! مجنون!» نداش کردند

جامی » هفت اورنگ » خلاصه » لیلی و مجنون » بخش ۴ – در بوتهٔ امتحان گداختن لیلی، قیس را با خوانش فرید حامد

بخش ۴ – در بوتهٔ امتحان گداختن لیلی، قیس را (از بخش جامی » هفت اورنگ » خلاصه » لیلی و مجنون) را با خوانش فرید حامد بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۰۱ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۰۱ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

عنوان‌کش این صحیفهٔ درد

در طی صحیفه این رقم کرد

کز قیس رمیده‌دل چو لیلی

دریافت به سوی خویش میلی

می‌خواست که غور آن بداند

تا بهره به قدر آن رساند

روزی …

قیس هنری درآمد از راه

رویی ز غبار راه پر گرد

جانی ز فراق یار پردرد

بوسید زمین و مرحبا گفت

بر لیلی و خیل او دعا گفت

لیلی سوی او نظر نینداخت

ز آن جمع به حال او نپرداخت

از عشوه کشید زلف بر رو

وز ناز فکند چین در ابرو

با هر که نه قیس، خنده‌آمیز

با هر که نه قیس، در شکر ریز

با هر که نه قیس، در تبسم

با هر که نه قیس، در تکلم

رو در همه بود و پشت با او

خوش با همه و درشت با او

قیس ار به رخش نظاره کردی

از پیش نظر کناره کردی

ور آن به سخن زبان گشادی

این گوش به دیگری نهادی

چون قیس ز لیلی این هنر دید

حال خود ازین هنر دگر دید

پرده ز رخ نیاز برداشت

وین نالهٔ جان گداز برداشت

کن رونق کار و بار من کو؟

و آن حرمت اعتبار من کو؟

خوش آنکه چو لیلی‌ام بدیدی

از صحبت دیگران بریدی

با من بودی، به من نشستی

با من ز سخن دهن نبستی

زو خواستمی به روزگاران

عذر گنه گناهکاران

کو با همه بی‌گناهی من

یک تن پی عذرخواهی من؟

گر می‌نشود شفیع من کس

این اشک چو خون شفیع من بس

لیلی چو غزل‌سرایی‌اش دید

وین نغمهٔ جان‌گداز بشنید،

آورد ز جمله رو به سویش

بگشاد زبان به گفت و گویش

شد در رخ او ز لطف خندان

گفت: «ای شه خیل دردمندان!

ما هر دو دو یار مهربانیم

وز زخمهٔ عشق در فغانیم

بر روی گره، میان مردم

باشد گره زبان مردم

عشقت که بود ز نقد جان به

چون گنج ز دیده‌ها نهان به»

چون قیس شنید این بشارت

شد هوشش ازین سخن به غارت

بر خاک چو سایه بی‌خود افتاد

در سایهٔ آن سهی‌قد افتاد

تا دیر که از زمین بجنبید

گفتند به خواب مرگ خسبید

بر چهره زدند آبش از چشم

آن آب نبرد خوابش از چشم

خوبان عرب ز جا بجستند

هنگامهٔ خویش برشکستند

رفتند همه فتان و خیزان

از تهمت قتل او گریزان

ننشست از آن پری‌رخان کس

او ماند همین و لیلی و بس

تا آخر روز حالش این بود

چون مرده فتاده بر زمین بود

چون روز گذشت و چشم بگشاد

چشمش به جمال لیلی افتاد

لیلی پرسید کای یگانه!

در مجمع عاشقان فسانه!

این بیخودی از کجا فتادت؟

وین بادهٔ بیخودی که دادت؟»

گفتا: «ز کف تو خوردم این می

وین باده تو دادیم پیاپی

بر من ز نخست تافتی روی

بستی ز سخن لب سخنگوی

کف در کف دیگران نهادی

رخ در رخ دیگران ستادی

پیش آمدم‌ات، فکندی‌ام پس

خوارم کردی به چشم هر خس

و آخر در لطف باز کردی

صد عشوه و ناز ساز کردی

چون پروردی به درد و صاف‌ام

یک جرعه نداشتی معاف‌ام

گفتی سخنان فتنه‌انگیز

کردی ز آن می به مستی‌ام تیز

گر بیخودی‌ای کنم چه چاره؟

من آدمی‌ام نه سنگ خاره!»

لیلی چو شنید این حکایت

گفتا به کرشمهٔ عنایت

با قیس، که: «ای مراد جانم!

قوت‌ده جسم ناتوانم!

دردی که توراست حاصل از من،

داغی که توراست بر دل از من،

درد دل من از آن فزون است

وز دایرهٔ صفت برون است»

شد قیس ز ذوق این سخن شاد

شادان رخ خود به خانه بنهاد

جامی » هفت اورنگ » خلاصه » لیلی و مجنون » بخش ۳ – شتافتن قیس به دیدن لیلی در فردای آن روز با خوانش فرید حامد

بخش ۳ – شتافتن قیس به دیدن لیلی در فردای آن روز (از بخش جامی » هفت اورنگ » خلاصه » لیلی و مجنون) را با خوانش فرید حامد بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۰۱ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۰۱ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

چون عیسی صبح، دم برآورد

وز زرد قصب، علم برآورد

قیس از دم اژدهای شب رست

وز آه و نفیر دم فروبست

بر ناقهٔ رهنورد دم زد

واندر ره بی‌خودی قدم زد

می‌راند نشید شوق خوانان

تا ساحت خیمه‌گاه جانان

در سایهٔ خیمه چون نه ره داشت

از دور زمام خود نگه داشت

نادیده ز خیمگی نشانی

می‌گفت به خیمه داستانی

کای قبلهٔ نور و حجلهٔ حور!

در سایه‌ات آفتاب مستور!

بر گریهٔ زار من ببخشای!

وز طلعت یار پرده بگشای!

چون میخ‌ام اگر رسد به سر سنگ

زینجا نکنم به رفتن آهنگ

من بودم دوش و گریه و سوز

وای ار گذرد چو دوش‌ام امروز

لیلی‌ست چو آب زندگانی

من تشنه‌جگر، چنانکه دانی

قیس ارچه نشد بلندآواز

در خیمه شنید لیلی آن راز

از پردهٔ خیمه چهره گلگون

آمد چون گل ز خیمه بیرون

بر ناقه ستاده قیس را دید

چون صبح به روی او بخندید

گفت: «ای زده دم ز مهر رویم!

بر جان تو داغ آرزویم

دردی که تو را نشسته در دل

یا کرده به سینهٔ تو منزل،

داری تو گمان که مرغ آن درد

تنها به دل تو آشیان کرد؟

هست ای ز تو باغ عیش خندان!

درد دل من هزار چندان

لیکن چو تو دم زدن نیارم

سوی تو قدم زدن نیارم

رازی که توانی‌اش تو گفتن

من نتوانم بجز نهفتن

عاشق زده کوس جامه‌چاکی

معشوق و لباس شرمناکی

عاشق غم دل به نامه پرداز

معشوق به جان نهفتن راز

عاشق نالد ز درد دوری

معشوق خموشی و صبوری

عاشق نالد ز پرده بیرون

معشوق به دل فرو خورد خون

عاشق ره جست و جو سپارد

معشوق به خانه پا فشارد

سازنده که ساز عشق پرداخت

معشوقی و عاشقی به هم ساخت

این هر دو نوا ز یک مقام‌اند

از یکدیگر جدا به نام‌اند»

چون قیس شنید این ترانه

برداشت سرود عاشقانه

می‌خواست که از هوای لیلی

چون سایه فتد به پای لیلی،

همزادانش دوان ز هر سوی

حاضر گشتند مرحبا گوی

دهشت‌زده گشت قیس از آنان

لب بست ز گفت و گوی جانان

می‌رفت دلی به درد و غم جفت

با خویشتن این سرود می‌گفت

کای قوم که همدمان یارید!

یک دم او را به من گذارید!

تا سیر جمال او ببینم

خرم به وصال او نشینم»

روزی زین‌سان به شب رسیدش

رنجی و غمی عجب رسیدش

شب نیز بدین صفت به سر برد

محمل به نشیمن سحر برد

پا ساخت ز سر، به راه لیلی

شد باز به خیمه‌گاه لیلی

بوسید به خدمت آستانه

بر پای ستاد، خادمانه

لیلی به درون خیمه‌اش خواند

بر مسند احترام بنشاند

هنگامهٔ عاشقی نهادند

سر نامهٔ عاشقی گشادند

لیلی و سری به عشوه‌سازیی

قیس و نظری به پاکبازی

لیلی و گره ز مو گشادن

قیس و دل و دین به باد دادن

القصه دو دوست گشته همدم

کردند اساس عشق محکم

آن بر سر صدر ناز بنشست

وین در صف عاشقی کمر بست

بردند به سر چنانکه دانی

در شیوهٔ عشق زندگانی

جامی » هفت اورنگ » خلاصه » لیلی و مجنون » بخش ۲ – آشنایی قیس و لیلی با خوانش فرید حامد

بخش ۲ – آشنایی قیس و لیلی (از بخش جامی » هفت اورنگ » خلاصه » لیلی و مجنون) را با خوانش فرید حامد بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۰۲ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۰۲ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

تاریخ‌نویس عشقبازان

شیرین‌رقم سخن ترازان

از سرور عاشقان چو دم زد

بر لوح بیان چنین رقم زد

کز «عامریان» بلند قدری

بر صدر شرف خجسته‌بدری

مقبول عرب به کارسازی

محبوب عجم به دلنوازی

از مال و منال بودش اسباب

افزون ز عمارت گل و آب

چون خیمه درین بساط غبرا

می‌بود مقیم کوه و صحرا

عرض رمه‌اش برون ز فرسنگ

بر آهوی دشت کرده جا تنگ

اشتر گله‌هاش کوه کوهان

چون کوه بلند، پر شکوهان

خیلش گذران به هر کناره

چون گلهٔ گور بی‌شماره

داده کف او شکست حاتم

بر بسته به جود، دست حاتم

سادات عرب به چاپلوسی

پیش در او به خاک‌بوسی

شاهان عجم ز بختیاری

با او به هوای دوستداری

از جاه هزار زیب و فر داشت

و آن از همه به، که ده پسر داشت

هر یک ز نهال عمر شاخی

وز شهر امل بلندکاخی

لیکن ز همه، کهینه فرزند

می‌داشت دلش به مهر خود بند

بر دست بود بلی ده‌انگشت

در قوت حمله، جمله یک مشت

باشد ز همه به سور و ماتم

انگشت کهین سزای خاتم

آری، بود او ز برج امید

فرخنده‌مهی تمام‌خورشید

فرخندگی مه تمامش

بیرون ز قیاس، و قیس نامش

سر تا قدم از ادب سرشته

بر دل رقم ادب نوشته

چون لعل لبش خموش بودی

بر روزن راز، گوش بودی

چون غنچهٔ تنگ او شکفتی

سنجیده هزار نکته گفتی

بینا، نظر پدر به حالش

خرم، دل مادر از جمالش

حالی‌ست عجب، که آدمیزاد

آسوده زید درین غم‌آباد

غافل که چه بر سرش نوشته‌ند

در آب و گلش چه تخم کشته‌ند

آن را که به عشق، گل سرشتند

وین حرف به لوح دل نوشتند،

شسته نشود ز لوحش این حرف

ور عمر کند به شست و شو صرف

قیس آن ز قیاس عقل بیرون

نامش به گمان خلق مجنون

ناگشته هنوز اسیر لیلی

می‌داشت به هر جمیله میلی

یک ناقهٔ رهگذار بودش

کرنده به هر دیار بودش

هر روز بر او سوار گشتی

پوینده به هر دیار گشتی

آهنگ به هر قبیله کردی

جویایی هر جمیله کردی

جمعی به دیار وی رسیدند

و آن میل و شعف ز وی بدیدند

گفتند که در فلان قبیله

ماهی‌ست چو حور عین جمیله

لیلی آمد به نام و، خیلی

هر سو به هواش کرده میلی

حسن رخش از صف برون است

هم خود برو و ببین که چون است!

از گوش مجوی کار دیده!

فرق است ز دیده تا شنیده

این قصه شنید قیس برخاست

خود را به لباس دیگر آراست

از شوق درون فغان برآورد

و آن ناقه به زیر ران درآورد

می‌راند در آرزوی لیلی

تا سر برود به کوی لیلی

چون مردم لیلی‌اش بدیدند

بر وی دم مردمی دمیدند

گفتند به نیکویی ثنایش

کردند به صدر خانه جایش

لیک از هر سو نظر همی تافت

از مقصد خود اثر نمی‌یافت

خون گشت ز ناامیدی‌اش دل

ناگاه برآمد از مقابل

آواز حلی و بانگ خلخال

گرداند سماع آن بر او حال

در حلهٔ ناز دید سروی

چون کبک دری روان‌تذروی

رویی ز حساب وصف بیرون

گلگونه نکرده، لیک گلگون

آهو چشمی که گویی آهو

چشمش به نظاره دوخت بر رو

هر موی ز زلف او کمندی

بر پای دلی نهاده بندی

گشتند به روی یکدگر خوش

در خرمن هم زدند آتش

آن پرده ز رخ گشاد می‌داشت

وین صبر و خرد به باد می‌داشت

آن ناوک زهردار می‌زد

وین زمزمهٔ هلاک می‌زد

آن از نم خوی جبین همی شست

وین دفتر عقل و دین همی شست

آن بر سر حسن و ناز می‌بود

وین سربه ره نیاز می‌بود

چون غنچه به هم دو سرو گلرنگ

کردند آغاز صحبتی تنگ

شد دیده چو بهره‌ور ز دیدار

گشتند شکرشکن به گفتار

هر یک به بهانه‌ای ز جایی

می‌گفت نبوده ماجرایی

نی شرح غم نو و کهن بود

مقصود سخن هم این سخن بود

غافل ز فریب این غم‌آباد

بودند ز بند هر غم آزاد

الا غم آن که چون سرآید

این روز وصال و، شب درآید،

دور از دلبر چگونه باشند

بی‌یکدیگر چگونه باشند

زرین علمی که مشرق افراخت

دور فلک‌اش به مغرب انداخت

قیس و لیلی ز هم بریدند

دیدند ز فرقت آنچه دیدند

آن ناقه به جای خویشتن راند

وین پای‌شکسته در وطن ماند