عطار » منطق‌الطیر » آغازکتاب » مجمع مرغان – بخش چهارم با خوانش گروه چامه‌خوان

مجمع مرغان – بخش چهارم (از بخش عطار » منطق‌الطیر » آغازکتاب) را با خوانش گروه چامه‌خوان بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۷٫۰۶ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۴٫۵ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

مرحبا ای هدهد هادی شده

در حقیقت پیک هر وادی شده

ای به سرحد سبا سیر تو خوش

با سلیمان منطق الطیر تو خوش

صاحب سر سلیمان آمدی

از تفاخر تاجور زان آمدی

دیو را در بند و زندان باز دار

تا سلیمان را تو باشی رازدار

دیو را وقتی که در زندان کنی

با سلیمان قصد شادروان کنی

خه خه ای موسیچهٔ موسی صفت

خیز موسیقار زن در معرفت

گردد از جان مرد موسیقی شناس

لحن موسیقی خلقت را سپاس

همچو موسی دیده‌ای آتش ز دور

لاجرم موسیچه‌ای بر کوه طور

هم ز فرعون بهیمی دور شو

هم به میقات آی و مرغ طور شو

پس کلام بی‌زفان و بی‌خروش

فهم کن بی عقل بشنو نه به گوش

مرحبا ای طوطی طوبی نشین

حله درپوشیده طوقی آتشین

طوق آتش از برای دوزخیست

حله از بهر بهشتی و سخیست

چون خلیل آن کس که از نمرود رست

خوش تواند کرد بر آتش نشست

سر بزن نمرود را همچون قلم

چون خلیل اله در آتش نه قدم

چون شدی از وحشت نمرود پاک

حله پوش، از آتشین طوقت چه باک

خه خه ای کبک خرامان در خرام

خوش خوشی از کوه عرفان در خرام

قهقهه در شیوهٔ این راه زن

حلقه بر سندان دار الله زن

کوه خود در هم گداز از فاقه‌ای

تا برون آید ز کوهت ناقه‌ای

چون مسلم ناقه‌ای یابی جوان

جوی شیر و انگبین بینی روان

ناقه می‌ران گر مصالح آیدت

خود به استقبال صالح آیدت

مرحبا ای تنگ باز تنگ چشم

چند خواهی بود تند و تیز خشم

نامهٔ عشق ازل بر پای بند

تا ابد آن نامه را مگشای بند

عقل مادرزاد کن با دل بدل

تا یکی بینی ابد را تا ازل

چارچوب طبع بشکن مردوار

در درون غار وحدت کن قرار

چون به غار اندر قرار آید ترا

صدر عالم یار غار آید ترا

خه خه ای دراج معراج الست

دیده بر فرق بلی تاج الست

چون الست عشق بشنیدی به جان

از بلی نفس بیزاری ستان

چون بلی نفس گرداب بلاست

کی شود کار تو در گرداب راست

نفس را همچون خر عیسی بسوز

پس چو عیسی جان شو و جان برفروز

خر بسوز و مرغ جان را کار ساز

تا خوشت روح اله آید پیش باز

مرحبا ای عندلیب باغ عشق

ناله کن خوش خوش ز درد و داغ عشق

خوش بنال از درد دل داوودوار

تا کنندت هر نفس صد جان نثار

حلق داوودی به معنی برگشای

خلق را از لحن خلقت ره نمای

چند پیوندی زره بر نفس شوم

همچو داوود آهن خود کن چو موم

گر شود این آهنت چون موم نرم

تو شوی در عشق چون داوود گرم

خه خه ای طاووس باغ هشت در

سوختی از زخم مار هفت سر

صحبت این مار در خونت فکند

وز بهشت عدن بیرونت فکند

برگرفتت سدره و طوبی ز راه

کردت از سد طبیعت دل سیاه

تا نگردانی هلاک این مار را

کی شوی شایسته این اسرار را

گر خلاصی باشدت زین مار زشت

آدمت با خاص گیرد در بهشت

مرحبا ای خوش تذرو دوربین

چشمهٔ دل غرق بحر نور بین

ای میان چاه ظلمت مانده

مبتلای حبس محنت مانده

خویش را زین چاه ظلمانی برآر

سر ز اوج عرش رحمانی برآر

همچو یوسف بگذر از زندان و چاه

تا شوی در مصر عزت پادشاه

گر چنین ملکی مسلم آیدت

یوسف صدیق همدم آیدت

خه خه ای قمری دمساز آمده

شاد رفته تنگ دل باز آمده

تنگ دل زانی که در خون مانده‌ای

در مضیق حبس ذوالنون مانده‌ای

ای شده سرگشتهٔ ماهی نفس

چند خواهی دید بد خواهی نفس

سر بکن این ماهی بدخواه را

تا توانی سود فرق ماه را

گر بود از ماهی نفست خلاص

مونس یونس شوی در بحر خاص

مرحبا ای فاخته بگشای لحن

تا گهر بر تو فشاند هفت صحن

چون بود طوق وفا در گردنت

زشت باشد بی‌وفایی کردنت

از وجودت تا بود موئی بجای

بی‌وفایت خوان از سر تا به پای

گر درآیی و برون آیی ز خود

سوی معنی راه یابی از خرد

چون خرد سوی معانیت آورد

خضر آب زندگانیت آورد

خه خه ای باز به پرواز آمده

رفته سرکش سرنگون بازآمده

سر مکش چون سرنگونی مانده‌ای

تن بنه چون غرق خونی مانده‌ای

بستهٔ مردار دنیا آمدی

لاجرم مهجور معنی آمدی

هم ز دنیا هم ز عقبی درگذر

پس کلاه از سر بگیر و درنگر

چون بگردد از دو گیتی رای تو

دست ذوالقرنین آید جای تو

مرحبا ای مرغ زرین، خوش درآی

گرم شو در کار و چون آتش درآی

هر چه پیشت آید از گرمی بسوز

ز آفرینش چشم جان کل بدوز

چون بسوزی هر چه پیش آید ترا

نزل حق هر لحظه بیش آید ترا

چون دلت شد واقف اسرار حق

خویشتن را وقف کن بر کار حق

چون شوی در کار حق مرغ تمام

تو نمانی حق بماند والسلام

مجمعی کردند مرغان جهان

آنچ بودند آشکارا و نهان

جمله گفتند این زمان در دور کار

نیست خالی هیچ شهر از شهریار

چون بود کاقلیم ما را شاه نیست

بیش از این بی شاه بودن راه نیست

یک دگر را شاید ار یاری کنیم

پادشاهی را طلب کاری کنیم

زانک چون کشور بود بی‌پادشاه

نظم و ترتیبی نماند در سپاه

پس همه با جایگاهی آمدند

سر به سر جویای شاهی آمدند

هدهد آشفته دل پرانتظار

در میان جمع آمد بی‌قرار

حله‌ای بود از طریقت در برش

افسری بود از حقیقت بر سرش

تیزوهمی بود در راه آمده

از بد و از نیک آگاه آمده

گفت ای مرغان منم بی هیچ ریب

هم برید حضرت و هم پیک غیب

هم ز هر حضرت خبردار آمدم

هم ز فطنت صاحب اسرارآمدم

آنک بسم الله در منقار یافت

دور نبود گر بسی اسرار یافت

می‌گذارم در غم خود روزگار

هیچ کس را نیست با من هیچ کار

چون من آزادم ز خلقان، لاجرم

خلق آزادند از من نیز هم

چون منم مشغول درد پادشاه

هرگزم دردی نباشد از سپاه

آب بنمایم ز وهم خویشتن

رازها دانم بسی زین بیش من

با سلیمان در سخن پیش آمدم

لاجرم از خیل او بیش آمدم

هرک غایب شد ز ملکش ای عجب

او نپرسید و نکرد او را طلب

من چو غایب گشتم از وی یک زمان

کرد هر سویی طلب کاری روان

زانک می‌نشکفت از من یک نفس

هدهدی را تا ابد این قدر بس

نامهٔ او بردم و باز آمدم

پیش او در پرده همراز آمدم

هرک او مطلوب پیغمبر بود

زیبدش بر فرق اگر افسر بود

هرک مذکور خدای آمد به خیر

کی رسد در گرد سیرش هیچ طیر

سالها در بحر و بر می‌گشته‌ام

پای اندر ره به سر می‌گشته‌ام

وادی و کوه و بیابان رفته‌ام

عالمی در عهد طوفان رفته‌ام

با سلیمان در سفرها بوده‌ام

عرصهٔ عالم بسی پیموده‌ام

پادشاه خویش را دانسته‌ام

چون روم تنها چو نتوانسته‌ام

لیک با من گر شما همره شوید

محرم آن شاه و آن درگه شوید

وارهید از ننگ خودبینی خویش

تا کی از تشویر بی‌دینی خویش

هرک در وی باخت جان از خود برست

در ره جانان ز نیک و بد برست

جان فشانید و قدم در ره نهید

پای کوبان سر بدان درگه نهید

هست ما را پادشاهی بی خلاف

در پس کوهی که هست آن کوه قاف

نام او سیمرغ سلطان طیور

او به ما نزدیک و ما زو دور دور

در حریم عزت است آرام او

نیست حد هر زفانی نام او

صد هزاران پرده دارد بیشتر

هم ز نور و هم ز ظلمت پیش در

در دو عالم نیست کس را زهره‌ای

کاو تواند یافت از وی بهره‌ای

دایما او پادشاه مطلق است

در کمال عز خود مستغرق است

او به سر ناید ز خود آنجا که اوست

کی رسد علم و خرد آنجا که اوست

نه بدو ره،نه شکیبایی از او

صد هزاران خلق سودایی از او

وصف او چون کار جان پاک نیست

عقل را سرمایهٔ ادراک نیست

لاجرم هم عقل و هم جان خیره ماند

در صفاتش با دو چشم تیره ماند

هیچ دانایی کمال او ندید

هیچ بینایی جمال او ندید

در کمالش آفرینش ره نیافت

دانش از پی رفت و بینش ره نیافت

قسم خلقان زان کمال و زان جمال

هست اگر بر هم نهی مشت خیال

بر خیالی کی توان این ره سپرد

تو به ماهی چون توانی مه سپرد

صد هزاران سر چو گوی آنجا بود

های های و های و هوی آنجا بود

بس که خشکی بس که دریا بر ره است

تا نپنداری که راهی کوته است

شیرمردی باید این ره را شگرف

زانک ره دور است و دریا ژرف ژرف

روی آن دارد که حیران می‌رویم

در رهش گریان و خندان می‌رویم

گر نشان یابیم از او کاری بود

ور نه بی او زیستن عاری بود

جان بی جانان اگر آید به کار

گر تو مردی جان بی جانان مدار

مرد می‌باید تمام این راه را

جان فشاندن باید این درگاه را

دست باید شست از جان مردوار

تا توان گفتن که هستی مرد کار

جان چو بی جانان نیرزد هیچ چیز

همچو مردان برفشان جان عزیز

گر تو جانی برفشانی مردوار

بس که جانان جان کند بر تو نثار

عطار » منطق‌الطیر » داستان کبک » داستان کبک با خوانش گروه چامه‌خوان

داستان کبک (از بخش عطار » منطق‌الطیر » داستان کبک) را با خوانش گروه چامه‌خوان بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۳٫۵۹ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۲٫۲۸ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

کبک بس خرم خرامان در رسید

سرکش و سرمست از کان در رسید

سرخ منقار وشی پوش آمده

خون او از دیده در جوش آمده

گاه می‌برید بی‌تیغی کمر

گاه می‌گنجید پیش تیغ در

گفت من پیوسته در کان گشته‌ام

بر سر گوهر فراوان گشته‌ام

بوده‌ام پیوسته با تیغ و کمر

تا توانم بود سرهنگ گهر

عشق گوهر آتشی زد در دلم

بس بود این آتش خوش حاصلم

تفت این آتش چو سر بیرون کند

سنگ ریزه در درونم خون کند

آتشی دیدی که چون تأثیر کرد

سنگ را خون کرد و بی‌تأخیر کرد

در میان سنگ و آتش مانده‌ام

هم معطل هم مشوش مانده‌ام

سنگ ریزه می‌خورم در تفت و تاب

دل پر آتش می‌کنم بر سنگ خواب

چشم بگشایید ای اصحاب من

بنگرید آخر به خورد و خواب من

آنک بر سنگی بخفت و سنگ خورد

با چنین کس از چه باید جنگ کرد

دل در این سختی به صد اندوه خست

زانک عشق گوهرم بر کوه بست

هرک چیزی دوست گیرد جز گهر

ملکت آن چیز باشد برگذر

ملک گوهر جاودان دارد نظام

جان او با کوه پیوسته مدام

من عیار کوهم و مرد گهر

نیستم یک لحظه با تیغ و کمر

چون بود در تیغ گوهر بر دوام

زان گهر در تیغ می‌جویم مدام

نه چو گوهر هیچ گوهر یافتم

نه ز گوهر گوهری‌تر یافتم

چون ره سیمرغ راه مشکل است

پای من در سنگ گوهر در گل است

من به سیمرغ قویدل کی رسم

دست بر سر پای در گل کی رسم

همچو آتش برنتابم سوز سنگ

یا بمیرم یا گهر آرم به چنگ

گوهرم باید که گردد آشکار

مرد بی‌گوهر کجا آید به کار

هدهدش گفت ای چو گوهر جمله رنگ

چند لنگی چندم آری عذر لنگ

پا و منقار تو پر خون جگر

تو به سنگی بازمانده بی‌گهر

اصل گوهر چیست سنگی کرده رنگ

تو چنین آهن دل از سودای سنگ

گر نماند رنگ او سنگی بود

هست بی سنگ آنک در رنگی بود

هرک را بوییست او رنگی نخواست

زانک مرد گوهری سنگی نخواست

عطار » منطق‌الطیر » حکایت طاووس » حکایت طاووس با خوانش گروه چامه‌خوان

حکایت طاووس (از بخش عطار » منطق‌الطیر » حکایت طاووس) را با خوانش گروه چامه‌خوان بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۲٫۵۴ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۱٫۶۱ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

بعد از آن طاوس آمد زرنگار

نقش پرش صد چه بل که صد هزار

چون عروسی جلوه کردن ساز کرد

هر پر او جلوه‌ای آغاز کرد

گفت تا نقاش غیبم نقش بست

چینیان را شد قلم انگشت دست

گرچه من جبریل مرغانم ولیک

رفت بر من از قضا کاری نه نیک

یار شد با من به یک جا مار زشت

تا بیفتادم به خواری از بهشت

چون بدل کردند خلوت جای من

تخت بند پای من شد پای من

عزم آن دارم کزین تاریک جای

رهبری باشد به خلدم رهنمای

من نه آن مردم که در سلطان رسم

بس بود اینم که در دروان رسم

کی بود سیمرغ را پروای من

بس بود فردوس عالی جای من

من ندارم در جهان کاری دگر

تا بهشتم ره دهد باری دگر

هدهدش گفت ای ز خود گم کرده راه

هر که خواهد خانه‌ای از پادشاه

گوی نزدیکی او این زان به است

خانه‌ای از حضرت سلطان به است

خانهٔ نفس است خلد پر هوس

خانهٔ دل مقصد صدق است و بس

حضرت حق هست دریای عظیم

قطرهٔ خرد است جنات النعیم

قطره باشد هرکه را دریا بود

هرچ جز دریا بود سودا بود

چون به دریا می‌توانی راه یافت

سوی یک شبنم چرا باید شتافت

هرک داند گفت با خورشید راز

کی تواند ماند از یک ذره باز

هرک کل شد جزو را با او چه کار

وانک جان شد عضو را با او چه کار

گر تو هستی مرد کلی، کل ببین

کل طلب، کل باش، کل شو، کل گزین

عطار » منطق‌الطیر » آغازکتاب » مجمع مرغان – بخش اول با خوانش گروه چامه‌خوان

مجمع مرغان – بخش اول (از بخش عطار » منطق‌الطیر » آغازکتاب) را با خوانش گروه چامه‌خوان بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۲٫۶۶ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۱٫۶۸ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

مرحبا ای هدهد هادی شده

در حقیقت پیک هر وادی شده

ای به سرحد سبا سیر تو خوش

با سلیمان منطق الطیر تو خوش

صاحب سر سلیمان آمدی

از تفاخر تاجور زان آمدی

دیو را در بند و زندان باز دار

تا سلیمان را تو باشی رازدار

دیو را وقتی که در زندان کنی

با سلیمان قصد شادروان کنی

خه خه ای موسیچهٔ موسی صفت

خیز موسیقار زن در معرفت

گردد از جان مرد موسیقی شناس

لحن موسیقی خلقت را سپاس

همچو موسی دیده‌ای آتش ز دور

لاجرم موسیچه‌ای بر کوه طور

هم ز فرعون بهیمی دور شو

هم به میقات آی و مرغ طور شو

پس کلام بی‌زفان و بی‌خروش

فهم کن بی عقل بشنو نه به گوش

مرحبا ای طوطی طوبی نشین

حله درپوشیده طوقی آتشین

طوق آتش از برای دوزخیست

حله از بهر بهشتی و سخیست

چون خلیل آن کس که از نمرود رست

خوش تواند کرد بر آتش نشست

سر بزن نمرود را همچون قلم

چون خلیل اله در آتش نه قدم

چون شدی از وحشت نمرود پاک

حله پوش، از آتشین طوقت چه باک

خه خه ای کبک خرامان در خرام

خوش خوشی از کوه عرفان در خرام

قهقهه در شیوهٔ این راه زن

حلقه بر سندان دار الله زن

کوه خود در هم گداز از فاقه‌ای

تا برون آید ز کوهت ناقه‌ای

چون مسلم ناقه‌ای یابی جوان

جوی شیر و انگبین بینی روان

ناقه می‌ران گر مصالح آیدت

خود به استقبال صالح آیدت

مرحبا ای تنگ باز تنگ چشم

چند خواهی بود تند و تیز خشم

نامهٔ عشق ازل بر پای بند

تا ابد آن نامه را مگشای بند

عقل مادرزاد کن با دل بدل

تا یکی بینی ابد را تا ازل

چارچوب طبع بشکن مردوار

در درون غار وحدت کن قرار

چون به غار اندر قرار آید ترا

صدر عالم یار غار آید ترا

خه خه ای دراج معراج الست

دیده بر فرق بلی تاج الست

چون الست عشق بشنیدی به جان

از بلی نفس بیزاری ستان

چون بلی نفس گرداب بلاست

کی شود کار تو در گرداب راست

نفس را همچون خر عیسی بسوز

پس چو عیسی جان شو و جان برفروز

خر بسوز و مرغ جان را کار ساز

تا خوشت روح اله آید پیش باز

مرحبا ای عندلیب باغ عشق

ناله کن خوش خوش ز درد و داغ عشق

خوش بنال از درد دل داوودوار

تا کنندت هر نفس صد جان نثار

حلق داوودی به معنی برگشای

خلق را از لحن خلقت ره نمای

چند پیوندی زره بر نفس شوم

همچو داوود آهن خود کن چو موم

گر شود این آهنت چون موم نرم

تو شوی در عشق چون داوود گرم

خه خه ای طاووس باغ هشت در

سوختی از زخم مار هفت سر

صحبت این مار در خونت فکند

وز بهشت عدن بیرونت فکند

برگرفتت سدره و طوبی ز راه

کردت از سد طبیعت دل سیاه

تا نگردانی هلاک این مار را

کی شوی شایسته این اسرار را

گر خلاصی باشدت زین مار زشت

آدمت با خاص گیرد در بهشت

مرحبا ای خوش تذرو دوربین

چشمهٔ دل غرق بحر نور بین

ای میان چاه ظلمت مانده

مبتلای حبس محنت مانده

خویش را زین چاه ظلمانی برآر

سر ز اوج عرش رحمانی برآر

همچو یوسف بگذر از زندان و چاه

تا شوی در مصر عزت پادشاه

گر چنین ملکی مسلم آیدت

یوسف صدیق همدم آیدت

خه خه ای قمری دمساز آمده

شاد رفته تنگ دل باز آمده

تنگ دل زانی که در خون مانده‌ای

در مضیق حبس ذوالنون مانده‌ای

ای شده سرگشتهٔ ماهی نفس

چند خواهی دید بد خواهی نفس

سر بکن این ماهی بدخواه را

تا توانی سود فرق ماه را

گر بود از ماهی نفست خلاص

مونس یونس شوی در بحر خاص

مرحبا ای فاخته بگشای لحن

تا گهر بر تو فشاند هفت صحن

چون بود طوق وفا در گردنت

زشت باشد بی‌وفایی کردنت

از وجودت تا بود موئی بجای

بی‌وفایت خوان از سر تا به پای

گر درآیی و برون آیی ز خود

سوی معنی راه یابی از خرد

چون خرد سوی معانیت آورد

خضر آب زندگانیت آورد

خه خه ای باز به پرواز آمده

رفته سرکش سرنگون بازآمده

سر مکش چون سرنگونی مانده‌ای

تن بنه چون غرق خونی مانده‌ای

بستهٔ مردار دنیا آمدی

لاجرم مهجور معنی آمدی

هم ز دنیا هم ز عقبی درگذر

پس کلاه از سر بگیر و درنگر

چون بگردد از دو گیتی رای تو

دست ذوالقرنین آید جای تو

مرحبا ای مرغ زرین، خوش درآی

گرم شو در کار و چون آتش درآی

هر چه پیشت آید از گرمی بسوز

ز آفرینش چشم جان کل بدوز

چون بسوزی هر چه پیش آید ترا

نزل حق هر لحظه بیش آید ترا

چون دلت شد واقف اسرار حق

خویشتن را وقف کن بر کار حق

چون شوی در کار حق مرغ تمام

تو نمانی حق بماند والسلام

مجمعی کردند مرغان جهان

آنچ بودند آشکارا و نهان

جمله گفتند این زمان در دور کار

نیست خالی هیچ شهر از شهریار

چون بود کاقلیم ما را شاه نیست

بیش از این بی شاه بودن راه نیست

یک دگر را شاید ار یاری کنیم

پادشاهی را طلب کاری کنیم

زانک چون کشور بود بی‌پادشاه

نظم و ترتیبی نماند در سپاه

پس همه با جایگاهی آمدند

سر به سر جویای شاهی آمدند

هدهد آشفته دل پرانتظار

در میان جمع آمد بی‌قرار

حله‌ای بود از طریقت در برش

افسری بود از حقیقت بر سرش

تیزوهمی بود در راه آمده

از بد و از نیک آگاه آمده

گفت ای مرغان منم بی هیچ ریب

هم برید حضرت و هم پیک غیب

هم ز هر حضرت خبردار آمدم

هم ز فطنت صاحب اسرارآمدم

آنک بسم الله در منقار یافت

دور نبود گر بسی اسرار یافت

می‌گذارم در غم خود روزگار

هیچ کس را نیست با من هیچ کار

چون من آزادم ز خلقان، لاجرم

خلق آزادند از من نیز هم

چون منم مشغول درد پادشاه

هرگزم دردی نباشد از سپاه

آب بنمایم ز وهم خویشتن

رازها دانم بسی زین بیش من

با سلیمان در سخن پیش آمدم

لاجرم از خیل او بیش آمدم

هرک غایب شد ز ملکش ای عجب

او نپرسید و نکرد او را طلب

من چو غایب گشتم از وی یک زمان

کرد هر سویی طلب کاری روان

زانک می‌نشکفت از من یک نفس

هدهدی را تا ابد این قدر بس

نامهٔ او بردم و باز آمدم

پیش او در پرده همراز آمدم

هرک او مطلوب پیغمبر بود

زیبدش بر فرق اگر افسر بود

هرک مذکور خدای آمد به خیر

کی رسد در گرد سیرش هیچ طیر

سالها در بحر و بر می‌گشته‌ام

پای اندر ره به سر می‌گشته‌ام

وادی و کوه و بیابان رفته‌ام

عالمی در عهد طوفان رفته‌ام

با سلیمان در سفرها بوده‌ام

عرصهٔ عالم بسی پیموده‌ام

پادشاه خویش را دانسته‌ام

چون روم تنها چو نتوانسته‌ام

لیک با من گر شما همره شوید

محرم آن شاه و آن درگه شوید

وارهید از ننگ خودبینی خویش

تا کی از تشویر بی‌دینی خویش

هرک در وی باخت جان از خود برست

در ره جانان ز نیک و بد برست

جان فشانید و قدم در ره نهید

پای کوبان سر بدان درگه نهید

هست ما را پادشاهی بی خلاف

در پس کوهی که هست آن کوه قاف

نام او سیمرغ سلطان طیور

او به ما نزدیک و ما زو دور دور

در حریم عزت است آرام او

نیست حد هر زفانی نام او

صد هزاران پرده دارد بیشتر

هم ز نور و هم ز ظلمت پیش در

در دو عالم نیست کس را زهره‌ای

کاو تواند یافت از وی بهره‌ای

دایما او پادشاه مطلق است

در کمال عز خود مستغرق است

او به سر ناید ز خود آنجا که اوست

کی رسد علم و خرد آنجا که اوست

نه بدو ره،نه شکیبایی از او

صد هزاران خلق سودایی از او

وصف او چون کار جان پاک نیست

عقل را سرمایهٔ ادراک نیست

لاجرم هم عقل و هم جان خیره ماند

در صفاتش با دو چشم تیره ماند

هیچ دانایی کمال او ندید

هیچ بینایی جمال او ندید

در کمالش آفرینش ره نیافت

دانش از پی رفت و بینش ره نیافت

قسم خلقان زان کمال و زان جمال

هست اگر بر هم نهی مشت خیال

بر خیالی کی توان این ره سپرد

تو به ماهی چون توانی مه سپرد

صد هزاران سر چو گوی آنجا بود

های های و های و هوی آنجا بود

بس که خشکی بس که دریا بر ره است

تا نپنداری که راهی کوته است

شیرمردی باید این ره را شگرف

زانک ره دور است و دریا ژرف ژرف

روی آن دارد که حیران می‌رویم

در رهش گریان و خندان می‌رویم

گر نشان یابیم از او کاری بود

ور نه بی او زیستن عاری بود

جان بی جانان اگر آید به کار

گر تو مردی جان بی جانان مدار

مرد می‌باید تمام این راه را

جان فشاندن باید این درگاه را

دست باید شست از جان مردوار

تا توان گفتن که هستی مرد کار

جان چو بی جانان نیرزد هیچ چیز

همچو مردان برفشان جان عزیز

گر تو جانی برفشانی مردوار

بس که جانان جان کند بر تو نثار

عطار » منطق‌الطیر » آغازکتاب » مجمع مرغان – بخش دوم با خوانش گروه چامه‌خوان

مجمع مرغان – بخش دوم (از بخش عطار » منطق‌الطیر » آغازکتاب) را با خوانش گروه چامه‌خوان بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۲٫۸۶ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۱٫۸ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

مرحبا ای هدهد هادی شده

در حقیقت پیک هر وادی شده

ای به سرحد سبا سیر تو خوش

با سلیمان منطق الطیر تو خوش

صاحب سر سلیمان آمدی

از تفاخر تاجور زان آمدی

دیو را در بند و زندان باز دار

تا سلیمان را تو باشی رازدار

دیو را وقتی که در زندان کنی

با سلیمان قصد شادروان کنی

خه خه ای موسیچهٔ موسی صفت

خیز موسیقار زن در معرفت

گردد از جان مرد موسیقی شناس

لحن موسیقی خلقت را سپاس

همچو موسی دیده‌ای آتش ز دور

لاجرم موسیچه‌ای بر کوه طور

هم ز فرعون بهیمی دور شو

هم به میقات آی و مرغ طور شو

پس کلام بی‌زفان و بی‌خروش

فهم کن بی عقل بشنو نه به گوش

مرحبا ای طوطی طوبی نشین

حله درپوشیده طوقی آتشین

طوق آتش از برای دوزخیست

حله از بهر بهشتی و سخیست

چون خلیل آن کس که از نمرود رست

خوش تواند کرد بر آتش نشست

سر بزن نمرود را همچون قلم

چون خلیل اله در آتش نه قدم

چون شدی از وحشت نمرود پاک

حله پوش، از آتشین طوقت چه باک

خه خه ای کبک خرامان در خرام

خوش خوشی از کوه عرفان در خرام

قهقهه در شیوهٔ این راه زن

حلقه بر سندان دار الله زن

کوه خود در هم گداز از فاقه‌ای

تا برون آید ز کوهت ناقه‌ای

چون مسلم ناقه‌ای یابی جوان

جوی شیر و انگبین بینی روان

ناقه می‌ران گر مصالح آیدت

خود به استقبال صالح آیدت

مرحبا ای تنگ باز تنگ چشم

چند خواهی بود تند و تیز خشم

نامهٔ عشق ازل بر پای بند

تا ابد آن نامه را مگشای بند

عقل مادرزاد کن با دل بدل

تا یکی بینی ابد را تا ازل

چارچوب طبع بشکن مردوار

در درون غار وحدت کن قرار

چون به غار اندر قرار آید ترا

صدر عالم یار غار آید ترا

خه خه ای دراج معراج الست

دیده بر فرق بلی تاج الست

چون الست عشق بشنیدی به جان

از بلی نفس بیزاری ستان

چون بلی نفس گرداب بلاست

کی شود کار تو در گرداب راست

نفس را همچون خر عیسی بسوز

پس چو عیسی جان شو و جان برفروز

خر بسوز و مرغ جان را کار ساز

تا خوشت روح اله آید پیش باز

مرحبا ای عندلیب باغ عشق

ناله کن خوش خوش ز درد و داغ عشق

خوش بنال از درد دل داوودوار

تا کنندت هر نفس صد جان نثار

حلق داوودی به معنی برگشای

خلق را از لحن خلقت ره نمای

چند پیوندی زره بر نفس شوم

همچو داوود آهن خود کن چو موم

گر شود این آهنت چون موم نرم

تو شوی در عشق چون داوود گرم

خه خه ای طاووس باغ هشت در

سوختی از زخم مار هفت سر

صحبت این مار در خونت فکند

وز بهشت عدن بیرونت فکند

برگرفتت سدره و طوبی ز راه

کردت از سد طبیعت دل سیاه

تا نگردانی هلاک این مار را

کی شوی شایسته این اسرار را

گر خلاصی باشدت زین مار زشت

آدمت با خاص گیرد در بهشت

مرحبا ای خوش تذرو دوربین

چشمهٔ دل غرق بحر نور بین

ای میان چاه ظلمت مانده

مبتلای حبس محنت مانده

خویش را زین چاه ظلمانی برآر

سر ز اوج عرش رحمانی برآر

همچو یوسف بگذر از زندان و چاه

تا شوی در مصر عزت پادشاه

گر چنین ملکی مسلم آیدت

یوسف صدیق همدم آیدت

خه خه ای قمری دمساز آمده

شاد رفته تنگ دل باز آمده

تنگ دل زانی که در خون مانده‌ای

در مضیق حبس ذوالنون مانده‌ای

ای شده سرگشتهٔ ماهی نفس

چند خواهی دید بد خواهی نفس

سر بکن این ماهی بدخواه را

تا توانی سود فرق ماه را

گر بود از ماهی نفست خلاص

مونس یونس شوی در بحر خاص

مرحبا ای فاخته بگشای لحن

تا گهر بر تو فشاند هفت صحن

چون بود طوق وفا در گردنت

زشت باشد بی‌وفایی کردنت

از وجودت تا بود موئی بجای

بی‌وفایت خوان از سر تا به پای

گر درآیی و برون آیی ز خود

سوی معنی راه یابی از خرد

چون خرد سوی معانیت آورد

خضر آب زندگانیت آورد

خه خه ای باز به پرواز آمده

رفته سرکش سرنگون بازآمده

سر مکش چون سرنگونی مانده‌ای

تن بنه چون غرق خونی مانده‌ای

بستهٔ مردار دنیا آمدی

لاجرم مهجور معنی آمدی

هم ز دنیا هم ز عقبی درگذر

پس کلاه از سر بگیر و درنگر

چون بگردد از دو گیتی رای تو

دست ذوالقرنین آید جای تو

مرحبا ای مرغ زرین، خوش درآی

گرم شو در کار و چون آتش درآی

هر چه پیشت آید از گرمی بسوز

ز آفرینش چشم جان کل بدوز

چون بسوزی هر چه پیش آید ترا

نزل حق هر لحظه بیش آید ترا

چون دلت شد واقف اسرار حق

خویشتن را وقف کن بر کار حق

چون شوی در کار حق مرغ تمام

تو نمانی حق بماند والسلام

مجمعی کردند مرغان جهان

آنچ بودند آشکارا و نهان

جمله گفتند این زمان در دور کار

نیست خالی هیچ شهر از شهریار

چون بود کاقلیم ما را شاه نیست

بیش از این بی شاه بودن راه نیست

یک دگر را شاید ار یاری کنیم

پادشاهی را طلب کاری کنیم

زانک چون کشور بود بی‌پادشاه

نظم و ترتیبی نماند در سپاه

پس همه با جایگاهی آمدند

سر به سر جویای شاهی آمدند

هدهد آشفته دل پرانتظار

در میان جمع آمد بی‌قرار

حله‌ای بود از طریقت در برش

افسری بود از حقیقت بر سرش

تیزوهمی بود در راه آمده

از بد و از نیک آگاه آمده

گفت ای مرغان منم بی هیچ ریب

هم برید حضرت و هم پیک غیب

هم ز هر حضرت خبردار آمدم

هم ز فطنت صاحب اسرارآمدم

آنک بسم الله در منقار یافت

دور نبود گر بسی اسرار یافت

می‌گذارم در غم خود روزگار

هیچ کس را نیست با من هیچ کار

چون من آزادم ز خلقان، لاجرم

خلق آزادند از من نیز هم

چون منم مشغول درد پادشاه

هرگزم دردی نباشد از سپاه

آب بنمایم ز وهم خویشتن

رازها دانم بسی زین بیش من

با سلیمان در سخن پیش آمدم

لاجرم از خیل او بیش آمدم

هرک غایب شد ز ملکش ای عجب

او نپرسید و نکرد او را طلب

من چو غایب گشتم از وی یک زمان

کرد هر سویی طلب کاری روان

زانک می‌نشکفت از من یک نفس

هدهدی را تا ابد این قدر بس

نامهٔ او بردم و باز آمدم

پیش او در پرده همراز آمدم

هرک او مطلوب پیغمبر بود

زیبدش بر فرق اگر افسر بود

هرک مذکور خدای آمد به خیر

کی رسد در گرد سیرش هیچ طیر

سالها در بحر و بر می‌گشته‌ام

پای اندر ره به سر می‌گشته‌ام

وادی و کوه و بیابان رفته‌ام

عالمی در عهد طوفان رفته‌ام

با سلیمان در سفرها بوده‌ام

عرصهٔ عالم بسی پیموده‌ام

پادشاه خویش را دانسته‌ام

چون روم تنها چو نتوانسته‌ام

لیک با من گر شما همره شوید

محرم آن شاه و آن درگه شوید

وارهید از ننگ خودبینی خویش

تا کی از تشویر بی‌دینی خویش

هرک در وی باخت جان از خود برست

در ره جانان ز نیک و بد برست

جان فشانید و قدم در ره نهید

پای کوبان سر بدان درگه نهید

هست ما را پادشاهی بی خلاف

در پس کوهی که هست آن کوه قاف

نام او سیمرغ سلطان طیور

او به ما نزدیک و ما زو دور دور

در حریم عزت است آرام او

نیست حد هر زفانی نام او

صد هزاران پرده دارد بیشتر

هم ز نور و هم ز ظلمت پیش در

در دو عالم نیست کس را زهره‌ای

کاو تواند یافت از وی بهره‌ای

دایما او پادشاه مطلق است

در کمال عز خود مستغرق است

او به سر ناید ز خود آنجا که اوست

کی رسد علم و خرد آنجا که اوست

نه بدو ره،نه شکیبایی از او

صد هزاران خلق سودایی از او

وصف او چون کار جان پاک نیست

عقل را سرمایهٔ ادراک نیست

لاجرم هم عقل و هم جان خیره ماند

در صفاتش با دو چشم تیره ماند

هیچ دانایی کمال او ندید

هیچ بینایی جمال او ندید

در کمالش آفرینش ره نیافت

دانش از پی رفت و بینش ره نیافت

قسم خلقان زان کمال و زان جمال

هست اگر بر هم نهی مشت خیال

بر خیالی کی توان این ره سپرد

تو به ماهی چون توانی مه سپرد

صد هزاران سر چو گوی آنجا بود

های های و های و هوی آنجا بود

بس که خشکی بس که دریا بر ره است

تا نپنداری که راهی کوته است

شیرمردی باید این ره را شگرف

زانک ره دور است و دریا ژرف ژرف

روی آن دارد که حیران می‌رویم

در رهش گریان و خندان می‌رویم

گر نشان یابیم از او کاری بود

ور نه بی او زیستن عاری بود

جان بی جانان اگر آید به کار

گر تو مردی جان بی جانان مدار

مرد می‌باید تمام این راه را

جان فشاندن باید این درگاه را

دست باید شست از جان مردوار

تا توان گفتن که هستی مرد کار

جان چو بی جانان نیرزد هیچ چیز

همچو مردان برفشان جان عزیز

گر تو جانی برفشانی مردوار

بس که جانان جان کند بر تو نثار

عطار » منطق‌الطیر » آغازکتاب » مجمع مرغان – بخش سوم با خوانش گروه چامه‌خوان

مجمع مرغان – بخش سوم (از بخش عطار » منطق‌الطیر » آغازکتاب) را با خوانش گروه چامه‌خوان بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۳٫۲۴ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۲٫۰۳ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

مرحبا ای هدهد هادی شده

در حقیقت پیک هر وادی شده

ای به سرحد سبا سیر تو خوش

با سلیمان منطق الطیر تو خوش

صاحب سر سلیمان آمدی

از تفاخر تاجور زان آمدی

دیو را در بند و زندان باز دار

تا سلیمان را تو باشی رازدار

دیو را وقتی که در زندان کنی

با سلیمان قصد شادروان کنی

خه خه ای موسیچهٔ موسی صفت

خیز موسیقار زن در معرفت

گردد از جان مرد موسیقی شناس

لحن موسیقی خلقت را سپاس

همچو موسی دیده‌ای آتش ز دور

لاجرم موسیچه‌ای بر کوه طور

هم ز فرعون بهیمی دور شو

هم به میقات آی و مرغ طور شو

پس کلام بی‌زفان و بی‌خروش

فهم کن بی عقل بشنو نه به گوش

مرحبا ای طوطی طوبی نشین

حله درپوشیده طوقی آتشین

طوق آتش از برای دوزخیست

حله از بهر بهشتی و سخیست

چون خلیل آن کس که از نمرود رست

خوش تواند کرد بر آتش نشست

سر بزن نمرود را همچون قلم

چون خلیل اله در آتش نه قدم

چون شدی از وحشت نمرود پاک

حله پوش، از آتشین طوقت چه باک

خه خه ای کبک خرامان در خرام

خوش خوشی از کوه عرفان در خرام

قهقهه در شیوهٔ این راه زن

حلقه بر سندان دار الله زن

کوه خود در هم گداز از فاقه‌ای

تا برون آید ز کوهت ناقه‌ای

چون مسلم ناقه‌ای یابی جوان

جوی شیر و انگبین بینی روان

ناقه می‌ران گر مصالح آیدت

خود به استقبال صالح آیدت

مرحبا ای تنگ باز تنگ چشم

چند خواهی بود تند و تیز خشم

نامهٔ عشق ازل بر پای بند

تا ابد آن نامه را مگشای بند

عقل مادرزاد کن با دل بدل

تا یکی بینی ابد را تا ازل

چارچوب طبع بشکن مردوار

در درون غار وحدت کن قرار

چون به غار اندر قرار آید ترا

صدر عالم یار غار آید ترا

خه خه ای دراج معراج الست

دیده بر فرق بلی تاج الست

چون الست عشق بشنیدی به جان

از بلی نفس بیزاری ستان

چون بلی نفس گرداب بلاست

کی شود کار تو در گرداب راست

نفس را همچون خر عیسی بسوز

پس چو عیسی جان شو و جان برفروز

خر بسوز و مرغ جان را کار ساز

تا خوشت روح اله آید پیش باز

مرحبا ای عندلیب باغ عشق

ناله کن خوش خوش ز درد و داغ عشق

خوش بنال از درد دل داوودوار

تا کنندت هر نفس صد جان نثار

حلق داوودی به معنی برگشای

خلق را از لحن خلقت ره نمای

چند پیوندی زره بر نفس شوم

همچو داوود آهن خود کن چو موم

گر شود این آهنت چون موم نرم

تو شوی در عشق چون داوود گرم

خه خه ای طاووس باغ هشت در

سوختی از زخم مار هفت سر

صحبت این مار در خونت فکند

وز بهشت عدن بیرونت فکند

برگرفتت سدره و طوبی ز راه

کردت از سد طبیعت دل سیاه

تا نگردانی هلاک این مار را

کی شوی شایسته این اسرار را

گر خلاصی باشدت زین مار زشت

آدمت با خاص گیرد در بهشت

مرحبا ای خوش تذرو دوربین

چشمهٔ دل غرق بحر نور بین

ای میان چاه ظلمت مانده

مبتلای حبس محنت مانده

خویش را زین چاه ظلمانی برآر

سر ز اوج عرش رحمانی برآر

همچو یوسف بگذر از زندان و چاه

تا شوی در مصر عزت پادشاه

گر چنین ملکی مسلم آیدت

یوسف صدیق همدم آیدت

خه خه ای قمری دمساز آمده

شاد رفته تنگ دل باز آمده

تنگ دل زانی که در خون مانده‌ای

در مضیق حبس ذوالنون مانده‌ای

ای شده سرگشتهٔ ماهی نفس

چند خواهی دید بد خواهی نفس

سر بکن این ماهی بدخواه را

تا توانی سود فرق ماه را

گر بود از ماهی نفست خلاص

مونس یونس شوی در بحر خاص

مرحبا ای فاخته بگشای لحن

تا گهر بر تو فشاند هفت صحن

چون بود طوق وفا در گردنت

زشت باشد بی‌وفایی کردنت

از وجودت تا بود موئی بجای

بی‌وفایت خوان از سر تا به پای

گر درآیی و برون آیی ز خود

سوی معنی راه یابی از خرد

چون خرد سوی معانیت آورد

خضر آب زندگانیت آورد

خه خه ای باز به پرواز آمده

رفته سرکش سرنگون بازآمده

سر مکش چون سرنگونی مانده‌ای

تن بنه چون غرق خونی مانده‌ای

بستهٔ مردار دنیا آمدی

لاجرم مهجور معنی آمدی

هم ز دنیا هم ز عقبی درگذر

پس کلاه از سر بگیر و درنگر

چون بگردد از دو گیتی رای تو

دست ذوالقرنین آید جای تو

مرحبا ای مرغ زرین، خوش درآی

گرم شو در کار و چون آتش درآی

هر چه پیشت آید از گرمی بسوز

ز آفرینش چشم جان کل بدوز

چون بسوزی هر چه پیش آید ترا

نزل حق هر لحظه بیش آید ترا

چون دلت شد واقف اسرار حق

خویشتن را وقف کن بر کار حق

چون شوی در کار حق مرغ تمام

تو نمانی حق بماند والسلام

مجمعی کردند مرغان جهان

آنچ بودند آشکارا و نهان

جمله گفتند این زمان در دور کار

نیست خالی هیچ شهر از شهریار

چون بود کاقلیم ما را شاه نیست

بیش از این بی شاه بودن راه نیست

یک دگر را شاید ار یاری کنیم

پادشاهی را طلب کاری کنیم

زانک چون کشور بود بی‌پادشاه

نظم و ترتیبی نماند در سپاه

پس همه با جایگاهی آمدند

سر به سر جویای شاهی آمدند

هدهد آشفته دل پرانتظار

در میان جمع آمد بی‌قرار

حله‌ای بود از طریقت در برش

افسری بود از حقیقت بر سرش

تیزوهمی بود در راه آمده

از بد و از نیک آگاه آمده

گفت ای مرغان منم بی هیچ ریب

هم برید حضرت و هم پیک غیب

هم ز هر حضرت خبردار آمدم

هم ز فطنت صاحب اسرارآمدم

آنک بسم الله در منقار یافت

دور نبود گر بسی اسرار یافت

می‌گذارم در غم خود روزگار

هیچ کس را نیست با من هیچ کار

چون من آزادم ز خلقان، لاجرم

خلق آزادند از من نیز هم

چون منم مشغول درد پادشاه

هرگزم دردی نباشد از سپاه

آب بنمایم ز وهم خویشتن

رازها دانم بسی زین بیش من

با سلیمان در سخن پیش آمدم

لاجرم از خیل او بیش آمدم

هرک غایب شد ز ملکش ای عجب

او نپرسید و نکرد او را طلب

من چو غایب گشتم از وی یک زمان

کرد هر سویی طلب کاری روان

زانک می‌نشکفت از من یک نفس

هدهدی را تا ابد این قدر بس

نامهٔ او بردم و باز آمدم

پیش او در پرده همراز آمدم

هرک او مطلوب پیغمبر بود

زیبدش بر فرق اگر افسر بود

هرک مذکور خدای آمد به خیر

کی رسد در گرد سیرش هیچ طیر

سالها در بحر و بر می‌گشته‌ام

پای اندر ره به سر می‌گشته‌ام

وادی و کوه و بیابان رفته‌ام

عالمی در عهد طوفان رفته‌ام

با سلیمان در سفرها بوده‌ام

عرصهٔ عالم بسی پیموده‌ام

پادشاه خویش را دانسته‌ام

چون روم تنها چو نتوانسته‌ام

لیک با من گر شما همره شوید

محرم آن شاه و آن درگه شوید

وارهید از ننگ خودبینی خویش

تا کی از تشویر بی‌دینی خویش

هرک در وی باخت جان از خود برست

در ره جانان ز نیک و بد برست

جان فشانید و قدم در ره نهید

پای کوبان سر بدان درگه نهید

هست ما را پادشاهی بی خلاف

در پس کوهی که هست آن کوه قاف

نام او سیمرغ سلطان طیور

او به ما نزدیک و ما زو دور دور

در حریم عزت است آرام او

نیست حد هر زفانی نام او

صد هزاران پرده دارد بیشتر

هم ز نور و هم ز ظلمت پیش در

در دو عالم نیست کس را زهره‌ای

کاو تواند یافت از وی بهره‌ای

دایما او پادشاه مطلق است

در کمال عز خود مستغرق است

او به سر ناید ز خود آنجا که اوست

کی رسد علم و خرد آنجا که اوست

نه بدو ره،نه شکیبایی از او

صد هزاران خلق سودایی از او

وصف او چون کار جان پاک نیست

عقل را سرمایهٔ ادراک نیست

لاجرم هم عقل و هم جان خیره ماند

در صفاتش با دو چشم تیره ماند

هیچ دانایی کمال او ندید

هیچ بینایی جمال او ندید

در کمالش آفرینش ره نیافت

دانش از پی رفت و بینش ره نیافت

قسم خلقان زان کمال و زان جمال

هست اگر بر هم نهی مشت خیال

بر خیالی کی توان این ره سپرد

تو به ماهی چون توانی مه سپرد

صد هزاران سر چو گوی آنجا بود

های های و های و هوی آنجا بود

بس که خشکی بس که دریا بر ره است

تا نپنداری که راهی کوته است

شیرمردی باید این ره را شگرف

زانک ره دور است و دریا ژرف ژرف

روی آن دارد که حیران می‌رویم

در رهش گریان و خندان می‌رویم

گر نشان یابیم از او کاری بود

ور نه بی او زیستن عاری بود

جان بی جانان اگر آید به کار

گر تو مردی جان بی جانان مدار

مرد می‌باید تمام این راه را

جان فشاندن باید این درگاه را

دست باید شست از جان مردوار

تا توان گفتن که هستی مرد کار

جان چو بی جانان نیرزد هیچ چیز

همچو مردان برفشان جان عزیز

گر تو جانی برفشانی مردوار

بس که جانان جان کند بر تو نثار