سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۲۵ با خوانش حمیدرضا محمدی

حکایت شمارهٔ ۲۵ (از بخش سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت) را با خوانش حمیدرضا محمدی بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۴۷ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۴۹ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

ابلهی را دیدم سمین خلعتی ثمین در بر و مرکبی تازی در زیر و قصبی مصری بر سر.

کسی گفت: سعدی! چگونه همی‌بینی این دیبای مُعْلَم بر این حیوان لا یعلَمْ؟

گفتم:

قد شابَهَ بِالوَری حِمارٌ

عِجلاً جَسَداً لَهُ خُوارٌ

یک خلقت زیبا به از هزار خلعت دیبا

به آدمی نتوان گفت ماند این حیوان

مگر دراعه و دستار و نقش بیرونش

بگرد در همه اسباب ملک و هستی او

که هیچ چیز نبینی حلال جز خونش

سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۲۴ با خوانش حمیدرضا محمدی

حکایت شمارهٔ ۲۴ (از بخش سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت) را با خوانش حمیدرضا محمدی بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۲۸ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۲۸ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

دست و پا بریده‌ای هزارپایی بکشت. صاحبدلی بر او گذر کرد و گفت: سبحان الله! با هزار پای که داشت چون اجلش فرا رسید از بی دست و پایی گریختن نتوانست.

چو آید ز پی دشمن جان ستان

ببندد اجل پای اسب دوان

در آن دم که دشمن پیاپی رسید

کمان کیانی نشاید کشید

سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۲۳ با خوانش حمیدرضا محمدی

حکایت شمارهٔ ۲۳ (از بخش سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت) را با خوانش حمیدرضا محمدی بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۴۷ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۴۹ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

صیادی ضعیف را ماهی قوی به دام اندر افتاد. طاقت حفظ آن نداشت، ماهی بر او غالب آمد و دام از دستش در ربود و برفت.

شد غلامی که آب جوی آرد

جوی آب آمد و غلام ببرد!

دام هر بار ماهی آوردی

ماهی این بار رفت و دام ببرد

ديگر صيادان دريغ خوردند و ملامتش کردند که چنين صيدی در دامت افتاد و ندانستی نگاه داشتن. گفت: ای برادران، چه توان کردن؟، مرا روزی نبود و ماهی را همچنان روزی مانده بود. صياد بی روزی در دجله نگيرد و ماهی بی اجل بر خشک نميرد.

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۲ با خوانش هانا سلطانی

غزل شمارهٔ ۴۱۲ (از بخش حافظ » غزلیات) را با خوانش هانا سلطانی بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۲٫۱۲ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۸۲ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

مرا چشمیست خون افشان ز دست آن کمان ابرو

جهان بس فتنه خواهد دید از آن چشم و از آن ابرو

غلام چشم آن ترکم که در خواب خوش مستی

نگارین گلشنش روی است و مشکین سایبان ابرو

هلالی شد تنم زین غم که با طغرای ابرویش

که باشد مه که بنماید ز طاق آسمان ابرو

رقیبان غافل و ما را از آن چشم و جبین هر دم

هزاران گونه پیغام است و حاجب در میان ابرو

روان گوشه گیران را جبینش طرفه گلزاریست

که بر طرف سمن زارش همی‌گردد چمان ابرو

دگر حور و پری را کس نگوید با چنین حسنی

که این را این چنین چشم است و آن را آن چنان ابرو

تو کافردل نمی‌بندی نقاب زلف و می‌ترسم

که محرابم بگرداند خم آن دلستان ابرو

اگر چه مرغ زیرک بود حافظ در هواداری

به تیر غمزه صیدش کرد چشم آن کمان ابرو

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۷ با خوانش هانا سلطانی

غزل شمارهٔ ۳۵۷ (از بخش حافظ » غزلیات) را با خوانش هانا سلطانی بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۱٫۷۳ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۶۹ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

در خرابات مغان نور خدا می‌بینم

این عجب بین که چه نوری ز کجا می‌بینم

جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو

خانه می‌بینی و من خانه خدا می‌بینم

خواهم از زلف بتان نافه گشایی کردن

فکر دور است همانا که خطا می‌بینم

سوز دل اشک روان آه سحر ناله شب

این همه از نظر لطف شما می‌بینم

هر دم از روی تو نقشی زندم راه خیال

با که گویم که در این پرده چه‌ها می‌بینم

کس ندیده‌ست ز مشک ختن و نافه چین

آن چه من هر سحر از باد صبا می‌بینم

دوستان عیب نظربازی حافظ مکنید

که من او را ز محبان شما می‌بینم

سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۲۲ با خوانش حمیدرضا محمدی

حکایت شمارهٔ ۲۲ (از بخش سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت) را با خوانش حمیدرضا محمدی بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۱٫۲۶ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۱٫۳۶ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

مالداری را شنیدم که به بخل چنان معروف بود که حاتم طایی در کرم. ظاهر حالش به نعمت دنیا آراسته و خست نفس جبلی در وی همچنان متمکن، تا به جایی که نانی به جانی از دست ندادی و گربهٔ بوهریره را به لقمه‌ای ننواختی و سگ اصحاب الکهف را استخوانی نینداختی. فی الجمله خانه او را کس ندیدی در گشاده و سفرۀ او را سر گشاده.

درویش به جز بوی طعامش نشنیدی

مرغ از پس نان خوردن او ریزه نچیدی

شنیدم که به دریای مغرب اندر راه مصر بر گرفته بود و خیال فرعونی در سر، حتی اذا ادرَکَهُ الغَرَقُ، بادی مخالف کشتی برآمد.

با طبع ملولت چه کند هر که نسازد؟

شرطه همه وقتی نبود لایق کشتی

دست دعا برآورد و فریاد بی فایده خواندن گرفت. واذا رَکِبوا فی الفُلکِ دَعَوُ اللهَ مخلصینَ له الدینُ.

دست تضرع چه سود بندۀ محتاج را

وقت دعا بر خدای وقت کرم در بغل

از زر و سیم راحتی برسان

خویشتن هم تمتعی بر گیر

وآنگه این خانه کز تو خواهد ماند

خشتی از سیم و خشتی از زر گیر

آورده‌اند که در مصر اقارب درویش داشت. به بقیت مال او توانگر شدند و جامه‌های کهن به مرگ او بدریدند و خز و دمیاطی بریدند. هم در آن هفته یکی را دیدم از ایشان بر بادپایی روان، غلامی در پی دوان.

وه که گر مرده باز گردیدی

به میان قبیله و پیوند

ردّ میراث سخت‌تر بودی

وارثان را ز مرگ خویشاوند

به سابقۀ معرفتی که میان ما بود آستینش گرفتم و گفتم:

بخور ای نیک سیرت سره مرد

کان نگون بخت گرد کرد و نخورد

پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » این قطعه را برای سنگ مزار خودم سروده‌ام با خوانش سارین ابراهیمی نه ساله

این قطعه را برای سنگ مزار خودم سروده‌ام (از بخش پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات) را با خوانش سارین ابراهیمی نه ساله بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۲٫۴۷ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۱٫۶۵ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

اینکه خاک سیهش بالین است

اختر چرخ ادب پروین است

گر چه جز تلخی از ایام ندید

هر چه خواهی سخنش شیرین است

صاحب آنهمه گفتار امروز

سائل فاتحه و یاسین است

دوستان به که ز وی یاد کنند

دل بی دوست دلی غمگین است

خاک در دیده بسی جان فرساست

سنگ بر سینه بسی سنگین است

بیند این بستر و عبرت گیرد

هر که را چشم حقیقت بین است

هر که باشی و زهر جا برسی

آخرین منزل هستی این است

آدمی هر چه توانگر باشد

چو بدین نقطه رسد مسکین است

اندر آنجا که قضا حمله کند

چاره تسلیم و ادب تمکین است

زادن و کشتن و پنهان کردن

دهر را رسم و ره دیرین است

خرم آن کس که در این محنت‌گاه

خاطری را سبب تسکین است

سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۲۱ با خوانش حمیدرضا محمدی

حکایت شمارهٔ ۲۱ (از بخش سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت) را با خوانش حمیدرضا محمدی بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۹۳ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۹۹ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

بازرگانی را شنیدم که صد و پنجاه شتر بار داشت و چهل بنده خدمتکار.

شبی در جزیرهٔ کیش مرا به حجره خویش در آورد.

همه شب نیارمید از سخنهای پریشان گفتن که: فلان انبازم به ترکستان و فلان بضاعت به هندوستان است و این قبالهٔ فلان زمین است و فلان چیز را فلان ضمین.

گاه گفتی: خاطر اسکندریه دارم که هوایی خوش است.

باز گفتی: نه! که دریای مغرب مشوش است. سعدیا! سفری دیگرم در پیش است، اگر آن کرده شود بقیت عمر خویش به گوشه بنشینم.

گفتم: آن کدام سفر است؟

گفت: گوگرد پارسی خواهم بردن به چین که شنیدم قیمتی عظیم دارد و از آنجا کاسهٔ چینی به روم آرم و دیبای رومی به هند و فولاد هندی به حلب و آبگینهٔ حلبی به یمن و برد یمانی به پارس، و زآن پس ترک تجارت کنم و به دکانی بنشینم.

انصاف از این ماخولیا چندان فرو گفت که بیش طاقت گفتنش نماند!

گفت: ای سعدی! تو هم سخنی بگوی از آنها که دیده‌ای و شنیده.

گفتم:

آن شنيدستی که در اقصای غور

بارسالاری بيفتاد از ستور

گفت چشم تنگ دنیادوست را

یا قناعت پر کند یا خاک گور

سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۲۰ با خوانش حمیدرضا محمدی

حکایت شمارهٔ ۲۰ (از بخش سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت) را با خوانش حمیدرضا محمدی بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۷۹ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۸۲ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

گدایی هول را حکایت کنند که نعمتی وافر اندوخته بود.

یکی از پادشاهان گفتش: همی‌نمایند که مال بی کران داری و ما را مهمی هست، اگر به برخی از آن دستگیری کنی چون ارتفاع رسد وفا کرده شود و شکر گفته.

گفت: ای خداوند روی زمین! لایق قدر بزرگوار پادشاه نباشد دست همت به مال چون من گدایی آلوده کردن که جو جو به گدایی فراهم آورده‌ام.

گفت: غم نیست که به کافر می‌دهم اَلخبیثاتُ لِلخبیثین.

گر آب چاه نصرانی نه پاک است

جهود مرده می شویی چه باک است

قالو عَجینُ الکِلْسِ لَیْسَ بِطاهِرٍ

قُلْنا نَسُدُّ بِه شُقوقَ المَبرِزِ

شنیدم که سر از فرمان ملک باز زد و حجت آوردن گرفت و شوخ چشمی کردن.

بفرمود تا مضمون خطاب از او به زجر و توبیخ مستخلص کردند.

به لطافت چو بر نیاید کار

سر به بی حرمتی کشد ناچار

هر که بر خویشتن نبخشاید

گر نبخشد کسی بر او شاید

سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۱۹ با خوانش حمیدرضا محمدی

حکایت شمارهٔ ۱۹ (از بخش سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت) را با خوانش حمیدرضا محمدی بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۵۹ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۶۲ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

یکی از ملوک با تنی چند خاصان در شکارگاهی به زمستان از عمارت دور افتادند، تا شب در آمد خانهٔ دهقانی دیدند.

ملک گفت: شب آنجا رویم تا زحمت سرما نباشد.

یکی از وزرا گفت: لایق قدر پادشاه نیست به خانه دهقانی التجا کردن، هم اینجا خیمه زنیم و آتش کنیم.

دهقان را خبر شد. ما حضری ترتیب کرد و پیش آورد و زمین ببوسید و گفت: قدر بلند سلطان نازل نشدی ولیکن نخواستند که قدر دهقان بلند گردد.

سلطان را سخن گفتن او مطبوع آمد. شبانگاه به منزل او نقل کردند. بامدادانش خلعت و نعمت فرمود. شنیدندش که قدمی چند در رکاب سلطان همی‌رفت و می‌گفت:

ز قدر و شوکت سلطان نگشت چيزی کم

از التفات به مهمانسرای دهقانی

کلاه گوشهٔ دهقان به آفتاب رسید

که سایه بر سرش انداخت چون تو سلطانی