سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب » بخش ۱۵ – حکایت با خوانش حمیدرضا محمدی

بخش ۱۵ – حکایت (از بخش سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب) را با خوانش حمیدرضا محمدی بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۸۹ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۸۷ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

همی یادم آید ز عهد صغر

که عیدی برون آمدم با پدر

به بازیچه مشغول مردم شدم

در آشوب خلق از پدر گم شدم

برآوردم از هول و دهشت خروش

پدر ناگهانم بمالید گوش

که ای شوخ چشم آخرت چند بار

بگفتم که دستم ز دامن مدار

به تنها نداند شدن طفل خرد

که مشکل توان راه نادیده برد

تو هم طفل راهی به سعی ای فقیر

برو دامن راه دانان بگیر

مکن با فرومایه مردم نشست

چو کردی، ز هیبت فرو شوی دست

به فتراک پاکان درآویز چنگ

که عارف ندارد ز دریوزه ننگ

مریدان به قوت ز طفلان کمند

مشایخ چو دیوار مستحکمند

بیاموز رفتار از آن طفل خرد

که چون استعانت به دیوار برد

ز زنجیر ناپارسایان برست

که در حلقهٔ پارسایان نشست

اگر حاجتی داری این حلقه گیر

که سلطان ندارد از این در گزیر

برو خوشه چین باش سعدی صفت

که گرد آوری خرمن معرفت

الا ای مقیمان محراب انس

که فردا نشینید بر خوان قدس

متابید روی از گدایان خیل

که صاحب مروت نراند طفیل

کنون با خرد باید انباز گشت

که فردا نماند ره بازگشت

سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب » بخش ۱۴ – حکایت با خوانش حمیدرضا محمدی

بخش ۱۴ – حکایت (از بخش سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب) را با خوانش حمیدرضا محمدی بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۱٫۵۱ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۱٫۵۷ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

یکی مال مردم به تلبیس خورد

چو برخاست لعنت بر ابلیس کرد

چنین گفتش ابلیس اندر رهی

که هرگز ندیدم چنین ابلهی

تو را با من است ای فلان، آشتی

به جنگم چرا گردن افراشتی؟

دریغ است فرمودهٔ دیو زشت

که دست ملک بر تو خواهد نبشت

روا داری از جهل و ناباکیت

که پاکان نویسند ناپاکیت

طریقی به دست آر و صلحی بجوی

شفیعی برانگیز و عذری بگوی

که یک لحظه صورت نبندد امان

چو پیمانه پر شد به دور زمان

وگر دست قدرت نداری به کار

چو بیچارگان دست زاری بر آر

گرت رفت از اندازه بیرون بدی

چو گفتی که بد رفت نیک آمدی

فرا شو چو بینی ره صلح باز

که ناگه در توبه گردد فراز

مرو زیر بار گنه ای پسر

که حمال عاجز بود در سفر

پی نیک‌مردان بباید شتافت

که هر کاین سعادت طلب کرد یافت

ولیکن تو دنبال دیو خسی

ندانم که در صالحان چون رسی؟

پیمبر کسی را شفاعتگر است

که بر جادهٔ شرع پیغمبر است

ره راست رو تا به منزل رسی

تو بر ره نه ای زین قبل واپسی

چو گاوی که عصار چشمش ببست

دوان تا به شب، شب همانجا که هست

گل آلوده‌ای راه مسجد گرفت

ز بخت نگون بود اندر شگفت

یکی زجر کردش که تبت یداک

مرو دامن آلوده بر جای پاک

مرا رقتی در دل آمد بر این

که پاک است و خرم بهشت برین

در آن جای پاکان امیدوار

گل آلودهٔ معصیت را چه کار؟

بهشت آن ستاند که طاعت برد

کرا نقد باید بضاعت برد

مکن، دامن از گرد زلت بشوی

که ناگه ز بالا ببندند جوی

مگو مرغ دولت ز قیدم بجست

هنوزش سر رشته داری به دست

وگر دیر شد گرم رو باش و چست

ز دیر آمدن غم ندارد درست

هنوزت اجل دست خواهش نبست

بر آور به درگاه دادار دست

مخسب ای گنه کار خوش خفته، خیز

به عذر گناه آب چشمی بریز

چو حکم ضرورت بود کآبروی

بریزند باری بر این خاک کوی

ور آبت نماند شفیع آر پیش

کسی را که هست آبروی از تو بیش

به قهر ار براند خدای از درم

روان بزرگان شفیع آورم

سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب » بخش ۱۳ – حکایت با خوانش حمیدرضا محمدی

بخش ۱۳ – حکایت (از بخش سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب) را با خوانش حمیدرضا محمدی بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۴۵ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۴۵ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

یکی برد با پادشاهی ستیز

به دشمن سپردش که خونش بریز

گرفتار در دست آن کینه توز

همی گفت هر دم به زاری و سوز

اگر دوست بر خود نیازردمی

کی از دست دشمن جفا بردمی؟

بتا جور دشمن بدردش پوست

رفیقی که بر خود بیازرد دوست

تو از دوست گر عاقلی بر مگرد

که دشمن نیارد نگه در تو کرد

تو با دوست یکدل شو و یک سخن

که خود بیخ دشمن برآید ز بن

نپندارم این زشت نامی نکوست

به خشنودی دشمن آزار دوست

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۱ با خوانش مهدى سرورى

غزل شمارهٔ ۳۷۱ (از بخش حافظ » غزلیات) را با خوانش مهدى سرورى بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۶۹ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۲ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

ما درس سحر در ره میخانه نهادیم

محصول دعا در ره جانانه نهادیم

در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش

این داغ که ما بر دل دیوانه نهادیم

سلطان ازل گنج غم عشق به ما داد

تا روی در این منزل ویرانه نهادیم

در دل ندهم ره پس از این مهر بتان را

مهر لب او بر در این خانه نهادیم

در خرقه از این بیش منافق نتوان بود

بنیاد از این شیوه رندانه نهادیم

چون می‌رود این کشتی سرگشته که آخر

جان در سر آن گوهر یک دانه نهادیم

المنه لله که چو ما بی‌دل و دین بود

آن را که لقب عاقل و فرزانه نهادیم

قانع به خیالی ز تو بودیم چو حافظ

یا رب چه گداهمت و بیگانه نهادیم

سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب » بخش ۱۲ – حکایت در عالم طفولیت با خوانش حمیدرضا محمدی

بخش ۱۲ – حکایت در عالم طفولیت (از بخش سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب) را با خوانش حمیدرضا محمدی بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۱٫۶۱ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۱٫۶۷ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

ز عهد پدر یادم آید همی

که باران رحمت بر او هر دمی

که در طفلیم لوح و دفتر خرید

ز بهرم یکی خاتم زر خرید

به در کرد ناگه یکی مشتری

به خرمایی از دستم انگشتری

چو نشناسد انگشتری طفل خرد

به شیرینی از وی توانند برد

تو هم قیمت عمر نشناختی

که در عیش شیرین برانداختی

قیامت که نیکان بر اعلی رسند

ز قعر ثری بر ثریا رسند

تو را خود بماند سر از ننگ پیش

که گردت برآید عملهای خویش

برادر، ز کار بدان شرم دار

که در روی نیکان شوی شرمسار

در آن روز کز فعل پرسند و قول

اولوالعزم را تن بلرزد ز هول

به جایی که دهشت خورند انبیا

تو عذر گنه را چه داری؟ بیا

زنانی که طاعت به رغبت برند

ز مردان ناپارسا بگذرند

تو را شرم ناید ز مردی خویش

که باشد زنان را قبول از تو بیش؟

زنان را به عذری معین که هست

ز طاعت بدارند گه گاه دست

تو بی عذر یک سو نشینی چو زن

رو ای کم ز زن، لاف مردی مزن

مرا خود چه باشد زبان آوری

چنین گفت شاه سخن عنصری:

«چو از راستی بگذری خم بود

چه مردی بود کز زنی کم بود؟»

به ناز و طرب نفس پروده گیر

به ایام دشمن قوی کرده گیر

یکی بچهٔ گرگ می‌پرورید

چو پروده شد خواجه بر هم درید

چو بر پهلوی جان سپردن بخفت

زبان آوری در سرش رفت و گفت

تو دشمن چنین نازنین پروری

ندانی که ناچار زخمش خوری؟

نه ابلیس در حق ما طعنه زد

کز اینان نیاید به جز کار بد؟

فغان از بدیها که در نفس ماست

که ترسم شود ظن ابلیس راست

چو ملعون پسند آمدش قهر ما

خدایش بینداخت از بهر ما

کجا سر برآریم از این عار و ننگ

که با او به صلحیم و با حق به جنگ

نظر دوست نادر کند سوی تو

چو در روی دشمن بود روی تو

گرت دوست باید کز او بر خوری

نباید که فرمان دشمن بری

روا دارد از دوست بیگانگی

که دشمن گزیند به همخانگی

ندانی که کمتر نهد دوست پای

چو بیند که دشمن بود در سرای؟

به سیم سیه تا چه خواهی خرید

که خواهی دل از مهر یوسف برید؟

تو از دوست گر عاقلی بر مگرد

که دشمن نیارد نگه در تو کرد

سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب » بخش ۱۱ – موعظه و تنبیه با خوانش حمیدرضا محمدی

بخش ۱۱ – موعظه و تنبیه (از بخش سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب) را با خوانش حمیدرضا محمدی بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۹۷ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۹۸ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

خبر داری ای استخوانی قفس

که جان تو مرغی است نامش نفس؟

چو مرغ از قفس رفت و بگسست قید

دگر ره نگردد به سعی تو صید

نگه دار فرصت که عالم دمی است

دمی پیش دانا به از عالمی است

سکندر که بر عالمی حکم داشت

در آن دم که بگذشت و عالم گذاشت

میسر نبودش کز او عالمی

ستانند و مهلت دهندش دمی

برفتند و هر کس درود آنچه کشت

نماند به جز نام نیکو و زشت

چرا دل بر این کاروانگه نهیم؟

که یاران برفتند و ما بر رهیم

پس از ما همین گل دمد بوستان

نشینند با یکدگر دوستان

دل اندر دلارام دنیا مبند

که ننشست با کس که دل بر نکند

چو در خاکدان لحد خفت مرد

قیامت بیفشاند از موی گرد

سر از جیب غفلت برآور کنون

که فردا نماند به حسرت نگون

نه چون خواهی آمد به شیراز در

سر و تن بشویی ز گرد سفر

پس ای خاکسار گنه عن قریب

سفر کرد خواهی به شهری غریب

بران از دو سرچشمهٔ دیده جوی

ور آلایشی داری از خود بشوی

سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب » بخش ۱۰ – حکایت با خوانش حمیدرضا محمدی

بخش ۱۰ – حکایت (از بخش سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب) را با خوانش حمیدرضا محمدی بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۵۳ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۵۳ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

شبی خفته بودم به عزم سفر

پی کاروانی گرفتم سحر

که آمد یکی سهمگین باد و گرد

که بر چشم مردم جهان تیره کرد

به ره در یکی دختر خانه بود

به معجر غبار از پدر می‌زدود

پدر گفتش ای نازنین چهر من

که داری دل آشفتهٔ مهر من

نه چندان نشیند در این دیده خاک

که بازش به معجر توان کرد پاک

بر این خاک چندان صبا بگذرد

که هر ذره از ما به جایی برد

تو را نفس رعنا چو سرکش ستور

دوان می‌برد تا سر شیب گور

اجل ناگهت بگسلاند رکیب

عنان باز نتوان گرفت از نشیب

سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب » بخش ۹ – حکایت عداوت در میان دو شخص با خوانش حمیدرضا محمدی

بخش ۹ – حکایت عداوت در میان دو شخص (از بخش سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب) را با خوانش حمیدرضا محمدی بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۱٫۴۷ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۱٫۵۳ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

میان دو تن دشمنی بود و جنگ

سر از کبر بر یکدیگر چون پلنگ

ز دیدار هم تا به حدی رمان

که بر هر دو تنگ آمدی آسمان

یکی را اجل در سر آورد جیش

سرآمد بر او روزگاران عیش

بداندیش او را درون شاد گشت

به گورش پس از مدتی برگذشت

شبستان گورش در اندوده دید

که وقتی سرایش زر اندوده دید

خرامان به بالینش آمد فراز

همی گفت با خود لب از خنده باز

خوشا وقت مجموع آن کس که اوست

پس از مرگ دشمن در آغوش دوست

پس از مرگ آن کس نباید گریست

که روزی پس از مرگ دشمن بزیست

ز روی عداوت به بازوی زور

یکی تخته برکندش از روی گور

سر تاجور دیدش اندر مغاک

دو چشم جهان بینش آکنده خاک

وجودش گرفتار زندان گور

تنش طعمه کرم و تاراج مور

چنان تنگش آکنده خاک استخوان

که از عاج پر توتیا سرمه دان

ز دور فلک بدر رویش هلال

ز جور زمان سرو قدش خلال

کف دست و سرپنجهٔ زورمند

جدا کرده ایام بندش ز بند

چنانش بر او رحمت آمد ز دل

که بسرشت بر خاکش از گریه گل

پشیمان شد از کرده و خوی زشت

بفرمود بر سنگ گورش نبشت

مکن شادمانی به مرگ کسی

که دهرت نماند پس از وی بسی

شنید این سخن عارفی هوشیار

بنالید کای قادر کردگار

عجب گر تو رحمت نیاری بر او

که بگریست دشمن به زاری بر او

تن ما شود نیز روزی چنان

که بر وی بسوزد دل دشمنان

مگر در دل دوست رحم آیدم

چو بیند که دشمن ببخشایدم

به جایی رسد کار سر دیر و زود

که گویی در او دیده هرگز نبود

زدم تیشه یک روز بر تل خاک

به گوش آمدم ناله‌ای دردناک

که زنهار اگر مردی آهسته‌تر

که چشم و بناگوش و روی است و سر

سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب » بخش ۸ – حکایت با خوانش حمیدرضا محمدی

بخش ۸ – حکایت (از بخش سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب) را با خوانش حمیدرضا محمدی بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۱٫۴ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۱٫۳۹ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

یکی پارسا سیرت حق پرست

فتادش یکی خشت زرین به دست

سر هوشمندش چنان خیره کرد

که سودا دل روشنش تیره کرد

همه شب در اندیشه کاین گنج و مال

در او تا زیم ره نیابد زوال

دگر قامت عجزم از بهر خواست

نباید بر کس دوتا کرد و راست

سرایی کنم پای بستش رخام

درختان سقفش همه عود خام

یکی حجره خاص از پی دوستان

در حجره اندر سرا بوستان

بفرسودم از رقعه بر رقعه دوخت

تف دیگدان چشم و مغزم بسوخت

دگر زیردستان پزندم خورش

به راحت دهم روح را پرورش

به سختی بکشت این نمد بسترم

روم زین سپس عبقری گسترم

خیالش خرف کرد و کالیوه رنگ

به مغزش فرو برده خرچنگ چنگ

فراغ مناجات و رازش نماند

خور و خواب و ذکر و نمازش نماند

به صحرا برآمد سر از عشوه مست

که جایی نبودش قرار نشست

یکی بر سر گور گل می سرشت

که حاصل کند زآن گل گور خشت

به اندیشه لختی فرو رفت پیر

که ای نفس کوته نظر پند گیر

چه بندی در این خشت زرین دلت

که یک روز خشتی کنند از گلت؟

طمع را نه چندان دهان است باز

که بازش نشیند به یک لقمه آز

بدار ای فرومایه زین خشت دست

که جیحون نشاید به یک خشت بست

تو غافل در اندیشهٔ سود و مال

که سرمایهٔ عمر شد پایمال

غبار هوا چشم عقلت بدوخت

سموم هوس کشت عمرت بسوخت

بکن سرمهٔ غفلت از چشم پاک

که فردا شوی سرمه در چشم خاک

سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب » بخش ۷ – حکایت در معنی بیداری از خواب غفلت با خوانش حمیدرضا محمدی

بخش ۷ – حکایت در معنی بیداری از خواب غفلت (از بخش سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب) را با خوانش حمیدرضا محمدی بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۶۱ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۵۹ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

فرو رفت جم را یکی نازنین

کفن کرد چون کرمش ابریشمین

به دخمه برآمد پس از چند روز

که بر وی بگرید به زاری و سوز

چو پوسیده دیدش حریرین کفن

به فکرت چنین گفت با خویشتن

من از کرم برکنده بودم به زور

بکندند از او باز کرمان گور

در این باغ سروی نیامد بلند

که باد اجل بیخش از بن نکند

قضا نقش یوسف جمالی نکرد

که ماهی گورش چو یونس نخورد

دو بیتم جگر کرد روزی کباب

که می‌گفت گوینده‌ای با رباب:

دریغا که بی ما بسی روزگار

بروید گل و بشکفد نوبهار

بسی تیر و دی ماه و اردیبهشت

برآید که ما خاک باشیم و خشت