عطار » منطق‌الطیر » داستان کبک » حکایت سلیمان و نگین انگشتری او با خوانش گروه چامه‌خوان

حکایت سلیمان و نگین انگشتری او (از بخش عطار » منطق‌الطیر » داستان کبک) را با خوانش گروه چامه‌خوان بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۱٫۹۲ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۱٫۲۷ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

هیچ گوهر را نبود آن سروری

کان سلیمان داشت در انگشتری

زان نگینش بود چندان نام و بانگ

و آن نگین خود بود سنگی نیم دانگ

چون سلیمان کرد آن گوهر نگین

زیر حکمش شد همه روی زمین

چون سلیمان ملک خود چندان بدید

جملهٔ آفاق در فرمان بدید

گرچه شادروان چل فرسنگ داشت

هم بنا بر نیم دانگ سنگ داشت

گفت چون این مملکت وین کار و بار

زین قدر سنگ است دایم پای دار

من نمی‌خواهم که در دنیا و دین

بازماند کس به ملکی هم چنین

پادشاها من به چشم اعتبار

آفت این ملک دیدم آشکار

هست آن در جنب عقبی مختصر

بعد از این کس را مده هرگز دگر

من ندارم با سپاه و ملک کار

می‌کنم زنبیل بافی اختیار

گرچه زان گوهر سلیمان شاه شد

آن گهر بودش که بند راه شد

زان به پانصد سال بعد از انبیا

با بهشت عدن گردد آشنا

آن گهر چون با سلیمان این کند

کی چو تو سرگشته را تمکین کند

چون گهر سنگیست چندین کان مکن

جز برای روی جانان جان مکن

دل ز گوهر برکن ای گوهر طلب

جوهری را باش دایم در طلب

عطار » منطق‌الطیر » حکایت بط » عقیده دیوانه‌ای درباره دو عالم با خوانش گروه چامه‌خوان

عقیده دیوانه‌ای درباره دو عالم (از بخش عطار » منطق‌الطیر » حکایت بط) را با خوانش گروه چامه‌خوان بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۱ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۶۵ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

کرد از دیوانه‌ای مردی سؤال

کاین دو عالم چیست با چندین خیال

گفت کاین هر دو جهان بالا و پست

قطرهٔ آب است نه نیست و نه ‌هست

گشت از اول قطرهٔ آب آشکار

قطرهٔ آب است با چندین نگار

هر نگاری کان بود بر روی آب

گر همه زآهن بود گردد خراب

هیچ چیزی نیست زآهن سخت‌تر

هم بنا بر آب دارد در نگر

هرچ را بنیاد بر آبی بود

گر همه آتش بود خوابی بود

کس ندیده‌ست آب هرگز پایدار

کی بود بی‌آب بنیاد استوار

عطار » منطق‌الطیر » حکایت طاووس » قصه رانده شدن آدم از بهشت با خوانش گروه چامه‌خوان

قصه رانده شدن آدم از بهشت (از بخش عطار » منطق‌الطیر » حکایت طاووس) را با خوانش گروه چامه‌خوان بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۵۹ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۷۸ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

کرد شاگردی سؤال از اوستاد

کز بهشت آدم چرا بیرون فتاد

گفت بود آدم همی عالی گهر

چون به فردوسی فرو آورد سر

هاتفی برداشت آوازی بلند

کای بهشتت کرده از صد گونه بند

هرک در هر دو جهان بیرون ما

سر فرو آرد به چیزی دون ما

ما زوال آریم بر وی هرچ هست

زانک نتوان زد به غیر دوست دست

جای باشد پیش جانان صد هزار

جای بی‌جانان کجا آید به کار

هرک جز جانان به چیزی زنده شد

گر همه آدم بود افکنده شد

اهل جنت را چنین آمد خبر

کاولین چیزی دهند آنجا جگر

اهل جنت چون نباشد اهل راز

زان جگر خوردن ز سرگیرند باز

عطار » منطق‌الطیر » حکایت طوطی » گفتگوی خضر(ع) با دیوانه‌ای با خوانش گروه چامه‌خوان

گفتگوی خضر(ع) با دیوانه‌ای (از بخش عطار » منطق‌الطیر » حکایت طوطی) را با خوانش گروه چامه‌خوان بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۴ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۵۱ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

بود آن دیوانهٔ عالی مقام

خضر با او گفت ای مرد تمام

رای آن داری که باشی یار من

گفت با تو برنیاید کار من

زانک خوردی آب حیوان چند راه

تا بماند جان تو تا دیرگاه

من در آنم تا بگویم ترک جان

زانک بی جانان ندارم برگ آن

چون تو اندر حفظ جانی مانده

من به تو هر روز جان افشانده

بهتر آن باشد که چون مرغان ز دام

دور می‌باشیم از هم والسلام

عطار » منطق‌الطیر » حکایت بلبل » حکایت درویشی که عاشق دختر پادشاه شد با خوانش گروه چامه‌خوان

حکایت درویشی که عاشق دختر پادشاه شد (از بخش عطار » منطق‌الطیر » حکایت بلبل) را با خوانش گروه چامه‌خوان بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۳٫۱۹ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۱٫۹۷ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

شهریاری دختری چون ماه داشت

عالمی پر عاشق و گمراه داشت

فتنه را بیداریی پیوست بود

زانک چشم نیم خوابش مست بود

عارض از کافور و زلف از مشک داشت

لعل سیراب از لبش لب خشک داشت

گر جمالش ذره‌ای پیدا شدی

عقل از لایعقلی رسوا شدی

گر شکر طعم لبش بشناختی

از خجل بفسردی و بگداختی

از قضا می‌رفت درویشی اسیر

چشم افتادش بر آن ماه منیر

گرده‌ای در دست داشت آن بی‌نوا

نان آوان مانده بد بر نانوا

چشم او چون بر رخ آن مه فتاد

گرده از دستش شد و در ره فتاد

دختر از پیشش چو آتش برگذشت

خوش درو خندید خوش خوش برگذشت

آن گدا پس خندهٔ او چون بدید

خویش را بر خاک غرق خون بدید

نیم نان داشت آن گدا و نیم جان

زان دو نیمه پاک شد در یک زمان

نه قرارش بود شب نه روز هم

دم نزد از گریه و از سوز هم

یاد کردی خندهٔ آن شهریار

گریه افتادی برو چون ابر زار

هفت سال القصه بس آشفته بود

با سگان کوی دختر خفته بود

خادمان دختر و خدمت گران

جمله گشتند ای عجب واقف بر آن

عزم کردند آن جفا کاران به جمع

تا ببرند آن گدا را سر چو شمع

در نهان دختر گدا را خواند و گفت

چون تویی را چون منی کی بود جفت

قصد تو دارند، بگریز و برو

بر درم منشین، برخیز و برو

آن گدا گفتا که من آن روز دست

شسته‌ام از جان که گشتم از تو مست

صد هزاران جان چون من بی‌قرار

باد بر روی تو هر ساعت نثار

چون مرا خواهند کشتن ناصواب

یک سؤالم را به لطفی ده جواب

چون مرا سر می‌بریدی رایگان

ازچه خندیدی تو در من آن زمان

گفت چون می‌دیدمت ای بی‌هنر

بر تو می‌خندیدم آن ای بی‌خبر

بر سر و روی تو خندیدن رواست

لیک در روی تو خندیدن خطاست

این بگفت و رفت از پیشش چو دود

هرچه بود اصلا همه آن هیچ بود

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۷ با خوانش حمیدرضا محمدی

غزل ۷ (از بخش سعدی » دیوان اشعار » غزلیات) را با خوانش حمیدرضا محمدی بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۶۳ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۷۵ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا

گر تو شکیب داری طاقت نماند ما را

باری به چشم احسان در حال ما نظر کن

کز خوان پادشاهان راحت بود گدا را

سلطان که خشم گیرد بر بندگان حضرت

حکمش رسد ولیکن حدی بود جفا را

من بی تو زندگانی خود را نمی‌پسندم

کاسایشی نباشد بی دوستان بقا را

چون تشنه جان سپردم آن گه چه سود دارد

آب از دو چشم دادن بر خاک من گیا را

حال نیازمندی در وصف می‌نیاید

آن گه که بازگردی گوییم ماجرا را

بازآ و جان شیرین از من ستان به خدمت

دیگر چه برگ باشد درویش بی‌نوا را

یا رب تو آشنا را مهلت ده و سلامت

چندان که بازبیند دیدار آشنا را

نه ملک پادشا را در چشم خوبرویان

وقعیست ای برادر نه زهد پارسا را

ای کاش برفتادی برقع ز روی لیلی

تا مدعی نماندی مجنون مبتلا را

سعدی قلم به سختی رفتست و نیکبختی

پس هر چه پیشت آید گردن بنه قضا را

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۶ با خوانش حمیدرضا محمدی

غزل ۶ (از بخش سعدی » دیوان اشعار » غزلیات) را با خوانش حمیدرضا محمدی بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۶۵ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۸۱ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

پیش ما رسم شکستن نبود عهد وفا را

الله الله تو فراموش مکن صحبت ما را

قیمت عشق نداند قدم صدق ندارد

سست عهدی که تحمل نکند بار جفا را

گر مخیر بکنندم به قیامت که چه خواهی

دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را

گر سرم می‌رود از عهد تو سر بازنپیچم

تا بگویند پس از من که به سر برد وفا را

خنک آن درد که یارم به عیادت به سر آید

دردمندان به چنین درد نخواهند دوا را

باور از مات نباشد تو در آیینه نگه کن

تا بدانی که چه بودست گرفتار بلا را

از سر زلف عروسان چمن دست بدارد

به سر زلف تو گر دست رسد باد صبا را

سر انگشت تحیر بگزد عقل به دندان

چون تأمل کند این صورت انگشت نما را

آرزو می‌کندم شمع صفت پیش وجودت

که سراپای بسوزند من بی سر و پا را

چشم کوته نظران بر ورق صورت خوبان

خط همی‌بیند و عارف قلم صنع خدا را

همه را دیده به رویت نگرانست ولیکن

خودپرستان ز حقیقت نشناسند هوا را

مهربانی ز من آموز و گرم عمر نماند

به سر تربت سعدی بطلب مهرگیا را

هیچ هشیار ملامت نکند مستی ما را

قل لصاح ترک الناس من الوجد سکاری

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۳۹ (۲۴۱۸) با خوانش سید حسن حسینی

غزل شمارهٔ ۲۴۳۹ (۲۴۱۸) (از بخش بیدل دهلوی » غزلیات) را با خوانش سید حسن حسینی بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۹ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۹۸ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

از نالهٔ دل ما تا کی رمیده رفتن

زین دردمند حرفی باید شنیده رفتن

بی نشئه زندگانی چندان نمک ندارد

حیف ست از این خرابات می ناکشیده رفتن

آهنگ بی‌نشانی زین‌ گلستان ضرور است

راه فنا چو شبنم باید به دیده رفتن

جرأتگر طلب نیست بی دست و پایی ما

دارد به سعی‌ قاتل خون چکیده رفتن

چون شعله‌ای که آخر پامال داغ‌ گردد

در زیر پا نشستیم از سر کشیده رفتن

زین باغ محمل ما بر دوش ناامیدیست

بر آمدن نبندد رنگ پریده رفتن

از وحشت نفسها کو فرصت تأمل

چون صبح باید از خویش دامن نچیده رفتن

بر خلق بی‌بصیرت‌ تا چند عرض‌ جوهر

باید ز شهر کوران چون نور دیده رفتن

همدوش آرزوها دل‌ می‌رود نفس نیست

در رنگ ریشه دارد تخم دمیده رفتن

قطع نفس نمودیم جولان مدعا کو

در خواب هم نبیند پای بریده رفتن

رفتار سایه هرگز واماندگی ندارد

در منزل است پرواز از آرمیده رفتن

قد دو تای پیریست ابروی این اشارت

کز تنگنای هستی باید خمیده رفتن

بال فشاندهٔ آه بی‌گرد حسرتی نیست

با عالمی ز خود برد ما را جریده رفتن

تعجیل طفل خویان مشق خطاست بیدل

لغزش به پیش دارد اشک از دویده رفتن

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵ با خوانش حمیدرضا محمدی

غزل ۵ (از بخش سعدی » دیوان اشعار » غزلیات) را با خوانش حمیدرضا محمدی بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۵۳ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۶۴ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

شب فراق نخواهم دواج دیبا را

که شب دراز بود خوابگاه تنها را

ز دست رفتن دیوانه عاقلان دانند

که احتمال نماندست ناشکیبا را

گرش ببینی و دست از ترنج بشناسی

روا بود که ملامت کنی زلیخا را

چنین جوان که تویی برقعی فروآویز

و گر نه دل برود پیر پای برجا را

تو آن درخت گلی کاعتدال قامت تو

ببرد قیمت سرو بلندبالا را

دگر به هر چه تو گویی مخالفت نکنم

که بی تو عیش میسر نمی‌شود ما را

دو چشم باز نهاده نشسته‌ام همه شب

چو فرقدین و نگه می‌کنم ثریا را

شبی و شمعی و جمعی چه خوش بود تا روز

نظر به روی تو کوری چشم اعدا را

من از تو پیش که نالم که در شریعت عشق

معاف دوست بدارند قتل عمدا را

تو همچنان دل شهری به غمزه‌ای ببری

که بندگان بنی سعد خوان یغما را

در این روش که تویی بر هزار چون سعدی

جفا و جور توانی ولی مکن یارا

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴ با خوانش حمیدرضا محمدی

غزل ۴ (از بخش سعدی » دیوان اشعار » غزلیات) را با خوانش حمیدرضا محمدی بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۵۴ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۶۴ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

اگر تو فارغی از حال دوستان یارا

فراغت از تو میسر نمی‌شود ما را

تو را در آینه دیدن جمال طلعت خویش

بیان کند که چه بودست ناشکیبا را

بیا که وقت بهارست تا من و تو به هم

به دیگران بگذاریم باغ و صحرا را

به جای سرو بلند ایستاده بر لب جوی

چرا نظر نکنی یار سروبالا را

شمایلی که در اوصاف حسن ترکیبش

مجال نطق نماند زبان گویا را

که گفت در رخ زیبا نظر خطا باشد

خطا بود که نبینند روی زیبا را

به دوستی که اگر زهر باشد از دستت

چنان به ذوق ارادت خورم که حلوا را

کسی ملامت وامق کند به نادانی

حبیب من که ندیدست روی عذرا را

گرفتم آتش پنهان خبر نمی‌داری

نگاه می‌نکنی آب چشم پیدا را

نگفتمت که به یغما رود دلت سعدی

چو دل به عشق دهی دلبران یغما را

هنوز با همه دردم امید درمانست

که آخری بود آخر شبان یلدا را