رهی معیری » غزلها – جلد اول » حدیث جوانی با خوانش زهره لطیفی

حدیث جوانی (از بخش رهی معیری » غزلها – جلد اول) را با خوانش زهره لطیفی بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۱٫۸۵ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۱٫۷۵ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

اشکم ولی به پای عزیزان چکیده‌ام

خارم ولی به سایهٔ گل آرمیده‌ام

با یاد رنگ و بوی تو ای نو بهار عشق

همچون بنفشه سر به گریبان کشیده‌ام

چون خاک در هوای تو از پا فتاده‌ام

چون اشک در قفای تو با سر دویده‌ام

من جلوهٔ شباب ندیدم به عمر خویش

از دیگران حدیث جوانی شنیده‌ام

از جام عافیت می نابی نخورده‌ام

وز شاخ آرزو گل عیشی نچیده‌ام

موی سپید را فلکم رایگان نداد

این رشته را به نقد جوانی خریده‌ام

ای سرو پای بسته به آزادگی مناز

آزاده من که از همه عالم بریده‌ام

گر می‌گریزم از نظر مردمان رهی

عیبم مکن که آهوی مردم‌ندیده‌ام

رهی معیری » غزلها – جلد اول » غرق تمنای تو ام با خوانش زهره لطیفی

غرق تمنای تو ام (از بخش رهی معیری » غزلها – جلد اول) را با خوانش زهره لطیفی بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۲٫۰۳ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۱٫۹۲ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

در پیش بیدردان چرا فریاد بی حاصل کنم

گر شکوه ای دارم ز دل با یار صاحبدل کنم

در پرده سوزم همچو گل در سینه جوشم همچو مل

من شمع رسوا نیستم تا گریه در محفل کنم

اول کنم اندیشه ای تا برگزینم پیشه ای

آخر به یک پیمانه می اندیشه را باطل کنم

زآن رو ستانم جام را آن مایه آرام را

تا خویشتن را لحظه ای از خویشتن غافل کنم

از گل شنیدم بوی او مستانه رفتم سوی او

تا چون غبار کوی او در کوی جان منزل کنم

روشنگری افلاکیم چون آفتاب از پاکیم

خاکی نیم تا خویش را سرگرم آب و گل کنم

غرق تمنای توام موجی ز دریای تو ام

من نخل سرکش نیستم تا خانه در ساحل کنم

دانم که آن سرو سهی از دل ندارد آگهی

چند از غم دل چون رهی فریاد بی حاصل کنم

سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۱۳ – حکایت در معنی سفاهت نااهلان با خوانش حمیدرضا محمدی

بخش ۱۳ – حکایت در معنی سفاهت نااهلان (از بخش سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع) را با خوانش حمیدرضا محمدی بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۱٫۵۹ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۱٫۷۴ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

طمع برد شوخی به صاحبدلی

نبود آن زمان در میان حاصلی

کمربند و دستش تهی بود و پاک

که زر برفشاندی به رویش چو خاک

برون تاخت خواهندهٔ خیره روی

نکوهیدن آغاز کردش به کوی

که زنهار از این کژدمان خموش

پلنگان درندهٔ صوف پوش

که چون گربه زانو به دل برنهند

و گر صیدی افتد چو سگ در جهند

سوی مسجد آورده دکان شید

که در خانه کمتر توان یافت صید

ره کاروان شیرمردان زنند

ولی جامه مردم اینان کنند

سپید و سیه پاره بر دوخته

به سالوس و پنهان زر اندوخته

زهی جو فروشان گندم نمای

جهانگرد شبکوک خرمن گدای

مبین در عبادت که پیرند و سست

که در رقص و حالت جوانند و چست

چرا کرد باید نماز از نشست

چو در رقص بر می‌توانند جست؟

عصای کلیمند بسیار خوار

به ظاهر چنین زرد روی و نزار

نه پرهیزگار و نه دانشورند

همین بس که دنیا به دین می‌خورند

عبایی بلیلانه در تن کنند

به دخل حبش جامهٔ زن کنند

ز سنت نبینی در ایشان اثر

مگر خواب پیشین و نان سحر

شکم تا سر آکنده از لقمه تنگ

چو زنبیل دریوزه هفتاد رنگ

نخواهم در این وصف از این بیش گفت

که شنعت بود سیرت خویش گفت

فرو گفت از این شیوه نادیده گوی

نبیند هنر دیدهٔ عیبجوی

یکی کرده بی آبرویی بسی

چه غم داردش ز آبروی کسی؟

مریدی به شیخ این سخن نقل کرد

گر انصاف پرسی، نه از عقل کرد

بدی در قفا عیب من کرد و خفت

بتر زاو قرینی که آورد و گفت

یکی تیری افکند و در ره فتاد

وجودم نیازرد و رنجم نداد

تو برداشتی و آمدی سوی من

همی در سپوزی به پهلوی من

بخندید صاحبدل نیکخوی

که سهل است از این صعب تر گو بگوی

هنوز آنچه گفت از بدم اندکی است

از آنها که من دانم از صد یکی است

ز روی گمان بر من اینها که بست

من از خود یقین می‌شناسم که هست

وی امسال پیوست با ما وصال

کجا داندم عیب هفتاد سال؟

به از من کس اندر جهان عیب من

نداند به جز عالم الغیب من

ندیدم چنین نیک پندار کس

که پنداشت عیب من این است و بس

به محشر گواه گناهم گر اوست

ز دوزخ نترسم که کارم نکوست

گرم عیب گوید بد اندیش من

بیا گو ببر نسخه از پیش من

کسان مرد راه خدا بوده‌اند

که برجاس تیر بلا بوده‌اند

زبون باش چون پوستینت درند

که صاحبدلان بار شوخان برند

گر از خاک مردان سبویی کنند

به سنگش ملامت کنان بشکنند

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۱ با خوانش بهمن شریف

غزل شمارهٔ ۵۹۱ (از بخش مولوی » دیوان شمس » غزلیات) را با خوانش بهمن شریف بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۲٫۸۵ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۱٫۲۱ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

چه بویست این چه بویست این مگر آن یار می‌آید

مگر آن یار گل رخسار از آن گلزار می‌آید

شبی یا پرده عودی و یا مشک عبرسودی

و یا یوسف بدین زودی از آن بازار می‌آید

چه نورست این چه تابست این چه ماه و آفتابست این

مگر آن یار خلوت جو ز کوه و غار می‌آید

سبوی می چه می‌جویی دهانش را چه می‌بویی

تو پنداری که او چون تو از این خمار می‌آید

چه نقصان آفتابی را اگر تنها رود در ره

چه نقصان حشمت مه را که بی‌دستار می‌آید

چه خورد این دل در آن محفل که همچون مست اندر گل

از آن میخانه چون مستان چه ناهموار می‌آید

مخسب امشب مخسب امشب قوامش گیر و دریابش

که او در حلقه مستان چنین بسیار می‌آید

گلستان می‌شود عالم چو سروش می‌کند سیران

قیامت می‌شود ظاهر چو در اظهار می‌آید

همه چون نقش دیواریم و جنبان می‌شویم آن دم

که نور نقش بند ما بر این دیوار می‌آید

گهی در کوی بیماران چو جالینوس می‌گردد

گهی بر شکل بیماران به حیلت زار می‌آید

خمش کردم خمش کردم که این دیوان شعر من

ز شرم آن پری چهره به استغفار می‌آید

سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۱۲ – حکایت معروف کرخی و مسافر رنجور با خوانش حمیدرضا محمدی

بخش ۱۲ – حکایت معروف کرخی و مسافر رنجور (از بخش سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع) را با خوانش حمیدرضا محمدی بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۱٫۸۲ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۱٫۹۴ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

کسی راه معروف کرخی بجست

که بنهاد معروفی از سر نخست

شنیدم که مهمانش آمد یکی

ز بیماریش تا به مرگ اندکی

سرش موی و رویش صفا ریخته

به موییش جان در تن آویخته

شب آنجا بیفکند و بالش نهاد

روان دست در بانگ و نالش نهاد

نه خوابش گرفتی شبان یک نفس

نه از دست فریاد او خواب کس

نهادی پریشان و طبعی درشت

نمی‌مرد و خلقی به حجت بکشت

ز فریاد و نالیدن و خفت و خیز

گرفتند از او خلق راه گریز

ز دیار مردم در آن بقعه کس

همان ناتوان ماند و معروف و بس

شنیدم که شبها ز خدمت نخفت

چو مردان میان بست و کرد آنچه گفت

شبی بر سرش لشکر آورد خواب

که چند آورد مرد ناخفته تاب؟

به یک دم که چشمانش خفتن گرفت

مسافر پراکنده گفتن گرفت

که لعنت بر این نسل ناپاک باد

که نامند و ناموس و زرقند و باد

پلید اعتقادان پاکیزه پوش

فریبندهٔ پارسایی فروش

چه داند لت انبانی از خواب مست

که بیچاره‌ای دیده بر هم نبست؟

سخنهای منکر به معروف گفت

که یک دم چرا غافل از وی بخفت

فرو خورد شیخ این حدیث از کرم

شنیدند پوشیدگان حرم

یکی گفت معروف را در نهفت

شنیدی که درویش نالان چه گفت؟

برو زاین سپس گو سر خویش گیر

گرانی مکن جای دیگر بمیر

نکویی و رحمت به جای خود است

ولی با بدان نیکمردی بد است

سر سفله را گرد بالش منه

سر مردم آزار بر سنگ به

مکن با بدان نیکی ای نیکبخت

که در شوره نادان نشاند درخت

نگویم مراعات مردم مکن

کرم پیش نامردمان گم مکن

به اخلاق نرمی مکن با درشت

که سگ را نمالند چون گربه پشت

گر انصاف خواهی سگ حق شناس

به سیرت به از مردم ناسپاس

به برفاب رحمت مکن بر خسیس

چو کردی مکافات بر یخ نویس

ندیدم چنین پیچ بر پیچ کس

مکن هیچ رحمت بر این هیچ کس

بخندید و گفت ای دلارام جفت

پریشان مشو زاین پریشان که گفت

گر از ناخوشی کرد بر من خروش

مرا ناخوش از وی خوش آمد به گوش

جفای چنین کس نباید شنود

که نتواند از بی‌قراری غنود

چو خود را قوی حال بینی و خوش

به شکرانه بار ضعیفان بکش

اگر خود همین صورتی چون طلسم

بمیری و اسمت بمیرد چو جسم

وگر پرورانی درخت کرم

بر نیکنامی خوری لاجرم

نبینی که در کرخ تربت بسی است

به جز گور معروف، معروف نیست

به دولت کسانی سر افراختند

که تاج تکبر بینداختند

تکبر کند مرد حشمت پرست

نداند که حشمت به حلم اندر است

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷ با خوانش کیمیا تیموری

غزل شمارهٔ ۲۰۷ (از بخش حافظ » غزلیات) را با خوانش کیمیا تیموری بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۶۴ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۸۱ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

یاد باد آن که سر کوی توام منزل بود

دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود

راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاک

بر زبان بود مرا آن چه تو را در دل بود

دل چو از پیر خرد نقل معانی می‌کرد

عشق می‌گفت به شرح آن چه بر او مشکل بود

آه از آن جور و تطاول که در این دامگه است

آه از آن سوز و نیازی که در آن محفل بود

در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز

چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود

دوش بر یاد حریفان به خرابات شدم

خم می دیدم خون در دل و پا در گل بود

بس بگشتم که بپرسم سبب درد فراق

مفتی عقل در این مسئله لایعقل بود

راستی خاتم فیروزه بواسحاقی

خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود

دیدی آن قهقهه کبک خرامان حافظ

که ز سرپنجه شاهین قضا غافل بود

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۸۰ با خوانش الهام ملک

غزل ۳۸۰ (از بخش سعدی » دیوان اشعار » غزلیات) را با خوانش الهام ملک بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۵۴ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۴۴ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

عهد بشکستی و من بر سر پیمان بودم

شاکر نعمت و پرورده احسان بودم

چه کند بنده که بر جور تحمل نکند

بار بر گردن و سر بر خط فرمان بودم

خار عشقت نه چنان پای نشاط آبله کرد

که سر سبزه و پروای گلستان بودم

روز هجرانت بدانستم قدر شب وصل

عجب ار قدر نبود آن شب و نادان بودم

گر به عقبی درم از حاصل دنیا پرسند

گویم آن روز که در صحبت جانان بودم

که پسندد که فراموش کنی عهد قدیم

به وصالت که نه مستوجب هجران بودم

خرم آن روز که بازآیی و سعدی گوید

آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم

سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۱۱ – حکایت خواجه نیکوکار و بنده نافرمان با خوانش حمیدرضا محمدی

بخش ۱۱ – حکایت خواجه نیکوکار و بنده نافرمان (از بخش سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع) را با خوانش حمیدرضا محمدی بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۸۸ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۹۶ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

بزرگی هنرمند آفاق بود

غلامش نکوهیده اخلاق بود

از این خفرگی موی کالیده‌ای

بدی، سرکه در روی مالیده‌ای

چو ثعبانش آلوده دندان به زهر

گرو برده از زشت رویان شهر

مدامش به روی آب چشم سبل

دویدی ز بوی پیاز بغل

گره وقت پختن بر ابرو زدی

چو پختند با خواجه زانو زدی

دمادم به نان خوردنش هم نشست

و گر مردی آبش ندادی به دست

نه گفت اندر او کار کردی نه چوب

شب و روز از او خانه در کند و کوب

گهی خار و خس در ره انداختی

گهی ماکیان در چه انداختی

ز سیماش وحشت فراز آمدی

نرفتی به کاری که باز آمدی

کسی گفت از این بندهٔ بد خصال

چه خواهی؟ ادب ، یا هنر، یا جمال؟

نیرزد وجودی بدین ناخوشی

که جورش پسندی و بارش کشی

منت بندهٔ خوب و نیکو سیر

به دست آرم، این را به نخاس بر

و گر یک پشیز آورد سر مپیچ

گران است اگر راست خواهی به هیچ

شنید این سخن مرد نیکو نهاد

بخندید کای یار فرخ نژاد

بد است این پسر طبع و خویش ولیک

مرا زاو طبیعت شود خوی نیک

چو زاو کرده باشم تحمل بسی

توانم جفا بردن از هر کسی

تحمل چو زهرت نماید نخست

ولی شهد گردد چو در طبع رست

سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۱۰ – حکایت در معنی عزت نفس مردان با خوانش حمیدرضا محمدی

بخش ۱۰ – حکایت در معنی عزت نفس مردان (از بخش سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع) را با خوانش حمیدرضا محمدی بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۳۷ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۳۹ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

سگی پای صحرانشینی گزید

به خشمی که زهرش ز دندان چکید

شب از درد بیچاره خوابش نبرد

به خیل اندرش دختری بود خرد

پدر را جفا کرد و تندی نمود

که آخر تو را نیز دندان نبود؟

پس از گریه مرد پراکنده روز

بخندید کای بابک دلفروز

مرا گر چه هم سلطنت بود و بیش

دریغ آمدم کام و دندان خویش

محال است اگر تیغ بر سر خورم

که دندان به پای سگ اندر برم

توان کرد با ناکسان بد رگی

ولیکن نیاید ز مردم سگی

پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » تیره‌بخت با خوانش طوبی برزگر

تیره‌بخت (از بخش پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات) را با خوانش طوبی برزگر بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۳٫۹۳ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۲٫۳۳ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

دختری خرد، شکایت سر کرد

که مرا حادثه بی مادر کرد

دیگری آمد و در خانه نشست

صحبت از رسم و ره دیگر کرد

موزهٔ سرخ مرا دور فکند

جامهٔ مادر من در بر کرد

یاره و طوق زر من بفروخت

خود گلوبند ز سیم و زر کرد

سوخت انگشت من از آتش و آب

او بانگشت خود انگشتر کرد

دختر خویش به مکتب بسپرد

نام من، کودن و بی مشعر کرد

بسخن گفتن من خرده گرفت

روز و شب در دل من نشتر کرد

هر چه من خسته و کاهیده شدم

او جفا و ستم افزونتر کرد

اشک خونین مرا دید و همی

خنده‌ها با پسر و دختر کرد

هر دو را دوش بمهمانی برد

هر دو را غرق زر و زیور کرد

آن گلوبند گهر را چون دید

دیده در دامن من گوهر کرد

نزد من دختر خود را بوسید

بوسه‌اش کار دو صد خنجر کرد

عیب من گفت همی نزد پدر

عیب جوئیش مرا مضطر کرد

همه ناراستی و تهمت بود

هر گواهی که در این محضر کرد

هر که بد کرد، بداندیش سپهر

کار او از همه کس بهتر کرد

تا نبیند پدرم روی مرا

دست بگرفت و بکوی اندر کرد

شب بجاروب و رفویم بگماشت

روزم آوارهٔ بام و در کرد

پدر از درد من آگاه نشد

هر چه او گفت ز من، باور کرد

چرخ را عادت دیرین این بود

که به افتاده، نظر کمتر کرد

مادرم مرد و مرا در یم دهر

چو یکی کشتی بی لنگر کرد

آسمان، خرمن امید مرا

ز یکی صاعقه خاکستر کرد

چه حکایت کنم از ساقی بخت

که چو خونابه درین ساغر کرد

مادرم بال و پرم بود و شکست

مرغ، پرواز ببال و پر کرد

من، سیه روز نبودم ز ازل

هر چه کرد، این فلک اخضر کرد