مولوی » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۹۳ – برون انداختن مرد تاجر طوطی را از قفس و پریدن طوطی مرده با خوانش محمدِ قنبر

بخش ۹۳ – برون انداختن مرد تاجر طوطی را از قفس و پریدن طوطی مرده (از بخش مولوی » مثنوی معنوی » دفتر اول) را با خوانش محمدِ قنبر بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۲٫۷۵ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۲٫۶۴ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

بعد از آنش از قفس بیرون فکند

طوطیک پرید تا شاخ بلند

طوطی مرده چنان پرواز کرد

کآفتاب شرق ترکی‌تاز کرد

خواجه حیران گشت اندر کار مرغ

بی‌خبر ناگه بدید اسرار مرغ

روی بالا کرد و گفت ای عندلیب

از بیان حال خودمان ده نصیب

او چه کرد آنجا که تو آموختی

ساختی مکری و ما را سوختی

گفت طوطی کو به فعلم پند داد

که رها کن لطف آواز و وداد

زانک آوازت ترا در بند کرد

خویشتن مرده پی این پند کرد

یعنی ای مطرب شده با عام و خاص

مرده شو چون من که تا یابی خلاص

دانه باشی مرغکانت بر چنند

غنچه باشی کودکانت بر کنند

دانه پنهان کن بکلی دام شو

غنچه پنهان کن گیاه بام شو

هر که داد او حسن خود را در مزاد

صد قضای بد سوی او رو نهاد

جشمها و خشمها و رشکها

بر سرش ریزد چو آب از مشکها

دشمنان او را ز غیرت می‌درند

دوستان هم روزگارش می‌برند

آنک غافل بود از کشت و بهار

او چه داند قیمت این روزگار

در پناه لطف حق باید گریخت

کو هزاران لطف بر ارواح ریخت

تا پناهی یابی آنگه چون پناه

آب و آتش مر ترا گردد سپاه

نوح و موسی را نه دریا یار شد

نه بر اعداشان بکین قهار شد

آتش ابراهیم را نه قلعه بود

تا برآورد از دل نمرود دود

کوه یحیی را نه سوی خویش خواند

قاصدانش را به زخم سنگ راند

گفت ای یحیی بیا در من گریز

تا پناهت باشم از شمشیر تیز

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۹۲ – رجوع به حکایت خواجهٔ تاجر با خوانش محمدِ قنبر

بخش ۹۲ – رجوع به حکایت خواجهٔ تاجر (از بخش مولوی » مثنوی معنوی » دفتر اول) را با خوانش محمدِ قنبر بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۱٫۹۸ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۱٫۹۸ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

بس دراز است این حدیث خواجه گو

تا چه شد احوال آن مرد نکو

خواجه اندر آتش و درد و حنین

صد پراکنده همی‌گفت این چنین

گه تناقض گاه ناز و گه نیاز

گاه سودای حقیقت گه مجاز

مرد غرقه گشته جانی می‌کند

دست را در هر گیاهی می‌زند

تا کدامش دست گیرد در خطر

دست و پایی می‌زند از بیم سر

دوست دارد یار این آشفتگی

کوشش بیهوده به از خفتگی

آنک او شاهست او بی کار نیست

ناله از وی طرفه کو بیمار نیست

بهر این فرمود رحمان ای پسر

کل یوم هو فی شان ای پسر

اندرین ره می‌تراش و می‌خراش

تا دم آخر دمی فارغ مباش

تا دم آخر دمی آخر بود

که عنایت با تو صاحب‌سر بود

هر چه می‌کوشند اگر مرد و زنست

گوش و چشم شاه جان بر روزنست

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۹۱ – تفسیر قول حکیم بهرچ از راه و امانی چه کفر آن حرف و چه ایمان بهرچ از دوست دورافتی چه زشت آن نقش و چه زیبا در معنی قوله علیه‌السلام ان سعدا لغیور و انا اغیر من سعد و الله اغیر منی و من غیر ته حرم الفواحش ما ظهر منها و ما بطن با خوانش محمدِ قنبر

بخش ۹۱ – تفسیر قول حکیم بهرچ از راه و امانی چه کفر آن حرف و چه ایمان بهرچ از دوست دورافتی چه زشت آن نقش و چه زیبا در معنی قوله علیه‌السلام ان سعدا لغیور و انا اغیر من سعد و الله اغیر منی و من غیر ته حرم الفواحش ما ظهر منها و ما بطن (از بخش مولوی » مثنوی معنوی » دفتر اول) را با خوانش محمدِ قنبر بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۸٫۶۹ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۸٫۶۴ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

جمله عالم زان غیور آمد که حق

برد در غیرت برین عالم سبق

او چو جانست و جهان چون کالبد

کالبد از جان پذیرد نیک و بد

هر که محراب نمازش گشت عین

سوی ایمان رفتنش می‌دان تو شین

هر که شد مر شاه را او جامه‌دار

هست خسران بهر شاهش اتجار

هر که با سلطان شود او همنشین

بر درش شستن بود حیف و غبین

دستبوسش چون رسید از پادشاه

گر گزیند بوس پا باشد گناه

گرچه سر بر پا نهادن خدمتست

پیش آن خدمت خطا و زلتست

شاه را غیرت بود بر هر که او

بو گزیند بعد از آن که دید رو

غیرت حق بر مثل گندم بود

کاه خرمن غیرت مردم بود

اصل غیرتها بدانید از اله

آن خلقان فرع حق بی‌اشتباه

شرح این بگذارم و گیرم گله

از جفای آن نگار ده دله

نالم ایرا ناله‌ها خوش آیدش

از دو عالم ناله و غم بایدش

چون ننالم تلخ از دستان او

چون نیم در حلقهٔ مستان او

چون نباشم همچو شب بی روز او

بی وصال روی روز افروز او

ناخوش او خوش بود در جان من

جان فدای یار دل‌رنجان من

عاشقم بر رنج خویش و درد خویش

بهر خشنودی شاه فرد خویش

خاک غم را سرمه سازم بهر چشم

تا ز گوهر پر شود دو بحر چشم

اشک کان از بهر او بارند خلق

گوهرست و اشک پندارند خلق

من ز جان جان شکایت می‌کنم

من نیم شاکی روایت می‌کنم

دل همی‌گوید کزو رنجیده‌ام

وز نفاق سست می‌خندیده‌ام

راستی کن ای تو فخر راستان

ای تو صدر و من درت را آستان

آستانه و صدر در معنی کجاست

ما و من کو آن طرف کان یار ماست

ای رهیده جان تو از ما و من

ای لطیفهٔ روح اندر مرد و زن

مرد و زن چون یک شود آن یک توی

چونک یکها محو شد انک توی

این من و ما بهر آن بر ساختی

تا تو با خود نرد خدمت باختی

تا من و توها همه یک جان شوند

عاقبت مستغرق جانان شوند

این همه هست و بیا ای امر کن

ای منزه از بیا و از سخن

جسم جسمانه تواند دیدنت

در خیال آرد غم و خندیدنت

دل که او بستهٔ غم و خندیدنست

تو مگو کو لایق آن دیدنست

آنک او بستهٔ غم و خنده بود

او بدین دو عاریت زنده بود

باغ سبز عشق کو بی منتهاست

جز غم و شادی درو بس میوه‌هاست

عاشقی زین هر دو حالت برترست

بی بهار و بی خزان سبز و ترست

ده زکات روی خوب ای خوب‌رو

شرح جان شرحه شرحه بازگو

کز کرشم غمزه‌ای غمازه‌ای

بر دلم بنهاد داغی تازه‌ای

من حلالش کردم ار خونم بریخت

من همی‌گفتم حلال او می‌گریخت

چون گریزانی ز نالهٔ خاکیان

غم چه ریزی بر دل غمناکیان

ای که هر صبحی که از مشرق بتافت

همچو چشمهٔ مشرقت در جوش یافت

چون بهانه دادی این شیدات را

ای بها نه شکر لبهات را

ای جهان کهنه را تو جان نو

از تن بی جان و دل افغان شنو

شرح گل بگذار از بهر خدا

شرح بلبل گو که شد از گل جدا

از غم و شادی نباشد جوش ما

با خیال و وهم نبود هوش ما

حالتی دیگر بود کان نادرست

تو مشو منکر که حق بس قادرست

تو قیاس از حالت انسان مکن

منزل اندر جور و در احسان مکن

جور و احسان رنج و شادی حادثست

حادثان میرند و حقشان وارثست

صبح شد ای صبح را صبح و پناه

عذر مخدومی حسام‌الدین بخواه

عذرخواه عقل کل و جان توی

جان جان و تابش مرجان توی

تافت نور صبح و ما از نور تو

در صبوحی با می منصور تو

دادهٔ تو چون چنین دارد مرا

باده کی بود کو طرب آرد مرا

باده در جوشش گدای جوش ماست

چرخ در گردش گدای هوش ماست

باده از ما مست شد نه ما ازو

قالب از ما هست شد نه ما ازو

ما چو زنبوریم و قالبها چو موم

خانه خانه کرده قالب را چو موم

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۹۰ – شنیدن آن طوطی حرکت آن طوطیان و مردن آن طوطی در قفص و نوحهٔ خواجه بر وی با خوانش محمدِ قنبر

بخش ۹۰ – شنیدن آن طوطی حرکت آن طوطیان و مردن آن طوطی در قفص و نوحهٔ خواجه بر وی (از بخش مولوی » مثنوی معنوی » دفتر اول) را با خوانش محمدِ قنبر بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۱۰٫۷۴ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۱۰٫۷۶ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

چون شنید آن مرغ کان طوطی چه کرد

پس بلرزید اوفتاد و گشت سرد

خواجه چون دیدش فتاده همچنین

بر جهید و زد کله را بر زمین

چون بدین رنگ و بدین حالش بدید

خواجه بر جست و گریبان را درید

گفت ای طوطی خوب خوش‌حنین

این چه بودت این چرا گشتی چنین

ای دریغا مرغ خوش‌آواز من

ای دریغا همدم و همراز من

ای دریغا مرغ خوش‌الحان من

راح روح و روضه و ریحان من

گر سلیمان را چنین مرغی بدی

کی خود او مشغول آن مرغان شدی

ای دریغا مرغ کارزان یافتم

زود روی از روی او بر تافتم

ای زبان تو بس زیانی بر وری

چون توی گویا چه گویم من ترا

ای زبان هم آتش و هم خرمنی

چند این آتش درین خرمن زنی

در نهان جان از تو افغان می‌کند

گرچه هر چه گوییش آن می‌کند

ای زبان هم گنج بی‌پایان توی

ای زبان هم رنج بی‌درمان توی

هم صفیر و خدعهٔ مرغان توی

هم انیس وحشت هجران توی

چند امانم می‌دهی ای بی امان

ای تو زه کرده به کین من کمان

نک بپرانیده‌ای مرغ مرا

در چراگاه ستم کم کن چرا

یا جواب من بگو یا داد ده

یا مرا ز اسباب شادی یاد ده

ای دریغا نور ظلمت‌سوز من

ای دریغا صبح روز افروز من

ای دریغا مرغ خوش‌پرواز من

ز انتها پریده تا آغاز من

عاشق رنجست نادان تا ابد

خیز لا اقسم بخوان تا فی کبد

از کبد فارغ بدم با روی تو

وز زبد صافی بدم در جوی تو

این دریغاها خیال دیدنست

وز وجود نقد خود ببریدنست

غیرت حق بود و با حق چاره نیست

کو دلی کز عشق حق صد پاره نیست

غیرت آن باشد که او غیر همه‌ست

آنک افزون از بیان و دمدمه‌ست

ای دریغا اشک من دریا بدی

تا نثار دلبر زیبا بدی

طوطی من مرغ زیرکسار من

ترجمان فکرت و اسرار من

هرچه روزی داد و ناداد آیدم

او ز اول گفته تا یاد آیدم

طوطیی کآید ز وحی آواز او

پیش از آغاز وجود آغاز او

اندرون تست آن طوطی نهان

عکس او را دیده تو بر این و آن

می برد شادیت را تو شاد ازو

می‌پذیری ظلم را چون داد ازو

ای که جان را بهر تن می‌سوختی

سوختی جان را و تن افروختی

سوختم من سوخته خواهد کسی

تا زمن آتش زند اندر خسی

سوخته چون قابل آتش بود

سوخته بستان که آتش‌کش بود

ای دریغا ای دریغا ای دریغ

کانچنان ماهی نهان شد زیر میغ

چون زنم دم کآتش دل تیز شد

شیر هجر آشفته و خون‌ریز شد

آنک او هشیار خود تندست و مست

چون بود چون او قدح گیرد به دست

شیر مستی کز صفت بیرون بود

از بسیط مرغزار افزون بود

قافیه‌اندیشم و دلدار من

گویدم مندیش جز دیدار من

خوش نشین ای قافیه‌اندیش من

قافیهٔ دولت توی در پیش من

حرف چه بود تا تو اندیشی از آن

حرف چه بود خار دیوار رزان

حرف و صوت و گفت را بر هم زنم

تا که بی این هر سه با تو دم زنم

آن دمی کز آدمش کردم نهان

با تو گویم ای تو اسرار جهان

آن دمی را که نگفتم با خلیل

و آن غمی را که نداند جبرئیل

آن دمی کز وی مسیحا دم نزد

حق ز غیرت نیز بی ما هم نزد

ما چه باشد در لغت اثبات و نفی

من نه اثباتم منم بی‌ذات و نفی

من کسی در ناکسی در یافتم

پس کسی در ناکسی در بافتم

جمله شاهان بندهٔ بندهٔ خودند

جمله خلقان مردهٔ مردهٔ خودند

جمله شاهان پست پست خویش را

جمله خلقان مست مست خویش را

می‌شود صیاد مرغان را شکار

تا کند ناگاه ایشان را شکار

بی‌دلان را دلبران جسته بجان

جمله معشوقان شکار عاشقان

هر که عاشق دیدیش معشوق دان

کو به نسبت هست هم این و هم آن

تشنگان گر آب جویند از جهان

آب جوید هم به عالم تشنگان

چونک عاشق اوست تو خاموش باش

او چو گوشت می‌کشد تو گوش باش

بند کن چون سیل سیلانی کند

ور نه رسوایی و ویرانی کند

من چه غم دارم که ویرانی بود

زیر ویران گنج سلطانی بود

غرق حق خواهد که باشد غرق‌تر

همچو موج بحر جان زیر و زبر

زیر دریا خوشتر آید یا زبر

تیر او دلکش‌تر آید یا سپر

پاره کردهٔ وسوسه باشی دلا

گر طرب را باز دانی از بلا

گر مرادت را مذاق شکرست

بی‌مرادی نه مراد دلبرست

هر ستاره‌ش خونبهای صد هلال

خون عالم ریختن او را حلال

ما بها و خونبها را یافتیم

جانب جان باختن بشتافتیم

ای حیات عاشقان در مردگی

دل نیابی جز که در دل‌بردگی

من دلش جسته به صد ناز و دلال

او بهانه کرده با من از ملال

گفتم آخر غرق تست این عقل و جان

گفت رو رو بر من این افسون مخوان

من ندانم آنچ اندیشیده‌ای

ای دو دیده دوست را چون دیده‌ای

ای گرانجان خوار دیدستی ورا

زانک بس ارزان خریدستی ورا

هرکه او ارزان خرد ارزان دهد

گوهری طفلی به قرصی نان دهد

غرق عشقی‌ام که غرقست اندرین

عشقهای اولین و آخرین

مجملش گفتم نکردم زان بیان

ورنه هم افهام سوزد هم زبان

من چو لب گویم لب دریا بود

من چو لا گویم مراد الا بود

من ز شیرینی نشستم رو ترش

من ز بسیاری گفتارم خمش

تا که شیرینی ما از دو جهان

در حجاب رو ترش باشد نهان

تا که در هر گوش ناید این سخن

یک همی گویم ز صد سر لدن

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۸۹ – باز گفتن بازرگان با طوطی آنچ دید از طوطیان هندوستان با خوانش محمدِ قنبر

بخش ۸۹ – باز گفتن بازرگان با طوطی آنچ دید از طوطیان هندوستان (از بخش مولوی » مثنوی معنوی » دفتر اول) را با خوانش محمدِ قنبر بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۶٫۱۷ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۶٫۱۳ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

کرد بازرگان تجارت را تمام

باز آمد سوی منزل دوستکام

هر غلامی را بیاورد ارمغان

هر کنیزک را ببخشید او نشان

گفت طوطی ارمغان بنده کو

آنچ دیدی و آنچ گفتی بازگو

گفت نه من خود پشیمانم از آن

دست خود خایان و انگشتان گزان

من چرا پیغام خامی از گزاف

بردم از بی‌دانشی و از نشاف

گفت ای خواجه پشیمانی ز چیست

چیست آن کین خشم و غم را مقتضیست

گفت گفتم آن شکایتهای تو

با گروهی طوطیان همتای تو

آن یکی طوطی ز دردت بوی برد

زهره‌اش بدرید و لرزید و بمرد

من پشیمان گشتم این گفتن چه بود

لیک چون گفتم پشیمانی چه سود

نکته‌ای کان جست ناگه از زبان

همچو تیری دان که آن جست از کمان

وا نگردد از ره آن تیر ای پسر

بند باید کرد سیلی را ز سر

چون گذشت از سر جهانی را گرفت

گر جهان ویران کند نبود شگفت

فعل را در غیب اثرها زادنیست

و آن موالیدش بحکم خلق نیست

بی‌شریکی جمله مخلوق خداست

آن موالید ار چه نسبتشان به ماست

زید پرانید تیری سوی عمرو

عمرو را بگرفت تیرش همچو نمر

مدت سالی همی زایید درد

دردها را آفریند حق نه مرد

زید رامی آن دم ار مرد از وجل

دردها می‌زاید آنجا تا اجل

زان موالید وجع چون مرد او

زید را ز اول سبب قتال گو

آن وجعها را بدو منسوب دار

گرچه هست آن جمله صنع کردگار

همچنین کشت و دم و دام و جماع

آن موالیدست حق را مستطاع

اولیا را هست قدرت از اله

تیر جسته باز آرندش ز راه

بسته درهای موالید از سبب

چون پشیمان شد ولی زان دست رب

گفته ناگفته کند از فتح باب

تا از آن نه سیخ سوزد نه کباب

از همه دلها که آن نکته شنید

آن سخن را کرد محو و ناپدید

گرت برهان باید و حجت مها

بازخوان من آیة او ننسها

آیت انسوکم ذکری بخوان

قدرت نسیان نهادنشان بدان

چون به تذکیر و به نسیان قادرند

بر همه دلهای خلقان قاهرند

چون بنسیان بست او راه نظر

کار نتوان کرد ور باشد هنر

خلتم سخریة اهل السمو

از نبی خوانید تا انسوکم

صاحب ده پادشاه جسمهاست

صاحب دل شاه دلهای شماست

فرع دید آمد عمل بی‌هیچ شک

پس نباشد مردم الا مردمک

من تمام این نیارم گفت از آن

منع می‌آید ز صاحب مرکزان

چون فراموشی خلق و یادشان

با ویست و او رسد فریادشان

صد هزاران نیک و بد را آن بهی

می‌کند هر شب ز دلهاشان تهی

روز دلها را از آن پر می‌کند

آن صدفها را پر از در می‌کند

آن همه اندیشهٔ پیشانها

می‌شناسند از هدایت خانها

پیشه و فرهنگ تو آید به تو

تا در اسباب بگشاید به تو

پیشهٔ زرگر بهنگر نشد

خوی این خوش‌خو با آن منکر نشد

پیشه‌ها و خلقها همچون جهاز

سوی خصم آیند روز رستخیز

پیشه‌ها و خلقها از بعد خواب

واپس آید هم به خصم خود شتاب

پیشه‌ها و اندیشه‌ها در وقت صبح

هم بدانجا شد که بود آن حسن و قبح

چون کبوترهای پیک از شهرها

سوی شهر خویش آرد بهرها

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۸۸ – تعظیم ساحران مر موسی را علیه‌السلام کی چه می‌فرمایی اول تو اندازی عصا با خوانش محمدِ قنبر

بخش ۸۸ – تعظیم ساحران مر موسی را علیه‌السلام کی چه می‌فرمایی اول تو اندازی عصا (از بخش مولوی » مثنوی معنوی » دفتر اول) را با خوانش محمدِ قنبر بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۴٫۹۶ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۴٫۹۷ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

ساحران در عهد فرعون لعین

چون مری کردند با موسی بکین

لیک موسی را مقدم داشتند

ساحران او را مکرم داشتند

زانک گفتندش که فرمان آن تست

گر همی خواهی عصا تو فکن نخست

گفت نی اول شما ای ساحران

افکنید ان مکرها را درمیان

این قدر تعظیم دینشان را خرید

کز مری آن دست و پاهاشان برید

ساحران چون حق او بشناختند

دست و پا در جرم آن در باختند

لقمه و نکته‌ست کامل را حلال

تو نه‌ای کامل مخور می‌باش لال

چون تو گوشی او زبان نی جنس تو

گوشها را حق بفرمود انصتوا

کودک اول چون بزاید شیرنوش

مدتی خامش بود او جمله گوش

مدتی می‌بایدش لب دوختن

از سخن تا او سخن آموختن

ور نباشد گوش و تی‌تی می‌کند

خویشتن را گنگ گیتی می‌کند

کر اصلی کش نبد ز آغاز گوش

لال باشد کی کند در نطق جوش

زانک اول سمع باید نطق را

سوی منطق از ره سمع اندر آ

وادخلوا الابیات من ابوابها

واطلبوا الاغراض فی اسبابها

نطق کان موقوف راه سمع نیست

جز که نطق خالق بی‌طمع نیست

مبدعست او تابع استاد نی

مسند جمله ورا اسناد نی

باقیان هم در حرف هم در مقال

تابع استاد و محتاج مثال

زین سخن گر نیستی بیگانه‌ای

دلق و اشکی گیر در ویرانه‌ای

زانک آدم زان عتاب از اشک رست

اشک تر باشد دم توبه‌پرست

بهر گریه آمد آدم بر زمین

تا بود گریان و نالان و حزین

آدم از فردوس و از بالای هفت

پای ماچان از برای عذر رفت

گر ز پشت آدمی وز صلب او

در طلب می‌باش هم در طلب او

ز آتش دل و آب دیده نقل ساز

بوستان از ابر و خورشیدست باز

تو چه دانی ذوق آب دیدگان

عاشق نانی تو چون نادیدگان

گر تو این انبان ز نان خالی کنی

پر ز گوهرهای اجلالی کنی

طفل جان از شیر شیطان باز کن

بعد از آنش با ملک انباز کن

تا تو تاریک و ملول و تیره‌ای

دان که با دیو لعین همشیره‌ای

لقمه‌ای کو نور افزود و کمال

آن بود آورده از کسب حلال

روغنی کاید چراغ ما کشد

آب خوانش چون چراغی را کشد

علم و حکمت زاید از لقمهٔ حلال

عشق و رقت آید از لقمهٔ حلال

چون ز لقمه تو حسد بینی و دام

جهل و غفلت زاید آن را دان حرام

هیچ گندم کاری و جو بر دهد

دیده‌ای اسپی که کرهٔ خر دهد

لقمه تخمست و برش اندیشه‌ها

لقمه بحر و گوهرش اندیشه‌ها

زاید از لقمهٔ حلال اندر دهان

میل خدمت عزم رفتن آن جهان

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۸۷ – تفسیر قول فریدالدین عطار قدس الله روحه تو صاحب نفسی ای غافل میان خاک خون می‌خور که صاحب‌دل اگر زهری خورد آن انگبین باشد با خوانش محمدِ قنبر

بخش ۸۷ – تفسیر قول فریدالدین عطار قدس الله روحه تو صاحب نفسی ای غافل میان خاک خون می‌خور که صاحب‌دل اگر زهری خورد آن انگبین باشد (از بخش مولوی » مثنوی معنوی » دفتر اول) را با خوانش محمدِ قنبر بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۳٫۵۳ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۳٫۵۲ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

صاحب دل را ندارد آن زیان

گر خورد او زهر قاتل را عیان

زانک صحت یافت و از پرهیز رست

طالب مسکین میان تب درست

گفت پیغامبر که ای مرد جری

هان مکن با هیچ مطلوبی مری

در تو نمرودیست آتش در مرو

رفت خواهی اول ابراهیم شو

چون نه‌ای سباح و نه دریایی

در میفکن خویش از خودراییی

او ز آتش ورد احمر آورد

از زیانها سود بر سر آورد

کاملی گر خاک گیرد زر شود

ناقص ار زر برد خاکستر شود

چون قبول حق بود آن مرد راست

دست او در کارها دست خداست

دست ناقص دست شیطانست و دیو

زانک اندر دام تکلیفست و ریو

جهل آید پیش او دانش شود

جهل شد علمی که در منکر رود

هرچه گیرد علتی علت شود

کفر گیرد کاملی ملت شود

ای مری کرده پیاده با سوار

سر نخواهی برد اکنون پای دار

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۸۶ – دیدن خواجه طوطیان هندوستان را در دشت و پیغام رسانیدن از آن طوطی با خوانش محمدِ قنبر

بخش ۸۶ – دیدن خواجه طوطیان هندوستان را در دشت و پیغام رسانیدن از آن طوطی (از بخش مولوی » مثنوی معنوی » دفتر اول) را با خوانش محمدِ قنبر بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۲٫۶۹ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۲٫۶۹ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

چونک تا اقصای هندستان رسید

در بیابان طوطیی چندی بدید

مرکب استانید پس آواز داد

آن سلام و آن امانت باز داد

طوطیی زان طوطیان لرزید بس

اوفتاد و مرد و بگسستش نفس

شد پشیمان خواجه از گفت خبر

گفت رفتم در هلاک جانور

این مگر خویشست با آن طوطیک

این مگر دو جسم بود و روح یک

این چرا کردم چرا دادم پیام

سوختم بیچاره را زین گفت خام

این زبان چون سنگ و هم آهن وشست

وانچ بجهد از زبان چون آتشست

سنگ و آهن را مزن بر هم گزاف

گه ز روی نقل و گه از روی لاف

زانک تاریکست و هر سو پنبه‌زار

درمیان پنبه چون باشد شرار

ظالم آن قومی که چشمان دوختند

زان سخنها عالمی را سوختند

عالمی را یک سخن ویران کند

روبهان مرده را شیران کند

جانها در اصل خود عیسی‌دمند

یک زمان زخمند و گاهی مرهمند

گر حجاب از جانها بر خاستی

گفت هر جانی مسیح‌آساستی

گر سخن خواهی که گویی چون شکر

صبر کن از حرص و این حلوا مخور

صبر باشد مشتهای زیرکان

هست حلوا آرزوی کودکان

هرکه صبر آورد گردون بر رود

هر که حلوا خورد واپس‌تر رود

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۸۵ – صفت اجنحهٔ طیور عقول الهی با خوانش محمدِ قنبر

بخش ۸۵ – صفت اجنحهٔ طیور عقول الهی (از بخش مولوی » مثنوی معنوی » دفتر اول) را با خوانش محمدِ قنبر بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۲٫۲۴ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۲٫۲۲ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

قصهٔ طوطی جان زین سان بود

کو کسی کو محرم مرغان بود

کو یکی مرغی ضعیفی بی‌گناه

و اندرون او سلیمان با سپاه

چون بنالد زار بی‌شکر و گله

افتد اندر هفت گردون غلغله

هر دمش صد نامه صد پیک از خدا

یا ربی زو شصت لبیک از خدا

زلت او به ز طاعت نزد حق

پیش کفرش جمله ایمانها خلق

هر دمی او را یکی معراج خاص

بر سر تاجش نهد صد تاج خاص

صورتش بر خاک و جان بر لامکان

لامکانی فوق وهم سالکان

لامکانی نه که در فهم آیدت

هر دمی در وی خیالی زایدت

بل مکان و لامکان در حکم او

همچو در حکم بهشتی چار جو

شرح این کوته کن و رخ زین بتاب

دم مزن والله اعلم بالصواب

باز می‌گردیم ما ای دوستان

سوی مرغ و تاجر و هندوستان

مرد بازرگان پذیرفت این پیام

کو رساند سوی جنس از وی سلام

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۴۵ با خوانش محمدِ قنبر

غزل شمارهٔ ۱۸۴۵ (از بخش مولوی » دیوان شمس » غزلیات) را با خوانش محمدِ قنبر بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۵٫۶۱ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۵٫۵۵ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

عدو توبه و صبرم مرا امروز ناگاهان

میان راه پیش آمد نوازش کرد چون شاهان

گرفته جام چون مستان در او صد عشوه و دستان

به پیشم داشت جام می که گر میخواره‌ای بستان

منور چون رخ موسی مبارک چون که سینا

مشعشع چون ید بیضا مشرح چون دل عمران

هلا این لوح لایح را بیا بستان از این موسی

مکش سر همچو فرعونان مکن استیزه چون هامان

بدو گفتم که ای موسی به دستت چیست آن گفت این

یکی ساعت عصا باشد یکی ساعت بود ثعبان

ز هر ذره جدا صد نقش گوناگون بدید آید

که هر چه بوهریره را بباید هست در انبان

به دست من بود حکمش به هر صورت بگردانم

کنم زهراب را دارو کنم دشوار را آسان

زنم گاهیش بر دریا برآرم گرد از دریا

زنم گاهیش بر سنگی بجوشد چشمه حیوان

گه آب نیل صافی را به دشمن خون نمودم من

نمودم سنگ خاکی را به عامه گوهر و مرجان

به چشم حاسدان گرگم بر یعقوب خود یوسف

بر جهال بوجهلم محمد پیش یزدان دان

گلاب خوش نفس باشد جعل را مرگ و جان کندن

جلاب شکری باشد به صفرایی زیان جان

به ظاهر طالبان همراه و در تحقیق پشتاپشت

یکی منزل در اسفل کرد و دیگر برتر از کیوان

مثال کودک و پیری که همراهند در ظاهر

ولیک این روزافزون است و آن هر لحظه در نقصان

چه جام زهر و قند است این چه سحر و چشم بند است این

که سرگردان همی‌دارد تو را این دور و این دوران

جهان ثابت است و تو ورا گردان همی‌بینی

چو برگردد کسی را سر ببیند خانه را گردان

مقام خوف آن را دان که هستی تو در او ایمن

مقام امن آن را دان که هستی تو در او لرزان

چو عکسی و دروغینی همه برعکس می بینی

چو کردی مشورت با زن خلاف زن کن ای نادان

زن آن باشد که رنگ و بو بود او را ره و قبله

حقیقت نفس اماره‌ست زن در بنیت انسان

نصیحت‌های اهل دل دوی نحل را ماند

پر از حلوا کند از لب ز فرش خانه تا ساران

زهی مفهوم نامفهوم زهی بیگانه همدل

زهی ترشی به از شیرین زهی کفری به از ایمان

خمش کن که زبان دربان شده‌ست از حرف پیمودن

چو دل بی‌حرف می گوید بود در صدر چون سلطان

بتاب ای شمس تبریزی به سوی برج‌های دل

که شمس مقعد صدقی نه چون این شمس سرگردان