سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۲۰۳ با خوانش ماهان نوری

شمارهٔ ۲۰۳ (از بخش سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات) را با خوانش ماهان نوری بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۹۷ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۸۱ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی

نروم جز به همان ره که توام راه نمایی

همه درگاه تو جویم همه از فضل تو پویم

همه توحید تو گویم که به توحید سزایی

تو زن و جفت نداری تو خور و خفت نداری

احد بی زن و جفتی ملک کامروایی

نه نیازت به ولادت نه به فرزندت حاجت

تو جلیل الجبروتی تو نصیر الامرایی

تو حکیمی تو عظیمی تو کریمی تو رحیمی

تو نمایندهٔ فضلی تو سزاوار ثنایی

بری از رنج و گدازی بری از درد و نیازی

بری از بیم و امیدی بری از چون و چرایی

بری از خوردن و خفتن بری از شرک و شبیهی

بری از صورت و رنگی بری از عیب و خطایی

نتوان وصف تو گفتن که تو در فهم نگنجی

نتوان شبه تو گفتن که تو در وهم نیایی

نبد این خلق و تو بودی نبود خلق و تو باشی

نه بجنبی نه بگردی نه بکاهی نه فزایی

همه عزی و جلالی همه علمی و یقینی

همه نوری و سروری همه جودی و جزایی

همه غیبی تو بدانی همه عیبی تو بپوشی

همه بیشی تو بکاهی همه کمی تو فزایی

احد لیس کمثله صمد لیس له ضد

لمن الملک تو گویی که مر آن را تو سزایی

لب و دندان سنایی همه توحید تو گوید

مگر از آتش دوزخ بودش روی رهایی

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۴ با خوانش ماهان نوری

غزل ۲۴ (از بخش سعدی » دیوان اشعار » غزلیات) را با خوانش ماهان نوری بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۶۵ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۵۴ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

وقتی دل سودایی می‌رفت به بستان‌ها

بی خویشتنم کردی بوی گل و ریحان‌ها

گه نعره زدی بلبل گه جامه دریدی گل

با یاد تو افتادم از یاد برفت آن‌ها

ای مهر تو در دل‌ها وی مهر تو بر لب‌ها

وی شور تو در سرها وی سر تو در جان‌ها

تا عهد تو دربستم عهد همه بشکستم

بعد از تو روا باشد نقض همه پیمان‌ها

تا خار غم عشقت آویخته در دامن

کوته نظری باشد رفتن به گلستان‌ها

آن را که چنین دردی از پای دراندازد

باید که فروشوید دست از همه درمان‌ها

گر در طلبت رنجی ما را برسد شاید

چون عشق حرم باشد سهل است بیابان‌ها

هر تیر که در کیش است گر بر دل ریش آید

ما نیز یکی باشیم از جمله قربان‌ها

هر کاو نظری دارد با یار کمان ابرو

باید که سپر باشد پیش همه پیکان‌ها

گویند مگو سعدی چندین سخن از عشقش

می‌گویم و بعد از من گویند به دوران‌ها

قاآنی » قطعات » شمارهٔ ۱۰۶ با خوانش سبحان گنجی

شمارهٔ ۱۰۶ (از بخش قاآنی » قطعات) را با خوانش سبحان گنجی بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۴۶ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۷۵ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

پیرکی لال سحرگاه به طفلی الکن

می‌شنیدم که بدین نوع همی راند سخن

کای ز زلفت صصصبحم شاشاشام تاریک

وی ز چهرت شاشاشامم صصصبح روشن

تتتریاکیم و بی شششهد للبت

صصبر و تاتاتابم رررفت از تتتن

طفل گفتا مَمَمَن را تُتُو تقلید مکن

گگگم شو ز برم ای کککمتر از زن

مممی‌خواهی ممشتی به ککلت بزنم

کهبیفتد مممغزت ممیان ددهن

پیرگفتا وووالله که معلومست این

که که زادم من بیچاره ز مادر الکن

هههفتاد و ههشتاد و سه سالست فزون

گگگنگ و لالالالم به‌خخلاق زمن

طفل گفتا خخدا را صصدبار ششکر

که برستم به جهان از مملال و ممحن

مممن هم گگگنگم مممثل تتتو

تتتو هم گگگنکی مممثل مممن

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷ با خوانش مهدی سروری

غزل شمارهٔ ۱۷ (از بخش حافظ » غزلیات) را با خوانش مهدی سروری بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۸۸ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۲۵ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت

آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت

تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت

جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت

سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع

دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت

آشنایی نه غریب است که دلسوز من است

چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت

خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد

خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت

چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست

همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت

ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم

خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت

ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی

که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت

سعدی » بوستان » باب دهم در مناجات و ختم کتاب » بخش ۴ – حکایت با خوانش حمیدرضا محمدی

بخش ۴ – حکایت (از بخش سعدی » بوستان » باب دهم در مناجات و ختم کتاب) را با خوانش حمیدرضا محمدی بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۱٫۷۶ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۱٫۸۱ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

شنیدم که مستی ز تاب نبید

به مقصورهٔ مسجدی در دوید

بنالید بر آستان کرم

که یارب به فردوس اعلی برم

مؤذن گریبان گرفتش که هین

سگ و مسجد! ای فارغ از عقل و دین

چه شایسته کردی که خواهی بهشت؟

نمی‌زیبدت ناز با روی زشت

بگفت این سخن پیر و بگریست مست

که مستم بدار از من ای خواجه دست

عجب داری از لطف پروردگار

که باشد گنهکاری امیدوار؟

تو را می‌نگویم که عذرم پذیر

در توبه باز است و حق دستگیر

همی شرم دارم ز لطف کریم

که خوانم گنه پیش عفوش عظیم

کسی را که پیری در آرد ز پای

چو دستش نگیری نخیزد ز جای

من آنم ز پای اندر افتاده پیر

خدایا به فضل خودم دست گیر

نگویم بزرگی و جاهم ببخش

فروماندگی و گناهم ببخش

اگر یاری اندک زلل داندم

به نابخردی شهره گرداندم

تو بینا و ما خائف از یکدگر

که تو پرده پوشی و ما پرده در

برآورده مردم ز بیرون خروش

تو با بنده در پرده و پرده پوش

به نادانی ار بندگان سرکشند

خداوندگاران قلم در کشند

اگر جرم بخشی به مقدار جود

نماند گنهکاری اندر وجود

وگر خشم گیری به قدر گناه

به دوزخ فرست و ترازو مخواه

گرم دست گیری به جایی رسم

وگر بفکنی بر نگیرد کسم

که زور آورد گر تو یاری دهی؟

که گیرد چو تو رستگاری دهی؟

دو خواهند بودن به محشر فریق

ندانم کدامین دهندم طریق

عجب گر بود راهم از دست راست

که از دست من جز کجی برنخاست

دلم می‌دهد وقت وقت این امید

که حق شرم دارد ز موی سپید

عجب دارم ار شرم دارد ز من

که شرمم نمی‌آید از خویشتن

نه یوسف که چندان بلا دید و بند

چو حکمش روان گشت و قدرش بلند

گنه عفو کرد آل یعقوب را؟

که معنی بود صورت خوب را

به کردار بدشان مقید نکرد

بضاعات مزجاتشان رد نکرد

ز لطفت همین چشم داریم نیز

بر این بی‌بضاعت ببخش ای عزیز

کس از من سیه نامه تر دیده نیست

که هیچم فعال پسندیده نیست

جز این کاعتمادم به یاری تست

امیدم به آمرزگاری تست

بضاعت نیاوردم الا امید

خدایا ز عفوم مکن ناامید

سعدی » بوستان » باب دهم در مناجات و ختم کتاب » بخش ۳ – حکایت بت پرست نیازمند با خوانش حمیدرضا محمدی

بخش ۳ – حکایت بت پرست نیازمند (از بخش سعدی » بوستان » باب دهم در مناجات و ختم کتاب) را با خوانش حمیدرضا محمدی بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۱٫۱۲ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۱٫۱۳ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

مغی در به روی از جهان بسته بود

بتی را به خدمت میان بسته بود

پس از چند سال آن نکوهیده کیش

قضا حالتی صعبش آورد پیش

به پای بت اندر به امید خیر

بغلطید بیچاره بر خاک دیر

که درمانده‌ام دست گیر ای صنم

به جان آمدم رحم کن بر تنم

بزارید در خدمتش بارها

که هیچش به سامان نشد کارها

بتی چون برآرد مهمات کس

که نتواند از خود براندن مگس؟

برآشفت کای پای بند ضلال

به باطل پرستیدمت چند سال

مهمی که در پیش دارم برآر

و گر نه بخواهم ز پروردگار

هنوز از بت آلوده رویش به خاک

که کامش برآورد یزدان پاک

حقایق شناسی در این خیره شد

سر وقت صافی بر او تیره شد

که سرگشته‌ای دون یزدان پرست

هنوزش سر از خمر بتخانه مست

دل از کفر و دست از خیانت نشست

خدایش برآورد کامی که جست

فرو رفت خاطر در این مشکلش

که پیغامی آمد به گوش دلش

که پیش صنم پیر ناقص عقول

بسی گفت و قولش نیامد قبول

گر از درگه ما شود نیز رد

پس آنگه چه فرق از صنم تا صمد؟

دل اندر صمد باید ای دوست بست

که عاجزترند از صنم هر که هست

محال است اگر سر بر این در نهی

که باز آیدت دست حاجت تهی

خدایا مقصر به کار آمدیم

تهیدست و امیدوار آمدیم

سعدی » بوستان » باب دهم در مناجات و ختم کتاب » بخش ۲ – حکایت با خوانش حمیدرضا محمدی

بخش ۲ – حکایت (از بخش سعدی » بوستان » باب دهم در مناجات و ختم کتاب) را با خوانش حمیدرضا محمدی بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۸۹ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۹ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

سیه چرده‌ای را کسی زشت خواند

جوابی بگفتش که حیران بماند

نه من صورت خویش خود کرده‌ام

که عیبم شماری که بد کرده‌ام

تو را با من ار زشت رویم چه کار؟

نه آخر منم زشت و زیبا نگار

از آنم که بر سر نبشتی ز پیش

نه کم کردم ای بنده پرور نه بیش

تو دانایی آخر که قادر نیم

توانای مطلق تویی، من کیم؟

گرم ره نمایی رسیدم به خیر

وگر گم کنی باز ماندم ز سیر

جهان آفرین گر نه یاری کند

کجا بنده پرهیزگاری کند؟

چه خوش گفت درویش کوتاه دست

که شب توبه کرد و سحرگه شکست

گر او توبه بخشد بماند درست

که پیمان ما بی ثبات است و سست

به حقت که چشمم ز باطل بدوز

به نورت که فردا به نارم مسوز

ز مسکینیم روی در خاک رفت

غبار گناهم بر افلاک رفت

تو یک نوبت ای ابر رحمت ببار

که در پیش باران نپاید غبار

ز جرمم در این مملکت جاه نیست

ولیکن به ملکی دگر راه نیست

تو دانی ضمیر زبان بستگان

تو مرهم نهی بر دل خستگان

سعدی » بوستان » باب دهم در مناجات و ختم کتاب » بخش ۱ – سرآغاز با خوانش حمیدرضا محمدی

بخش ۱ – سرآغاز (از بخش سعدی » بوستان » باب دهم در مناجات و ختم کتاب) را با خوانش حمیدرضا محمدی بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۲٫۸۶ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۲٫۹۵ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

بیا تا برآریم دستی ز دل

که نتوان برآورد فردا ز گل

به فصل خزان در نبینی درخت

که بی برگ ماند ز سرمای سخت

برآرد تهی دستهای نیاز

ز رحمت نگردد تهیدست باز

مپندار از آن در که هرگز نبست

که نومید گردد بر آورده دست

قضا خلعتی نامدارش دهد

قدر میوه در آستینش نهد

همه طاعت آرند و مسکین نیاز

بیا تا به درگاه مسکین نواز

چو شاخ برهنه برآریم دست

که بی برگ از این بیش نتوان نشست

خداوندگارا نظر کن به جود

که جرم آمد از بندگان در وجود

گناه آید از بندهٔ خاکسار

به امید عفو خداوندگار

کریما به رزق تو پرورده‌ایم

به انعام و لطف تو خو کرده‌ایم

گدا چون کرم بیند و لطف و ناز

نگردد ز دنبال بخشنده باز

چو ما را به دنیا تو کردی عزیز

به عقبی همین چشم داریم نیز

عزیزی و خواری تو بخشی و بس

عزیز تو خواری نبیند ز کس

خدایا به عزت که خوارم مکن

به ذل گنه شرمسارم مکن

مسلط مکن چون منی بر سرم

ز دست تو به گر عقوبت برم

به گیتی بتر زین نباشد بدی

جفا بردن از دست همچون خودی

مرا شرمساری ز روی تو بس

دگر شرمسارم مکن پیش کس

گرم بر سر افتد ز تو سایه‌ای

سپهرم بود کهترین پایه‌ای

اگر تاج بخشی سر افرازدم

تو بردار تا کس نیندازدم

تنم می‌بلرزد چو یاد آورم

مناجات شوریده‌ای در حرم

که می‌گفت شوریدهٔ دلفگار

الها ببخش و به ذلّم مدار

همی‌گفت با حق به زاری بسی

میفکن که دستم نگیرد کسی

به لطفم بخوان و مران از درم

ندارد به جز آستانت سرم

تو دانی که مسکین و بیچاره‌ایم

فرو مانده نفس اماره‌ایم

نمی‌تازد این نفس سرکش چنان

که عقلش تواند گرفتن عنان

که با نفس و شیطان بر آید به زور؟

مصاف پلنگان نیاید ز مور

به مردان راهت که راهی بده

وز این دشمنانم پناهی بده

خدایا به ذات خداوندیت

به اوصاف بی مثل و مانندیت

به لبیک حجاج بیت‌الحرام

به مدفون یثرب علیه‌السلام

به تکبیر مردان شمشیر زن

که مرد وغا را شمارند زن

به طاعات پیران آراسته

به صدق جوانان نوخاسته

که ما را در آن ورطهٔ یک نفس

ز ننگ دو گفتن به فریاد رس

امید است از آنان که طاعت کنند

که بی طاعتان را شفاعت کنند

به پاکان کز آلایشم دور دار

وگر زلتی رفت معذور دار

به پیران پشت از عبادت دو تا

ز شرم گنه دیده بر پشت پا

که چشمم ز روی سعادت مبند

زبانم به وقت شهادت مبند

چراغ یقینم فرا راه دار

ز بد کردنم دست کوتاه دار

بگردان ز نادیدنی دیده‌ام

مده دست بر ناپسندیده‌ام

من آن ذره‌ام در هوای تو نیست

وجود و عدم ز احتقارم یکی است

ز خورشید لطفت شعاعی بسم

که جز در شعاعت نبیند کسم

بدی را نگه کن که بهتر کس است

گدا را ز شاه التفاتی بس است

مرا گر بگیری به انصاف و داد

بنالم که عفوم نه این وعده داد

خدایا به ذلت مران از درم

که صورت نبندد دری دیگرم

ور از جهل غایب شدم روز چند

کنون کآمدم در به رویم مبند

چه عذر آرم از ننگ تردامنی؟

مگر عجز پیش آورم کای غنی

فقیرم به جرم و گناهم مگیر

غنی را ترحم بود بر فقیر

چرا باید از ضعف حالم گریست؟

اگر من ضعیفم پناهم قوی است

خدایا به غفلت شکستیم عهد

چه زور آورد با قضا دست جهد؟

چه برخیزد از دست تدبیر ما؟

همین نکته بس عذر تقصیر ما

همه هر چه کردم تو بر هم زدی

چه قوت کند با خدایی خودی؟

نه من سر ز حکمت به در می‌برم

که حکمت چنین می‌رود بر سرم

سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب » بخش ۲۲ – حکایت با خوانش حمیدرضا محمدی

بخش ۲۲ – حکایت (از بخش سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب) را با خوانش حمیدرضا محمدی بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۹۸ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۹۸ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

به صنعا درم طفلی اندر گذشت

چه گویم کز آنم چه بر سر گذشت

قضا نقش یوسف جمالی نکرد

که ماهی گورش چو یونس نخورد

در این باغ سروی نیامد بلند

که باد اجل بیخش از بن نکند

نهالی به سی سال گردد درخت

ز بیخش بر آرد یکی باد سخت

عجب نیست بر خاک اگر گل شکفت

که چندین گل‌اندام در خاک خفت

به دل گفتم ای ننگ مردان بمیر

که کودک رود پاک و آلوده پیر

ز سودا و آشفتگی بر قدش

برانداختم سنگی از مرقدش

ز هولم در آن جای تاریک و تنگ

بشورید حال و بگردید رنگ

چو باز آمدم زآن تغیر به هوش

ز فرزند دلبندم آمد به گوش:

گرت وحشت آمد ز تاریک جای

به هش باش و با روشنایی در آی

شب گور خواهی منور چو روز

از اینجا چراغ عمل برفروز

تن کارکن می‌بلرزد ز تب

مبادا که نخلش نیارد رطب

گروهی فراوان طمع ظن برند

که گندم نیفشانده خرمن برند

بر آن خورد سعدی که بیخی نشاند

کسی برد خرمن که تخمی فشاند

سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب » بخش ۲۱ – حکایت با خوانش حمیدرضا محمدی

بخش ۲۱ – حکایت (از بخش سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب) را با خوانش حمیدرضا محمدی بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۶۳ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۶۶ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

یکی را به چوگان مه دامغان

بزد تا چو طبلش بر آمد فغان

شب از بی قراری نیارست خفت

بر او پارسایی گذر کرد و گفت

به شب گر ببردی بر شحنه، سوز

گناه آبرویش نبردی به روز

کسی روز محشر نگردد خجل

که شبها به درگه برد سوز دل

هنوز ار سر صلح داری چه بیم؟

در عذرخواهان نبندد کریم

ز یزدان دادار داور بخواه

شب توبه تقصیر روز گناه

کریمی که آوردت از نیست هست

عجب گر بیفتی نگیردت دست

اگر بنده‌ای دست حاجت بر آر

و گر شرمسار آب حسرت ببار

نیامد بر این در کسی عذر خواه

که سیل ندامت نشستش گناه

نریزد خدای آبروی کسی

که ریزد گناه آب چشمش بسی