سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » گفتار اندر نگه داشتن خاطر درویشان با خوانش حمیدرضا محمدی

گفتار اندر نگه داشتن خاطر درویشان (از بخش سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای) را با خوانش حمیدرضا محمدی بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۸۶ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۹۱ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

مها زورمندی مکن با کهان

که بر یک نمط می‌نماند جهان

سر پنجهٔ ناتوان بر مپیچ

که گر دست یابد برآیی به هیچ

عدو را به کوچک نباید شمرد

که کوه کلان دیدم از سنگ خرد

نبینی که چون با هم آیند مور

ز شیران جنگی برآرند شور

نه موری که مویی کز آن کمتر است

چو پر شد ز زنجیر محکمتر است

مبر گفتمت پای مردم ز جای

که عاجز شوی گر درآ یی ز پای

دل دوستان جمع بهتر که گنج

خزینه تهی به که مردم به رنج

مینداز در پای کار کسی

که افتد که در پایش افتی بسی

تحمل کن ای ناتوان از قوی

که روزی تواناتر از وی شوی

به همت برآر از ستیهنده شور

که بازوی همت به از دست زور

لب خشک مظلوم را گو بخند

که دندان ظالم بخواهند کند

به بانگ دهل خواجه بیدار گشت

چه داند شب پاسبان چون گذشت؟

خورد کاروانی غم بار خویش

نسوزد دلش بر خر پشت ریش

گرفتم کز افتادگان نیستی

چو افتاده بینی چرا نیستی؟

بر اینت بگویم یکی سرگذشت

که سستی بود زین سخن درگذشت

سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » حکایت مرزبان ستمگار با زاهد با خوانش حمیدرضا محمدی

حکایت مرزبان ستمگار با زاهد (از بخش سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای) را با خوانش حمیدرضا محمدی بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۱٫۰۹ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۱٫۱۸ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

خردمند مردی در اقصای شام

گرفت از جهان کنج غاری مقام

به صبرش در آن کنج تاریک جای

به گنج قناعت فرو رفته پای

شنیدم که نامش خدادوست بود

ملک سیرتی، آدمی پوست بود

بزرگان نهادند سر بر درش

که در می‌نیامد به درها سرش

تمنا کند عارف پاکباز

به دریوزه از خویشتن ترک آز

چو هر ساعتش نفس گوید بده

به خواری بگرداندش ده به ده

در آن مرز کاین پیر هشیار بود

یکی مرزبان ستمکار بود

که هر ناتوان را که دریافتی

به سرپنجگی پنجه برتافتی

جهان سوز و بی‌رحمت و خیره‌کش

ز تلخیش روی جهانی ترش

گروهی برفتند از آن ظلم و عار

ببردند نام بدش در دیار

گروهی بماندند مسکین و ریش

پس چرخه نفرین گرفتند پیش

ید ظلم جایی که گردد دراز

نبینی لب مردم از خنده باز

به دیدار شیخ آمدی گاه گاه

خدادوست در وی نکردی نگاه

ملک نوبتی گفتش: ای نیکبخت

به نفرت ز من در مکش روی سخت

مرا با تو دانی سر دوستی است

تو را دشمنی با من از بهر چیست؟

گرفتم که سالار کشور نیم

به عزت ز درویش کمتر نیم

نگویم فضیلت نهم بر کسی

چنان باش با من که با هر کسی

شنید این سخن عابد هوشیار

بر آشفت و گفت: ای ملک، هوش دار

وجودت پریشانی خلق از اوست

ندارم پریشانی خلق دوست

تو با آن که من دوستم، دشمنی

نپندارمت دوستدار منی

چرا دوست دارم به باطل منت

چو دانم که دارد خدا دشمنت؟

مده بوسه بر دست من دوستوار

برو دوستداران من دوست دار

خدادوست را گر بدرند پوست

نخواهد شدن دشمن دوست، دوست

عجب دارم از خواب آن سنگدل

که خلقی بخسبند از او تنگدل

شهریار » گزیدهٔ اشعار ترکی » غم باسدی قلیانیمی با خوانش حسام عبیری

غم باسدی قلیانیمی (از بخش شهریار » گزیدهٔ اشعار ترکی) را با خوانش حسام عبیری بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۱٫۱۵ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۱٫۱۷ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

قیشین قره قئییدی آلیب منیم جانیمی

خورتدان دئییب قوجالیق ، کسیب منیم یانیمی

بو سیگاردا زه لی تک ، دوشوب منیم جانیما

دوداق – دوداقه قویوب ، سورور منیم قانیمی

سازاق سازین قوراراق ، قولاقدی سانکی بورور

چکیبدی ایپلیگیمی ، قیریبدی قئیطانیمی

یئنه قیشین قوشونی ، پائیز مارشین چالاراق

کردیمده وارسا بیچیر ، لاله می ریحانیمی

اوشودوم ها اوشودوم، دئییر منیم دردیمی

کورسو تووین ایتیریب ، آختاریر درمانیمی

پاییزلامیش زمی یم، وریان منه نه گرک

دؤنرگه دؤندره جک ، دؤندیکجه وریانیمی

قوی چالخاسین بیزی بو ، زمانه ئهره کیمی

منیم سودوم چورویوب ، تورشاتسین آیرانیمی

هنر دیلین قلمین ایشدن سالان منی ده

ایشدن سالیب ایتیریب پاک ادیمی سانیمی

حیدربابا یولی تک ، یول باغلانیب اوزومه

آوچی فلک آولاییب سررویله جئیرانیمی

نازلی یاریم گئده لی ، سؤنوب منیم چیراغیم

خان وارسادا نه کاری ، ائوین کی یوخ خانیمی

مریم کؤچوب گئدیبن شهرزادینم دا گئدیر

فلک الیمدن آلیر ، درریمی مرجانیمی

یئتیم تک اوز – گؤزومی نیبت باسیب باساجاق

یامان قاریشدیریاجاق ، سلقه می ، سهمانیمی

نه دیز وار کی سورونوم، نه اوز وارکی قاییدیم

نه یوک قالیب نه یابی ، سویوبلا کروانیمی

ائلدن منی قئوجالیق ، آزقین سالیب ، سالاجاق

ایتیردی تبریزیم ، اودوزدو تهرانیمی

بیزیم ده چایخانامیز ، چای تؤکررک قوناغا

دولدوردی زردآب ایله ، منیم ده فنجانیمی

قلیانلا شهریاریم غمی قالدیر باقالیم

من ده خورولدادیرام ، غم باسدی قلیانیمی

۱۳۵۹

سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » حکایت ملک روم با دانشمند با خوانش حمیدرضا محمدی

حکایت ملک روم با دانشمند (از بخش سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای) را با خوانش حمیدرضا محمدی بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۱٫۱۳ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۱٫۲۱ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

شنیدم که بگریست سلطان روم

بر نیکمردی ز اهل علوم

که پایابم از دست دشمن نماند

جز این قلعه و شهر با من نماند

بسی جهد کردم که فرزند من

پس از من بود سرور انجمن

کنون دشمن بدگهر دست یافت

سر دست مردی و جهدم بتافت

چه تدبیر سازم، چه درمان کنم؟

که از غم بفرسود جان در تنم

بگفت ای برادر غم خویش خور

که از عمر بهتر شد و بیشتر

تو را این قدر تا بمانی بس است

چو رفتی جهان جای دیگر کس است

اگر هوشمند است و گر بی‌خرد

غم او مخور کاو غم خود خورد

مشقت نیرزد جهان داشتن

گرفتن به شمشیر و بگذاشتن

بدین پنج روزه اقامت مناز

به اندیشه تدبیر رفتن بساز

که را دانی از خسروان عجم

ز عهد فریدون و ضحاک و جم

که بر تخت و ملکش نیامد زوال؟

نماند به جز ملک ایزد تعال

که را جاودان ماندن امید ماند

چو کس را نبینی که جاوید ماند؟

که را سیم و زر ماند و گنج و مال

پس از وی به چندی شود پایمال

وز آن کس که خیری بماند روان

دمادم رسد رحمتش بر روان

بزرگی کز او نام نیکو نماند

توان گفت با اهل دل کاو نماند

الا تا درخت کرم پروری

گر امیدواری کز او بر خوری

کرم کن که فردا که دیوان نهند

منازل به مقدار احسان دهند

یکی را که سعی قدم پیشتر

به درگاه حق، منزلت بیشتر

یکی باز پس خائن و شرمسار

بترسد همی مرد ناکرده کار

بهل تا به دندان گزد پشت دست

تنوری چنین گرم و نانی نبست

بدانی گه غله برداشتن

که سستی بود تخم ناکاشتن

سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » حکایت اتابک تکله با خوانش حمیدرضا محمدی

حکایت اتابک تکله (از بخش سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای) را با خوانش حمیدرضا محمدی بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۴۸ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۵۲ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

در اخبار شاهان پیشینه هست

که چون تکله بر تخت زنگی نشست

به دورانش از کس نیازرد کس

سبق برد اگر خود همین بود و بس

چنین گفت یک ره به صاحبدلی

که عمرم به سر رفت بی حاصلی

بخواهم به کنج عبادت نشست

که دریابم این پنج روزی که هست

چو می‌بگذرد جاه و ملک و سریر

نبرد از جهان دولت الا فقیر

چو بشنید دانای روشن نفس

به تندی برآشفت کای تکله بس!

طریقت به جز خدمت خلق نیست

به تسبیح و سجاده و دلق نیست

تو بر تخت سلطانی خویش باش

به اخلاق پاکیزه درویش باش

به صدق و ارادت میان بسته‌دار

ز طامات و دعوی زبان بسته‌دار

قدم باید اندر طریقت نه دم

که اصلی ندارد دم بی‌قدم

بزرگان که نقد صفا داشتند

چنین خرقه زیر قبا داشتند

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۰۲ با خوانش غلامرضا آقاسی

غزل شمارهٔ ۲۰۰۲ (از بخش بیدل دهلوی » غزلیات) را با خوانش غلامرضا آقاسی بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۱٫۸ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۲٫۱۸ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

تو کریم مطلق و من گدا چه کنی جز این‌که بخوانی‌ام

در دیگری بنما که من به کجا روم چو برانی‌ام

کسی از محیط عدم‌کران چه ز قطره واطلبد نشان

ز خودم نبرده‌ای آن‌چنان که دگر به خود برسانی‌ام

به کجاست آن قدرم بقا که تأملی کندم وفا

عرق خجالت فرصتم نم انفعال زمانی‌ام

به فسردنم همه تن الم به تردّد آبله در قدم

چو غبار داغ نشستنم چو سرشک ننگ روانی‌ام

سحر طلسم هوا قفس همه‌جاست منفعل هوس

چه قدر عرق کندم نفس که به شبنمی بستانی‌ام

ز کدورت من و ما پُرم غم بار دل به که بشمرم

ستم است سنگ ترازویی که نفس کشد ز گرانی‌ام

ز حضور پیری‌ام این‌قدر اثر امتحان قبول و رد

که رساند بر در نیستی خم پشت پای جوانی‌ام

نه به نقش بسته مشوشم نه به حرف ساخته سرخوشم

نفسی به یاد تو می‌کشم چه عبارت و چه معانی‌ام

همه عمر هرزه دویده‌ام خجلم کنون که خمیده‌ام

من اگر به حلقه رسیده‌ام تو برون در ننشانی‌ام

ز طنین پشهٔ بی‌نفس خجل است بیدل هیچکس

به کجایم و کی‌ام و چی‌ام که تو جز به ناله ندانی‌ام

سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » حکایت در معنی شفقت با خوانش حمیدرضا محمدی

حکایت در معنی شفقت (از بخش سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای) را با خوانش حمیدرضا محمدی بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۱٫۰۵ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۱٫۱۴ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

یکی از بزرگان اهل تمیز

حکایت کند ز ابن عبدالعزیز

که بودش نگینی در انگشتری

فرو مانده در قیمتش جوهری

به شب گفتی از جرم گیتی فروز

دری بود از روشنایی چو روز

قضا را درآمد یکی خشک سال

که شد بدر سیمای مردم هلال

چو در مردم آرام و قوت ندید

خود آسوده بودن مروت ندید

چو بیند کسی زهر در کام خلق

کیش بگذرد آب نوشین به حلق

بفرمود و بفروختندش به سیم

که رحم آمدش بر غریب و یتیم

به یک هفته نقدش به تاراج داد

به درویش و مسکین و محتاج داد

فتادند در وی ملامت کنان

که دیگر به دستت نیاید چنان

شنیدم که می‌گفت و باران دمع

فرو می‌دویدش به عارض چو شمع

که زشت است پیرایه بر شهریار

دل شهری از ناتوانی فگار

مرا شاید انگشتری بی‌نگین

نشاید دل خلقی اندوهگین

خنک آن که آسایش مرد و زن

گزیند بر آرایش خویشتن

نکردند رغبت هنرپروران

به شادی خویش از غم دیگران

اگر خوش بخسبد ملک بر سریر

نپندارم آسوده خسبد فقیر

وگر زنده دارد شب دیر باز

بخسبند مردم به آرام و ناز

بحمدالله این سیرت و راه راست

اتابک ابوبکر بن سعد راست

کس از فتنه در پارس دیگر نشان

نبیند مگر قامت مهوشان

یکی پنج بیتم خوش آمد به گوش

که در مجلسی می‌سرودند دوش

مرا راحت از زندگی دوش بود

که آن ماهرویم در آغوش بود

مر او را چو دیدم سر از خواب مست

بدو گفتم ای سرو پیش تو پست

دمی نرگس از خواب نوشین بشوی

چو گلبن بخند و چو بلبل بگوی

چه می‌خسبی ای فتنه روزگار؟

بیا و می لعل نوشین بیار

نگه کرد شوریده از خواب و گفت

مرا فتنه خوانی و گویی مخفت

در ایام سلطان روشن نفس

نبیند دگر فتنه بیدار کس