سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۸۹ با خوانش حمیدرضا محمدی

غزل ۸۹ (از بخش سعدی » دیوان اشعار » غزلیات) را با خوانش حمیدرضا محمدی بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۶۷ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۶۴ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

بتا هلاک شود دوست در محبت دوست

که زندگانی او در هلاک بودن اوست

مرا جفا و وفای تو پیش یک سان است

که هر چه دوست پسندد به جای دوست نکوست

مرا و عشق تو گیتی به یک شکم زاده‌ست

دو روح در بدنی چون دو مغز در یک پوست

هر آنچه بر سر آزادگان رود زیباست

علی‌الخصوص که از دست یار زیباخوست

دلم ز دست به در برد سروبالایی

خلاف عادت آن سروها که بر لب جوست

به خواب دوش چنان دیدمی که زلفینش

گرفته بودم و دستم هنوز غالیه‌بوست

چو گوی در همه عالم به جان بگردیدم

ز دست عشقش و چوگان هنوز در پی گوست

جماعتی به همین آب چشم بیرونی

نظر کنند و ندانند کآتشم در توست

ز دوست هر که تو بینی مراد خود خواهد

مراد خاطر سعدی مراد خاطر اوست

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۸۸ با خوانش حمیدرضا محمدی

غزل ۸۸ (از بخش سعدی » دیوان اشعار » غزلیات) را با خوانش حمیدرضا محمدی بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۷۴ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۷ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

با خردمندی و خوبی پارسا و نیکخوست

صورتی هرگز ندیدم کاین همه معنی در اوست

گر خیال یاری اندیشند باری چون تو یار

یا هوای دوستی ورزند باری چون تو دوست

خاک پایش بوسه خواهم داد آبم گو ببر

آبروی مهربانان پیش معشوق آب جوست

شاهدش دیدار و گفتن فتنه اش ابرو و چشم

نادرش بالا و رفتن دلپذیرش طبع و خوست

تا به خود بازآیم آن گه وصف دیدارش کنم

از که می‌پرسی در این میدان که سرگردان چو گوست

عیب پیراهن دریدن می‌کنندم دوستان

بی‌وفا یارم که پیراهن همی‌درم نه پوست

خاک سبزآرنگ و باد گلفشان و آب خوش

ابر مرواریدباران و هوای مشک بوست

تیرباران بر سر و صوفی گرفتار نظر

مدعی در گفت و گوی و عاشق اندر جست و جوست

هر که را کنج اختیار آمد تو دست از وی بدار

کان چنان شوریده سر پایش به گنجی در فروست

چشم اگر با دوست داری گوش با دشمن مکن

عاشقی و نیک نامی سعدیا سنگ و سبوست

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۸۷ با خوانش حمیدرضا محمدی

غزل ۸۷ (از بخش سعدی » دیوان اشعار » غزلیات) را با خوانش حمیدرضا محمدی بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۶۶ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۶۴ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

گر کسی سرو شنیده‌ست که رفته‌ست این است

یا صنوبر که بناگوش و برش سیمین است

نه بلندیست به صورت که تو معلوم کنی

که بلند از نظر مردم کوته‌بین است

خواب در عهد تو در چشم من آید هیهات

عاشقی کار سری نیست که بر بالین است

همه آرام گرفتند و شب از نیمه گذشت

وآنچه در خواب نشد چشم من و پروین است

خود گرفتم که نظر بر رخ خوبان کفر است

من از این بازنگردم که مرا این دین است

وقت آن است که مردم ره صحرا گیرند

خاصه اکنون که بهار آمد و فروردین است

چمن امروز بهشت است و تو در می‌بایی

تا خلایق همه گویند که حورالعین است

هر چه گفتیم در اوصاف کمالیت او

همچنان هیچ نگفتیم که صد چندین است

آنچه سرپنجهٔ سیمین تو با سعدی کرد

با کبوتر نکند پنجه که با شاهین است

من دگر شعر نخواهم که نویسم که مگس

زحمتم می‌دهد از بس که سخن شیرین است

پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » اشک یتیم با خوانش مینا ظهیری

اشک یتیم (از بخش پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات) را با خوانش مینا ظهیری بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۵۱ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۵۴ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

روزی گذشت پادشهی از گذرگهی

فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست

پرسید زان میانه یکی کودک یتیم

کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست

آن یک جواب داد چه دانیم ما که چیست

پیداست آنقدر که متاعی گرانبهاست

نزدیک رفت پیرزنی کوژپشت و گفت

این اشک دیدهٔ من و خون دل شماست

ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است

این گرگ سالهاست که با گله آشناست

آن پارسا که ده خرد و ملک، رهزن است

آن پادشا که مال رعیت خورد گداست

بر قطرهٔ سرشک یتیمان نظاره کن

تا بنگری که روشنی گوهر از کجاست

پروین، به کجروان سخن از راستی چه سود

کو آنچنان کسی که نرنجد ز حرف راست

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۸۶ با خوانش حمیدرضا محمدی

غزل ۸۶ (از بخش سعدی » دیوان اشعار » غزلیات) را با خوانش حمیدرضا محمدی بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۵۸ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۵۶ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

بخت جوان دارد آن که با تو قرینست

پیر نگردد که در بهشت برینست

دیگر از آن جانبم نماز نباشد

گر تو اشارت کنی که قبله چنینست

آینه‌ای پیش آفتاب نهادست

بر در آن خیمه یا شعاع جبینست

گر همه عالم ز لوح فکر بشویند

عشق نخواهد شدن که نقش نگینست

گوشه گرفتم ز خلق و فایده‌ای نیست

گوشه چشمت بلای گوشه نشینست

تا نه تصور کنی که بی تو صبوریم

گر نفسی می‌زنیم بازپسینست

حسن تو هر جا که طبل عشق فروکوفت

بانگ برآمد که غارت دل و دینست

سیم و زرم گو مباش و دنیی و اسباب

روی تو بینم که ملک روی زمینست

عاشق صادق به زخم دوست نمیرد

زهر مذابم بده که ماء معینست

سعدی از این پس که راه پیش تو دانست

گر ره دیگر رود ضلال مبینست

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۸۵ با خوانش حمیدرضا محمدی

غزل ۸۵ (از بخش سعدی » دیوان اشعار » غزلیات) را با خوانش حمیدرضا محمدی بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۵۵ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۵۳ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

با همه مهر و با منش کینست

چه کنم حظ بخت من اینست

شاید ای نفس تا دگر نکنی

پنجه با ساعدی که سیمینست

ننهد پای تا نبیند جای

هر که را چشم مصلحت بینست

مثل زیرکان و چنبر عشق

طفل نادان و مار رنگینست

دردمند فراق سر ننهد

مگر آن شب که گور بالینست

گریه گو بر هلاک من مکنید

که نه این نوبت نخستینست

لازمست احتمال چندین جور

که محبت هزار چندینست

گر هزارم جواب تلخ دهی

اعتقاد من آن که شیرینست

مرد اگر شیر در کمند آرد

چون کمندش گرفت مسکینست

سعدیا تن به نیستی درده

چاره با سخت بازوان اینست

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۸۴ با خوانش حمیدرضا محمدی

غزل ۸۴ (از بخش سعدی » دیوان اشعار » غزلیات) را با خوانش حمیدرضا محمدی بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۷ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۶۶ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

ز من مپرس که در دست او دلت چونست

ازو بپرس که انگشت‌هاش در خونست

وگر حدیث کنم تندرست را چه خبر

که اندرون جراحت رسیدگان چونست

به حسن طلعت لیلی نگاه می‌نکند

فتاده در پی بیچاره‌ای که مجنونست

خیال روی کسی در سرست هر کس را

مرا خیال کسی کز خیال بیرونست

خجسته روز کسی کز درش تو بازآیی

که بامداد به روی تو فال میمونست

چنین شمایل موزون و قد خوش که تو راست

به ترک عشق تو گفتن نه طبع موزونست

اگر کسی به ملامت ز عشق برگردد

مرا به هر چه تو گویی ارادت افزونست

نه پادشاه منادی زده‌ست می مخورید

بیا که چشم و دهان تو مست و میگونست

کنار سعدی از آن روز کز تو دور افتاد

از آب دیده تو گویی کنار جیحونست

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۸۳ با خوانش حمیدرضا محمدی

غزل ۸۳ (از بخش سعدی » دیوان اشعار » غزلیات) را با خوانش حمیدرضا محمدی بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۷۵ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۷۱ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

مگر نسیم سحر بوی زلف یار منست

که راحت دل رنجور بی‌قرار منست

به خواب درنرود چشم بخت من همه عمر

گرش به خواب ببینم که در کنار منست

اگر معاینه بینم که قصد جان دارد

به جان مضایقه با دوستان نه کار منست

حقیقت آن که نه درخورد اوست جان عزیز

ولیک درخور امکان و اقتدار منست

نه اختیار منست این معاملت لیکن

رضای دوست مقدم بر اختیار منست

اگر هزار غمست از جفای او بر دل

هنوز بنده اویم که غمگسار منست

درون خلوت ما غیر در نمی‌گنجد

برو که هر که نه یار منست بار منست

به لاله زار و گلستان نمی‌رود دل من

که یاد دوست گلستان و لاله زار منست

ستمگرا دل سعدی بسوخت در طلبت

دلت نسوخت که مسکین امیدوار منست

و گر مراد تو اینست بی مرادی من

تفاوتی نکند چون مراد یار منست

وحشی » گزیده اشعار » ترکیبات » شرح پریشانی با خوانش حمیدرضا محمدی

شرح پریشانی (از بخش وحشی » گزیده اشعار » ترکیبات) را با خوانش حمیدرضا محمدی بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۲٫۵۴ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۳٫۲ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید

داستان غم پنهانی من گوش کنید

قصه بی سر و سامانی من گوش کنید

گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید

شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی

سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم

ساکن کوی بت عربده‌جویی بودیم

عقل و دین باخته، دیوانهٔ رویی بودیم

بستهٔ سلسلهٔ سلسله مویی بودیم

کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود

یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت

سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت

این همه مشتری و گرمی بازار نداشت

یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت

اول آن کس که خریدار شدش من بودم

باعث گرمی بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او

داد رسوایی من شهرت زیبایی او

بس که دادم همه جا شرح دلارایی او

شهر پرگشت ز غوغای تماشایی او

این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد

کی سر برگ من بی سر و سامان دارد

چاره اینست و ندارم به از این رای دگر

که دهم جای دگر دل به دل‌آرای دگر

چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر

بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر

بعد از این رای من اینست و همین خواهد بود

من بر این هستم و البته چنین خواهدبود

پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکی‌ست

حرمت مدعی و حرمت من هردو یکی‌ست

قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دویکی‌ست

نغمهٔ بلبل و غوغای زغن هر دو یکی‌ست

این ندانسته که قدر همه یکسان نبود

زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود

چون چنین است پی کار دگر باشم به

چند روزی پی دلدار دگر باشم به

عندلیب گل رخسار دگر باشم به

مرغ خوش نغمهٔ گلزار دگر باشم به

نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش

سازم از تازه جوانان چمن ممتازش

آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست

می‌توان یافت که بر دل ز منش باری هست

از من و بندگی من اگرش عاری هست

بفروشد که به هر گوشه خریداری هست

به وفاداری من نیست در این شهر کسی

بنده‌ای همچو مرا هست خریدار بسی

مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است

راه صد بادیهٔ درد بریدیم بس است

قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است

اول و آخر این مرحله دیدیم بس است

بعد از این ما و سرکوی دل‌آرای دگر

با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر

تو مپندار که مهر از دل محزون نرود

آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود

وین محبت به صد افسانه و افسون نرود

چه گمان غلط است این ، برود چون نرود

چند کس از تو و یاران تو آزرده شود

دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود

ای پسر چند به کام دگرانت بینم

سرخوش و مست ز جام دگرانت بینم

مایه عیش مدام دگرانت بینم

ساقی مجلس عام دگرانت بینم

تو چه دانی که شدی یار چه بی باکی چند

چه هوسها که ندارند هوسناکی چند

یار این طایفه خانه برانداز مباش

از تو حیف است به این طایفه دمساز مباش

می‌شوی شهره به این فرقه هم‌آواز مباش

غافل از لعب حریفان دغا باز مباش

به که مشغول به این شغل نسازی خود را

این نه کاری‌ست مبادا که ببازی خود را

در کمین تو بسی عیب شماران هستند

سینه پر درد ز تو کینه گذاران هستند

داغ بر سینه ز تو سینه فکاران هستند

غرض اینست که در قصد تو یاران هستند

باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری

واقف کشتی خود باش که پایی نخوری

گر چه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت

وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت

شد دل‌آزرده و آزرده دل از کوی تو رفت

با دل پر گله از ناخوشی خوی تو رفت

حاش لله که وفای تو فراموش کند

سخن مصلحت‌آمیز کسان گوش کند

فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید (گزیدهٔ ناقص) » قصیدهٔ شمارهٔ ۷۰ – در مدح خواجه ابوالقاسم احمد بن حسن میمندی با خوانش ارژنگ آقاجری

قصیدهٔ شمارهٔ ۷۰ – در مدح خواجه ابوالقاسم احمد بن حسن میمندی (از بخش فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید (گزیدهٔ ناقص)) را با خوانش ارژنگ آقاجری بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۱٫۱۵ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۱٫۱۴ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

دل من همی داد گفتی گوایی

که باشد مرا روزی از تو جدایی

بلی هر چه خواهد رسیدن به مردم

بر آن دل دهد هر زمانی گوایی

من این روز را داشتم چشم وزین غم

نبوده‌ست با روز من روشنایی

جدایی گمان برده بودم ولیکن

نه چندانکه یکسو نهی آشنایی

به جرم چه راندی مرا از در خود

گناهم نبوده‌ست جز بیگنایی

بدین زودی از من چرا سیر گشتی

نگارا بدین زودسیری چرایی

که دانست کز تو مرا دید باید

به چندان وفا اینهمه بیوفایی

سپردم به تو دل، ندانسته بودم

بدین گونه مایل به جور و جفایی

دریغا دریغا که آگه نبودم

که تو بیوفا در جفا تا کجایی

همه دشمنی از تو دیدم ولیکن

نگویم که تو دوستی را نشایی

نگارا من از آزمایش به آیم

مرا باش، تا بیش ازین آزمایی

مرا خوار داری و بیقدر خواهی

نگر تا بدین خو که هستی نپایی

ز قدر من آنگاه آگاه گردی

که با من به درگاه صاحب درآیی

وزیر ملک صاحب سید احمد

که دولت بدو داد فرمانروایی

زمین و هوا خوان بدین معنی او را

که حلمش زمینی‌ست طبعش هوایی

دلش را پرست، ار خرد را پرستی

کفش را ستای، ار سخا را ستایی

ز بهر نوای کسان چیز بخشد

نترسد ز کم چیزی و بینوایی

ز گیتی به دو چیز بس کرد و آن دو

چه چیزست: نیکی و نیکو عطایی

ایا مصطفی سیرت و مرتضی دل

که همنام و همکنیت مصطفایی

دل مهتران سوی دنیا گراید

تو دایم سوی نام نیکو گرایی

ز بسیار نیکی که کردی به نیکی

ز خلق جهان روز و شب در دعایی

ترا دیده‌ام قادر و پارسا بس

شگفتست با قادری پارسایی

به دیدار و صورت چو مایی ولیکن

به کردار و گفتار نز جنس مایی

به کردار نیکو روانها فزایی

به گفتار فرخنده دلها ربایی

دهنده ترا همتی داد عالی

که همواره زان همت اندر بلایی

بلاییست این همت و درشگفتم

که چون این بلا را تحمل نمایی

به روزی ترا دیده‌ام صد مظالم

از آن هر یکی شغل یک پادشایی

جوابی دهی، شور شهری نشانی

حدیثی کنی، کار خلقی گشایی

به روی و ریا کارکردن ندانی

ازیرا که نه مرد روی و ریایی

ز تو داد نا یافته کس ندانم

ز سلطانی و شهری و روستایی

هزار آفرین باد بر تو ز ایزد

که تو درخور آفرین و ثنایی

بسا رنج و سختی که بر دل نهادی

از این تازه‌رویی، وزین خوش لقایی

درین رسم و آیین و مذهب که داری

نگوید ترا کس که تو بر خطایی

چه نیکو خصالی چه نیکو فعالی

چه پاکیزه طبعی چه پاکیزه رایی

ترا بد که خواهد، ترا بد که گوید

که هرگز مباد از بد او را رهایی

اگر ابلهی ژاژ خاید مر او را

پشیمان کند خسرو از ژاژخایی

خلاف تو بر دشمنان نیست فرخ

ازیرا که تو برکشیدهٔ خدایی

همی تا بود در سرای بزرگان

چو سیمین بتان لعبتان سرایی

کند چشمشان از شبه مهره بازی

کند زلفشان بر سمن مشکسایی

به تو تازه باد اینجهان کاین جهان را

چو مر چشم را روشنایی ببایی

بجز مر ترا هیچ کس را مبادا

ز بعد ملک بر جهان کدخدایی

چنانچون تو یکتا دلی مهر او را

دلش بر تو هرگز مبادا دوتایی

بپاید وی اندر جهان شاد و خرم

تو در سایهٔ رافت او بپایی

به صد مهرگان دگر شاد کن دل

که تو شادی و فرخی را سزایی

به هر جشن نو فرخی مادح تو

کند بر تو و شاه مدحتسرایی