عطار » منطق‌الطیر » حکایت صعوه » حکایت صعوه با خوانش گروه چامه‌خوان

حکایت صعوه (از بخش عطار » منطق‌الطیر » حکایت صعوه) را با خوانش گروه چامه‌خوان بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۲٫۲۶ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۱٫۴۵ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

صعوه آمد دل ضعیف و تن نزار

پای تا سر همچو آتش بی‌قرار

گفت من حیران و فرتوت آمدم

بی‌دل و بی‌قوت و قوت آمدم

همچو موسی بازو و زوریم نیست

وز ضعیفی قوت موریم نیست

من نه پر دارم نه پا نه هیچ نیز

کی رسم در گرد سیمرغ عزیز

پیش او این مرغ عاجز کی رسد

صعوه در سیمرغ هرگز کی رسد

در جهان او را طلب کاران بسیست

وصل او کی لایق چون من کسیست

در وصال او چو نتوانم رسید

بر محالی راه نتوانم برید

گر نهم رویی به سوی درگهش

یا بمیرم یا بسوزم در رهش

چون نیم من مرد او، این جایگاه

یوسف خود باز می‌جویم ز چاه

یوسفی گم کرده‌ام در چاهسار

بازیابم آخرش در روزگار

گر بیابم یوسف خود را ز چاه

بر پرم با او من از ماهی به ماه

هدهدش گفت ای ز شنگی و خوشی

کرده در افتادگی صد سرکشی

جمله سالوسی تو من این کی خرم

نیست این سالوسی تو درخورم

پای در ره نه، مزن دم، لب بدوز

گر بسوزند این همه تو هم بسوز

گر تو یعقوبی به معنی فی‌المثل

یوسفت ندهند کمتر کن حیل

می‌فروزد آتش غیرت مدام

عشق یوسف هست بر عالم حرام

عطار » منطق‌الطیر » حکایت کوف » حکایت کوف با خوانش گروه چامه‌خوان

حکایت کوف (از بخش عطار » منطق‌الطیر » حکایت کوف) را با خوانش گروه چامه‌خوان بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۱٫۸۶ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۱٫۱۷ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

کوف آمد پیش چون دیوانه‌ای

گفت من بگزیده‌ام ویرانه‌ای

عاجزی‌ام در خرابی زاده من

در خرابی می‌روم بی‌باده من

گرچه معموری بسی خوش یافتم

هم مخالف هم مشوش یافتم

هرک در جمعیتی خواهد نشست

در خرابی بایدش رفتن چو مست

در خرابی جای می‌سازم به رنج

زانک باشد در خرابی جای گنج

عشق گنجم در خرابی ره نمود

سوی گنجم جز خرابی ره نبود

دور بردم از همه کس رنج خویش

بوک یابم بی طلسمی گنج خویش

گر فرو رفتی به گنجی پای من

باز رستی این دل خودرای من

عشق بر سیمرغ جز افسانه نیست

زانک عشقش کار هر مردانه نیست

من نیم در عشق او مردانه‌ای

عشق گنجم باید و ویرانه‌ای

هدهدش گفت ای ز عشق گنج مست

من گرفتم کامدت گنجی به دست

بر سر آن گنج خود را مرده گیر

عمر رفته ره به سر نابرده گیر

عشق گنج و عشق زر از کافریست

هرک از زر بت کند او آزریست

زر پرستیدن بود از کافری

نیستی آخر ز قوم سامری

هر دلی کز عشق زر گیرد خلل

در قیامت صورتش گردد بدل

عطار » منطق‌الطیر » حکایت بوتیمار » حکایت بوتیمار با خوانش گروه چامه‌خوان

حکایت بوتیمار (از بخش عطار » منطق‌الطیر » حکایت بوتیمار) را با خوانش گروه چامه‌خوان بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۳٫۰۶ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۱٫۸۹ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

پس درآمد زود بوتیمار پیش

گفت ای مرغان من و تیمار خویش

بر لب دریاست خوش‌تر جای من

نشنود هرگز کسی آوای من

از کم آزاری من هرگز دمی

کس نیازارد ز من در عالمی

بر لب دریا نشینم دردمند

دایما اندوهگین و مستمند

زآرزوی آب دل پر خون کنم

چون دریغ آید، نجوشم چون کنم

چون نیم من اهل دریا، ای عجب

بر لب دریا بمیرم خشک لب

گر چه دریا می‌زند صد گونه جوش

من نیارم کرد از او یک قطره نوش

گر ز دریا کم شود یک قطره آب

زآتش غیرت دلم گردد کباب

چون منی را عشق دریا بس بود

در سرم این شیوه سودا بس بود

جز غم دریا نخواهم این زمان

تاب سیمرغم نباشد الامان

آنک او را قطرهٔ آبست اصل

کی تواند یافت از سیمرغ وصل

هدهدش گفت ای ز دریا بی‌خبر

هست دریا پر نهنگ و جانور

گاه تلخ است آب او را گاه شور

گاه آرام است او را گاه زور

منقلب چیز است و ناپاینده هم

گه شونده گاه بازآینده هم

بس بزرگان را که کشتی کرد خرد

بس که در گرداب او افتاد و مرد

هرک چون غواص ره دارد در او

از غم جان دم نگه دارد در او

ور زند در قعر دریا دم کسی

مرده از بن با سر افتد چون خسی

از چنین کس کاو وفاداری نداشت

هیچ‌کس اومید دلداری نداشت

گر تو از دریا نیایی با کنار

غرقه گرداند تو را پایان کار

می‌زند او خود ز شوق دوست جوش

گاه در موج است و گاهی در خروش

او چو خود را می‌نیابد کام دل

تو نیابی هم از او آرام دل

هست دریا چشمه‌ای ز کوی او

تو چرا قانع شدی بی روی او

عطار » منطق‌الطیر » حکایت باز » حکایت باز با خوانش گروه چامه‌خوان

حکایت باز (از بخش عطار » منطق‌الطیر » حکایت باز) را با خوانش گروه چامه‌خوان بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۲٫۴۸ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۱٫۵۸ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

باز پیش جمع آمد سر فراز

کرد از سر معالی پرده باز

سینه می‌کرد از سپه‌داری خویش

لاف می‌زد از کله‌داری خویش

گفت من از شوق دست شهریار

چشم بربستم ز خلق روزگار

چشم از آن بگرفته‌ام زیر کلاه

تا رسد پایم به دست پادشاه

در ادب خود را بسی پرورده‌ام

همچو مرتاضان ریاضت کرده‌ام

تا اگر روزی بر شاهم برند

از رسوم خدمت آگاهم برند

من کجا سیمرغ را بینم به خواب

چون کنم بیهوده روی او شتاب

زقه‌ای از دست شاهم بس بود

در جهان این پایگاهم بس بود

چون ندارم رهروی را پایگاه

سرفرازی می‌کنم بر دست شاه

من اگر شایستهٔ سلطان شوم

به که در وادی بی‌پایان شوم

روی آن دارم که من بر روی شاه

عمر بگذارم خوشی این جایگاه

گاه شه را انتظاری می‌کنم

گاه در شوقش شکاری می‌کنم

هدهدش گفت ای به صورت مانده باز

از صفت دور و به صورت مانده باز

شاه را در ملک اگر همتا بود

پادشاهی کی بر او زیبا بود

سلطنت را نیست چون سیمرغ کس

زانک بی همتا به شاهی اوست و بس

شاه نبود آنک در هر کشوری

سازد او از خود ز بی‌مغزی سری

شاه آن باشد که همتا نبودش

جز وفا و جز مدارا نبودش

شاه دنیا گر وفاداری کند

یک زمان دیگر گرفتاری کند

هرک باشد پیش او نزدیک‌تر

کار او بی‌شک بود تاریک‌تر

دایما از شاه باشد بر حذر

جان او پیوسته باشد پر خطر

شاه دنیا فی‌المثل چون آتش است

دور باش از وی که دوری زو خوش است

زان بود در پیش شاهان دور باش

کای شده نزدیک شاهان دور باش

عطار » منطق‌الطیر » داستان همای » داستان همای با خوانش گروه چامه‌خوان

داستان همای (از بخش عطار » منطق‌الطیر » داستان همای) را با خوانش گروه چامه‌خوان بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۲٫۲۴ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۱٫۴۴ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

پیش جمع آمد همای سایه بخش

خسروان را ظل او سرمایه بخش

زان همای بس همایون آمد او

کز همه در همت افزون آمد او

گفت ای پرندگان بحر و بر

من نیم مرغی چو مرغان دگر

همت عالیم در کار آمدست

عزلت از خلقم پدیدار آمدست

نفس سگ را خوار دارم لاجرم

عزت از من یافت افریدون و جم

پادشاهان سایه پرورد من‌اند

بس گدای طبع نی مرد من‌اند

نفس سگ را استخوانی می‌دهم

روح را زین سگ امانی می‌دهم

نفس را چون استخوان دادم مدام

جان من زان یافت این عالی مقام

آنک شه خیزد ز ظل پر او

چون توان پیچید سر از فر او

جمله را در پر او باید نشست

تا ز ظلش ذره‌ای آید به دست

کی شود سیمرغ سرکش یار من

بس بود خسرو نشانی کار من

هدهدش گفت ای غرورت کرده بند

سایه در چین، بیش از این برخود مخند

نیستت خسرو نشانی این زمان

همچو سگ با استخوانی این زمان

خسروان را کاشکی ننشانیی

خویش را از استخوان برهانیی

من گرفتم خود که شاهان جهان

جمله از ظل تو خیزند این زمان

لیک فردا در بلا عمر دراز

جمله از شاهی خود مانند باز

سایهٔ تو گر ندیدی شهریار

در بلا کی ماندی روز شمار

عطار » منطق‌الطیر » حکایت بط » حکایت بط با خوانش گروه چامه‌خوان

حکایت بط (از بخش عطار » منطق‌الطیر » حکایت بط) را با خوانش گروه چامه‌خوان بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۲٫۳۴ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۱٫۴۷ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

بط به صد پاکی برون آمد ز آب

در میان جمع با خیرالثیاب

گفت در هر دو جهان ندهد خبر

کس ز من یک پاک‌روتر پاک‌تر

کرده‌ام هر لحظه غسلی بر صواب

پس سجاده باز افکنده بر آب

همچو من بر آب چون استد یکی

نیست باقی در کراماتم شکی

زاهد مرغان منم با رای پاک

دایمم هم جامه و هم جای پاک

من نیابم در جهان بی‌آب سود

زانک زاد و بود من در آن بود

گرچ در دل عالمی غم داشتم

شستم از دل کاب همدم داشتم

آب در جوی منست اینجا مدام

من به خشکی چون توانم یافت کام

چون مرا با آب افتادست کار

از میان آب چون گیرم کنار

زنده از آب است دایم هرچ هست

این چنین از آب نتوان شست دست

من ره وادی کجا دانم برید

زانک با سیمرغ نتوانم پرید

آنک باشد قلهٔ آبش تمام

کی تواند یافت از سیمرغ کام

هدهدش گفت ای به آبی خوش شده

گرد جانت آب چون آتش شده

در میان آب خوش خوابت ببرد

قطرهٔ آب آمد و آبت ببرد

آب هست از بهر هر ناشسته روی

گر تو بس ناشسته رویی آب جوی

چند باشد همچو آب روشنت

روی هر ناشسته رویی دیدنت

عطار » منطق‌الطیر » حکایت طوطی » حکایت طوطی با خوانش گروه چامه‌خوان

حکایت طوطی (از بخش عطار » منطق‌الطیر » حکایت طوطی) را با خوانش گروه چامه‌خوان بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۱٫۷۱ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۱٫۱۱ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

طوطی آمد با دهان پر شکر

در لباس فستقی با طوق زر

پشه گشته باشه‌ای از فر او

هر کجا سرسبزیی از پر او

در سخن گفتن شکرریز آمده

در شکر خوردن پگه خیز آمده

گفت هر سنگین دل و هر هیچکس

چون منی را آهنین سازد قفس

من در این زندان آهن مانده باز

زآرزوی آب خضرم در گداز

خضر مرغانم از آنم سبزپوش

بوک دانم کردن آب خضر نوش

من نیارم در بر سیمرغ تاب

بس بود از چشمهٔ خضرم یک آب

سر نهم در راه چون سوداییی

می‌روم هر جای چون هر جاییی

چون نشان یابم ز آب زندگی

سلطنت دستم دهد در بندگی

هدهدش گفت ای ز دولت بی‌نشان

مرد نبود هرک نبود جان فشان

جان ز بهر این به کار آید تو را

تا دمی در خورد یار آید تو را

آب حیوان خواهی و جان‌دوستی

رو که تو مغزی نداری پوستی

جان چه خواهی کرد، بر جانان فشان

در ره جانان چو مردان جان فشان

عطار » منطق‌الطیر » حکایت بلبل » حکایت بلبل با خوانش گروه چامه‌خوان

حکایت بلبل (از بخش عطار » منطق‌الطیر » حکایت بلبل) را با خوانش گروه چامه‌خوان بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۳٫۴۲ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۲٫۱۵ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

بلبل شیدا درآمد مست مست

وز کمال عشق نه نیست و نه هست

معنیی در هر هزار آواز داشت

زیر هر معنی جهانی راز داشت

شد در اسرار معانی نعره زن

کرد مرغان را زفان بند از سخن

گفت برمن ختم شد اسرار عشق

جملهٔ شب می‌کنم تکرار عشق

نیست چون داود یک افتاده کار

تا زبور عشق خوانم زار زار

زاری اندر نی ز گفتار منست

زیر چنگ از نالهٔ زار من است

گلستانها پر خروش از من بود

در دل عشاق جوش از من بود

بازگویم هر زمان رازی دگر

در دهم هر ساعت آوازی دگر

عشق چون بر جان من زور آورد

همچو دریا جان من شور آورد

هرک شور من بدید از دست شد

گرچه بس هشیار آمد مست شد

چون نبینم محرمی سالی دراز

تن زنم، با کس نگویم هیچ راز

چون کند معشوق من در نوبهار

مشک بوی خویش بر گیتی نثار

من بپردازم خوشی با او دلم

حل کنم بر طلعت او مشکلم

باز معشوقم چو ناپیدا شود

بلبل شوریده کم گویا شود

زانک رازم درنیابد هر یکی

راز بلبل گل بداند بی‌شکی

من چنان در عشق گل مستغرقم

کز وجود خویش محو مطلقم

در سرم از عشق گل سودا بس است

زانک مطلوبم گل رعنا بس است

طاقت سیمرغ نارد بلبلی

بلبلی را بس بود عشق گلی

چون بود صد برگ دلدار مرا

کی بود بی‌برگیی کار مرا

گل که حالی بشکفد چون دلکشی

از همه در روی من خندد خوشی

چون ز زیر پرده گل حاضر شود

خنده بر روی منش ظاهر شود

کی تواند بود بلبل یک شبی

خالی از عشق چنان خندان لبی

هدهدش گفت ای به صورت مانده باز

بیش از این در عشق رعنایی مناز

عشق روی گل بسی خارت نهاد

کارگر شد بر تو و کارت نهاد

گل اگر چه هست بس صاحب جمال

حسن او در هفته‌ای گیرد زوال

عشق چیزی کان زوال آرد پدید

کاملان را آن ملال آرد پدید

خندهٔ گل گرچه در کارت کشد

روز و شب در نالهٔ زارت کشد

درگذر از گل که گل هر نوبهار

برتو می‌خندد نه در تو، شرم دار

عطار » منطق‌الطیر » حکایت سیمرغ » حکایت سیمرغ با خوانش گروه چامه‌خوان

حکایت سیمرغ (از بخش عطار » منطق‌الطیر » حکایت سیمرغ) را با خوانش گروه چامه‌خوان بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۱٫۵۴ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۱٫۰۷ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

ابتدای کار سیمرغ ای عجب

جلوه‌گر بگذشت بر چین نیم شب

در میان چین فتاد از وی پری

لاجرم پر شور شد هر کشوری

هر کسی نقشی از آن پر برگرفت

هر که دید آن نقش کاری درگرفت

آن پر اکنون در نگارستان چین‌ست

اطلبو العلم و لو بالصین ازین‌ست

گر نگشتی نقش پر او عیان

این همه غوغا نبودی در جهان

این همه آثار صنع از فر اوست

جمله انمودار نقش پر اوست

چون نه سر پیداست وصفش را نه بن

نیست لایق بیش از این گفتن سخن

هر که اکنون از شما مرد رهید

سر به راه آرید و پا اندر نهید

جملهٔ مرغان شدند آن جایگاه

بی‌قرار از عزت آن پادشاه

شوق او در جان ایشان کار کرد

هر یکی بی صبری بسیار کرد

عزم ره کردند و در پیش آمدند

عاشق او دشمن خویش آمدند

لیک چون ره بس دراز و دور بود

هرکسی از رفتنش رنجور بود

گرچه ره را بود هر یک کارساز

هر یکی عذری دگر گفتند باز