جامی » هفت اورنگ » خلاصه » لیلی و مجنون » بخش ۶ – خبر یافتن پدر مجنون از عشق او به لیلی با خوانش فرید حامد

بخش ۶ – خبر یافتن پدر مجنون از عشق او به لیلی (از بخش جامی » هفت اورنگ » خلاصه » لیلی و مجنون) را با خوانش فرید حامد بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۰۱ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۰۱ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

مسکین پدرش خبر چو ز آن یافت

چون باد به سوی او عنان تافت

مهر پدری ز دل زدش جوش

وز مهر کشیدش اندر آغوش

کای جان پدر! چه حال داری؟

رو بهر چه در وبال داری؟

امروز شنیده‌ام که جایی

دادی دل خود به دلربایی

در خطهٔ این خط مجازی

نیکو هنری‌ست عشقبازی،

لیکن همه کس به آن سزا نیست

هر منظر خوب، دلگشا نیست

لیلی که به چشم تو عزیزست،

نسبت به تو کمترین کنیزست

بردار خدای را دل از وی!

پیوند امید بگسل از وی!

وین نیز مقررست و معلوم

کن حی که به لیلی‌اند موسوم،

داریم درین نشیمن جنگ

صد تیغ به خون یکدگر رنگ

مجنون به پدر درین نصایح

گفت: «ای به زبان مهر، ناصح!

هر نکتهٔ حکمتی که گفتی

هر در نصیحتی که سفتی

با تو نه دل عتاب دارم،

لیکن همه را جواب دارم

گفتی که: شدی ز عشق مفتون

وز جذبهٔ عاشقی دگرگون

آری! نزنم نفس ز انکار

عشق است مرا درین جهان کار

هر کس که نه راه عشق ورزد

در مذهب من جوی نیرزد

گفتی: لیلی به حسن بالاست

لیکن به نسب فروتر از ماست

عاشق به نسب چکار دارد؟

کز هر چه نه عشق، عار دارد

گفتی که: بکش سر از هوایش!

اندیشه تهی کن از وفایش!

ترک غم عشق کار من نیست

وین کار به اختیار من نیست

گفتی که: به کین آن قبیله

داریم هزار کید و کینه

ما را که ز مهر سینه چاک است

از کینهٔ دیگران چه باک است»

بیچاره پدر چو قیس را دید

وز وی سخنان عشق بشنید

دربست زبان ز گفتن پند

بگست ز بند پند پیوند

انداخت ز فرط نیک‌خواهی

کارش به عنایت الهی

جامی » هفت اورنگ » خلاصه » لیلی و مجنون » بخش ۵ – عهد وفا بستن لیلی با قیس با خوانش فرید حامد

بخش ۵ – عهد وفا بستن لیلی با قیس (از بخش جامی » هفت اورنگ » خلاصه » لیلی و مجنون) را با خوانش فرید حامد بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۰۱ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۰۱ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

سر فتنهٔ نیکوان آفاق

چون ابروی خود به نیکویی طاق

یعنی لیلی نگار موزون

آن چون قیس‌اش هزار مجنون

چون دید که قیس حق‌شناس است

عشقش به در از حد و قیاس است،

در نقد وفاش هیچ شک نیست

محتاج گواهی محک نیست،

چون روز دگر به سویش آمد

جانی پر از آرزویش آمد،

خواهان رضای او به صد جهد

گفت‌اش پی استواری عهد:

«سوگند به ذات ایزد پاک

گردش‌ده چرخ‌های افلاک

سوگند به دیده‌های روشن

بر عالم راز پرتو افکن

سوگند به هر غریب مهجور

افتاده ز یار خویشتن دور

کز مهر تو تا مجال باشد

ببریدن من محال باشد

صد بار گر از غمت بمیرم

پیوند به دیگری نگیرم

کس همنفس‌ام مباد بی‌تو!

پروای کس‌ام مباد بی‌تو!

زین عهد که با تو بستم امروز

عهد همه را شکستم امروز»

لیلی چو کمر به عهد دربست

در مهد وفا به عهد بنشست

ترک همه کار و بار خود کرد

روی از همه کس به یار خود کرد

در وصل چو قیس جهد او دید

وین عهد وفا به عهد او دید،

وسواس محبتش فزون شد

و آن وسوسه عاقبت جنون شد

آمد به جنون ز پرده بیرون

«مجنون» لقبش نهاد گردون

در هر محفل که جاش کردند

«مجنون! مجنون!» نداش کردند

جامی » هفت اورنگ » خلاصه » لیلی و مجنون » بخش ۴ – در بوتهٔ امتحان گداختن لیلی، قیس را با خوانش فرید حامد

بخش ۴ – در بوتهٔ امتحان گداختن لیلی، قیس را (از بخش جامی » هفت اورنگ » خلاصه » لیلی و مجنون) را با خوانش فرید حامد بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۰۱ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۰۱ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

عنوان‌کش این صحیفهٔ درد

در طی صحیفه این رقم کرد

کز قیس رمیده‌دل چو لیلی

دریافت به سوی خویش میلی

می‌خواست که غور آن بداند

تا بهره به قدر آن رساند

روزی …

قیس هنری درآمد از راه

رویی ز غبار راه پر گرد

جانی ز فراق یار پردرد

بوسید زمین و مرحبا گفت

بر لیلی و خیل او دعا گفت

لیلی سوی او نظر نینداخت

ز آن جمع به حال او نپرداخت

از عشوه کشید زلف بر رو

وز ناز فکند چین در ابرو

با هر که نه قیس، خنده‌آمیز

با هر که نه قیس، در شکر ریز

با هر که نه قیس، در تبسم

با هر که نه قیس، در تکلم

رو در همه بود و پشت با او

خوش با همه و درشت با او

قیس ار به رخش نظاره کردی

از پیش نظر کناره کردی

ور آن به سخن زبان گشادی

این گوش به دیگری نهادی

چون قیس ز لیلی این هنر دید

حال خود ازین هنر دگر دید

پرده ز رخ نیاز برداشت

وین نالهٔ جان گداز برداشت

کن رونق کار و بار من کو؟

و آن حرمت اعتبار من کو؟

خوش آنکه چو لیلی‌ام بدیدی

از صحبت دیگران بریدی

با من بودی، به من نشستی

با من ز سخن دهن نبستی

زو خواستمی به روزگاران

عذر گنه گناهکاران

کو با همه بی‌گناهی من

یک تن پی عذرخواهی من؟

گر می‌نشود شفیع من کس

این اشک چو خون شفیع من بس

لیلی چو غزل‌سرایی‌اش دید

وین نغمهٔ جان‌گداز بشنید،

آورد ز جمله رو به سویش

بگشاد زبان به گفت و گویش

شد در رخ او ز لطف خندان

گفت: «ای شه خیل دردمندان!

ما هر دو دو یار مهربانیم

وز زخمهٔ عشق در فغانیم

بر روی گره، میان مردم

باشد گره زبان مردم

عشقت که بود ز نقد جان به

چون گنج ز دیده‌ها نهان به»

چون قیس شنید این بشارت

شد هوشش ازین سخن به غارت

بر خاک چو سایه بی‌خود افتاد

در سایهٔ آن سهی‌قد افتاد

تا دیر که از زمین بجنبید

گفتند به خواب مرگ خسبید

بر چهره زدند آبش از چشم

آن آب نبرد خوابش از چشم

خوبان عرب ز جا بجستند

هنگامهٔ خویش برشکستند

رفتند همه فتان و خیزان

از تهمت قتل او گریزان

ننشست از آن پری‌رخان کس

او ماند همین و لیلی و بس

تا آخر روز حالش این بود

چون مرده فتاده بر زمین بود

چون روز گذشت و چشم بگشاد

چشمش به جمال لیلی افتاد

لیلی پرسید کای یگانه!

در مجمع عاشقان فسانه!

این بیخودی از کجا فتادت؟

وین بادهٔ بیخودی که دادت؟»

گفتا: «ز کف تو خوردم این می

وین باده تو دادیم پیاپی

بر من ز نخست تافتی روی

بستی ز سخن لب سخنگوی

کف در کف دیگران نهادی

رخ در رخ دیگران ستادی

پیش آمدم‌ات، فکندی‌ام پس

خوارم کردی به چشم هر خس

و آخر در لطف باز کردی

صد عشوه و ناز ساز کردی

چون پروردی به درد و صاف‌ام

یک جرعه نداشتی معاف‌ام

گفتی سخنان فتنه‌انگیز

کردی ز آن می به مستی‌ام تیز

گر بیخودی‌ای کنم چه چاره؟

من آدمی‌ام نه سنگ خاره!»

لیلی چو شنید این حکایت

گفتا به کرشمهٔ عنایت

با قیس، که: «ای مراد جانم!

قوت‌ده جسم ناتوانم!

دردی که توراست حاصل از من،

داغی که توراست بر دل از من،

درد دل من از آن فزون است

وز دایرهٔ صفت برون است»

شد قیس ز ذوق این سخن شاد

شادان رخ خود به خانه بنهاد

جامی » هفت اورنگ » خلاصه » لیلی و مجنون » بخش ۳ – شتافتن قیس به دیدن لیلی در فردای آن روز با خوانش فرید حامد

بخش ۳ – شتافتن قیس به دیدن لیلی در فردای آن روز (از بخش جامی » هفت اورنگ » خلاصه » لیلی و مجنون) را با خوانش فرید حامد بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۰۱ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۰۱ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

چون عیسی صبح، دم برآورد

وز زرد قصب، علم برآورد

قیس از دم اژدهای شب رست

وز آه و نفیر دم فروبست

بر ناقهٔ رهنورد دم زد

واندر ره بی‌خودی قدم زد

می‌راند نشید شوق خوانان

تا ساحت خیمه‌گاه جانان

در سایهٔ خیمه چون نه ره داشت

از دور زمام خود نگه داشت

نادیده ز خیمگی نشانی

می‌گفت به خیمه داستانی

کای قبلهٔ نور و حجلهٔ حور!

در سایه‌ات آفتاب مستور!

بر گریهٔ زار من ببخشای!

وز طلعت یار پرده بگشای!

چون میخ‌ام اگر رسد به سر سنگ

زینجا نکنم به رفتن آهنگ

من بودم دوش و گریه و سوز

وای ار گذرد چو دوش‌ام امروز

لیلی‌ست چو آب زندگانی

من تشنه‌جگر، چنانکه دانی

قیس ارچه نشد بلندآواز

در خیمه شنید لیلی آن راز

از پردهٔ خیمه چهره گلگون

آمد چون گل ز خیمه بیرون

بر ناقه ستاده قیس را دید

چون صبح به روی او بخندید

گفت: «ای زده دم ز مهر رویم!

بر جان تو داغ آرزویم

دردی که تو را نشسته در دل

یا کرده به سینهٔ تو منزل،

داری تو گمان که مرغ آن درد

تنها به دل تو آشیان کرد؟

هست ای ز تو باغ عیش خندان!

درد دل من هزار چندان

لیکن چو تو دم زدن نیارم

سوی تو قدم زدن نیارم

رازی که توانی‌اش تو گفتن

من نتوانم بجز نهفتن

عاشق زده کوس جامه‌چاکی

معشوق و لباس شرمناکی

عاشق غم دل به نامه پرداز

معشوق به جان نهفتن راز

عاشق نالد ز درد دوری

معشوق خموشی و صبوری

عاشق نالد ز پرده بیرون

معشوق به دل فرو خورد خون

عاشق ره جست و جو سپارد

معشوق به خانه پا فشارد

سازنده که ساز عشق پرداخت

معشوقی و عاشقی به هم ساخت

این هر دو نوا ز یک مقام‌اند

از یکدیگر جدا به نام‌اند»

چون قیس شنید این ترانه

برداشت سرود عاشقانه

می‌خواست که از هوای لیلی

چون سایه فتد به پای لیلی،

همزادانش دوان ز هر سوی

حاضر گشتند مرحبا گوی

دهشت‌زده گشت قیس از آنان

لب بست ز گفت و گوی جانان

می‌رفت دلی به درد و غم جفت

با خویشتن این سرود می‌گفت

کای قوم که همدمان یارید!

یک دم او را به من گذارید!

تا سیر جمال او ببینم

خرم به وصال او نشینم»

روزی زین‌سان به شب رسیدش

رنجی و غمی عجب رسیدش

شب نیز بدین صفت به سر برد

محمل به نشیمن سحر برد

پا ساخت ز سر، به راه لیلی

شد باز به خیمه‌گاه لیلی

بوسید به خدمت آستانه

بر پای ستاد، خادمانه

لیلی به درون خیمه‌اش خواند

بر مسند احترام بنشاند

هنگامهٔ عاشقی نهادند

سر نامهٔ عاشقی گشادند

لیلی و سری به عشوه‌سازیی

قیس و نظری به پاکبازی

لیلی و گره ز مو گشادن

قیس و دل و دین به باد دادن

القصه دو دوست گشته همدم

کردند اساس عشق محکم

آن بر سر صدر ناز بنشست

وین در صف عاشقی کمر بست

بردند به سر چنانکه دانی

در شیوهٔ عشق زندگانی

جامی » هفت اورنگ » خلاصه » لیلی و مجنون » بخش ۲ – آشنایی قیس و لیلی با خوانش فرید حامد

بخش ۲ – آشنایی قیس و لیلی (از بخش جامی » هفت اورنگ » خلاصه » لیلی و مجنون) را با خوانش فرید حامد بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۰۲ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۰۲ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

تاریخ‌نویس عشقبازان

شیرین‌رقم سخن ترازان

از سرور عاشقان چو دم زد

بر لوح بیان چنین رقم زد

کز «عامریان» بلند قدری

بر صدر شرف خجسته‌بدری

مقبول عرب به کارسازی

محبوب عجم به دلنوازی

از مال و منال بودش اسباب

افزون ز عمارت گل و آب

چون خیمه درین بساط غبرا

می‌بود مقیم کوه و صحرا

عرض رمه‌اش برون ز فرسنگ

بر آهوی دشت کرده جا تنگ

اشتر گله‌هاش کوه کوهان

چون کوه بلند، پر شکوهان

خیلش گذران به هر کناره

چون گلهٔ گور بی‌شماره

داده کف او شکست حاتم

بر بسته به جود، دست حاتم

سادات عرب به چاپلوسی

پیش در او به خاک‌بوسی

شاهان عجم ز بختیاری

با او به هوای دوستداری

از جاه هزار زیب و فر داشت

و آن از همه به، که ده پسر داشت

هر یک ز نهال عمر شاخی

وز شهر امل بلندکاخی

لیکن ز همه، کهینه فرزند

می‌داشت دلش به مهر خود بند

بر دست بود بلی ده‌انگشت

در قوت حمله، جمله یک مشت

باشد ز همه به سور و ماتم

انگشت کهین سزای خاتم

آری، بود او ز برج امید

فرخنده‌مهی تمام‌خورشید

فرخندگی مه تمامش

بیرون ز قیاس، و قیس نامش

سر تا قدم از ادب سرشته

بر دل رقم ادب نوشته

چون لعل لبش خموش بودی

بر روزن راز، گوش بودی

چون غنچهٔ تنگ او شکفتی

سنجیده هزار نکته گفتی

بینا، نظر پدر به حالش

خرم، دل مادر از جمالش

حالی‌ست عجب، که آدمیزاد

آسوده زید درین غم‌آباد

غافل که چه بر سرش نوشته‌ند

در آب و گلش چه تخم کشته‌ند

آن را که به عشق، گل سرشتند

وین حرف به لوح دل نوشتند،

شسته نشود ز لوحش این حرف

ور عمر کند به شست و شو صرف

قیس آن ز قیاس عقل بیرون

نامش به گمان خلق مجنون

ناگشته هنوز اسیر لیلی

می‌داشت به هر جمیله میلی

یک ناقهٔ رهگذار بودش

کرنده به هر دیار بودش

هر روز بر او سوار گشتی

پوینده به هر دیار گشتی

آهنگ به هر قبیله کردی

جویایی هر جمیله کردی

جمعی به دیار وی رسیدند

و آن میل و شعف ز وی بدیدند

گفتند که در فلان قبیله

ماهی‌ست چو حور عین جمیله

لیلی آمد به نام و، خیلی

هر سو به هواش کرده میلی

حسن رخش از صف برون است

هم خود برو و ببین که چون است!

از گوش مجوی کار دیده!

فرق است ز دیده تا شنیده

این قصه شنید قیس برخاست

خود را به لباس دیگر آراست

از شوق درون فغان برآورد

و آن ناقه به زیر ران درآورد

می‌راند در آرزوی لیلی

تا سر برود به کوی لیلی

چون مردم لیلی‌اش بدیدند

بر وی دم مردمی دمیدند

گفتند به نیکویی ثنایش

کردند به صدر خانه جایش

لیک از هر سو نظر همی تافت

از مقصد خود اثر نمی‌یافت

خون گشت ز ناامیدی‌اش دل

ناگاه برآمد از مقابل

آواز حلی و بانگ خلخال

گرداند سماع آن بر او حال

در حلهٔ ناز دید سروی

چون کبک دری روان‌تذروی

رویی ز حساب وصف بیرون

گلگونه نکرده، لیک گلگون

آهو چشمی که گویی آهو

چشمش به نظاره دوخت بر رو

هر موی ز زلف او کمندی

بر پای دلی نهاده بندی

گشتند به روی یکدگر خوش

در خرمن هم زدند آتش

آن پرده ز رخ گشاد می‌داشت

وین صبر و خرد به باد می‌داشت

آن ناوک زهردار می‌زد

وین زمزمهٔ هلاک می‌زد

آن از نم خوی جبین همی شست

وین دفتر عقل و دین همی شست

آن بر سر حسن و ناز می‌بود

وین سربه ره نیاز می‌بود

چون غنچه به هم دو سرو گلرنگ

کردند آغاز صحبتی تنگ

شد دیده چو بهره‌ور ز دیدار

گشتند شکرشکن به گفتار

هر یک به بهانه‌ای ز جایی

می‌گفت نبوده ماجرایی

نی شرح غم نو و کهن بود

مقصود سخن هم این سخن بود

غافل ز فریب این غم‌آباد

بودند ز بند هر غم آزاد

الا غم آن که چون سرآید

این روز وصال و، شب درآید،

دور از دلبر چگونه باشند

بی‌یکدیگر چگونه باشند

زرین علمی که مشرق افراخت

دور فلک‌اش به مغرب انداخت

قیس و لیلی ز هم بریدند

دیدند ز فرقت آنچه دیدند

آن ناقه به جای خویشتن راند

وین پای‌شکسته در وطن ماند

جامی » هفت اورنگ » خلاصه » لیلی و مجنون » بخش ۱ – سرآغاز با خوانش فرید حامد

بخش ۱ – سرآغاز (از بخش جامی » هفت اورنگ » خلاصه » لیلی و مجنون) را با خوانش فرید حامد بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

ای خاک تو تاج سربلندان!

مجنون تو عقل هوشمندان!

خورشید ز توست روشنی گیر

بی‌روشنی تو چشمهٔ قیر

در راه تو عقل فکرت‌اندیش

صد سال اگر قدم نهد پیش،

نا آمده از تو رهنمایی

دورست که ره برد به جایی

جز تو همه سرفکندهٔ تو

هر نیست چو هست بندهٔ تو

تسکین‌ده درد بی‌قراران

مرهم نه داغ دل‌فگاران

بر سستی پیری‌ام ببخشای!

بر عجز فقیری‌ام ببخشای!

زین برف که بر گلم نشسته‌ست

بس خار که در دلم شکسته‌ست

خواهم که کند به سویت آهنگ

در دامن رحمتت زند چنگ

باشد به چو من شکسته‌رایی

زین چنگ زدن رسد نوایی

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۸۹ با خوانش حمیدرضا محمدی

غزل ۲۸۹ (از بخش سعدی » دیوان اشعار » غزلیات) را با خوانش حمیدرضا محمدی بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۸۶ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۷۸ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

آن نه عشق است که از دل به دهان می‌آید

وان نه عاشق که ز معشوق به جان می‌آید

گو برو در پس زانوی سلامت بنشین

آن که از دست ملامت به فغان می‌آید

کشتی هر که در این ورطه خونخوار افتاد

نشنیدیم که دیگر به کران می‌آید

یا مسافر که در این بادیه سرگردان شد

دیگر از وی خبر و نام و نشان می‌آید

چشم رغبت که به دیدار کسی کردی باز

باز بر هم منه ار تیر و سنان می‌آید

عاشق آن است که بی خویشتن از ذوق سماع

پیش شمشیر بلا رقص‌کنان می‌آید

حاش لله که من از تیر بگردانم روی

گر بدانم که از آن دست و کمان می‌آید

کشته بینند و مقاتل نشناسند که کیست

کاین خدنگ از نظر خلق نهان می‌آید

اندرون با تو چنان انس گرفته‌ست مرا

که ملالم ز همه خلق جهان می‌آید

شرط عشق است که از دوست شکایت نکنند

لیکن از شوق حکایت به زبان می‌آید

سعدیا این همه فریاد تو بی دردی نیست

آتشی هست که دود از سر آن می‌آید

جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۱ – آغاز با خوانش فرید حامد

بخش ۱ – آغاز (از بخش جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون) را با خوانش فرید حامد بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۱٫۳۴ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۶۱ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

ای خاک تو تاج سربلندان

مجنون تو عقل هوشمندان

محجوب تو را نهار لیلی

مکشوف تو را سها سهیلی

خورشید ز توست روشنی گیر

بی روشنی تو چشمه قیر

بر چشمه قیر اگر بتابی

گیرد فلکش به آفتابی

ای دست مقربان آگاه

از دامن عزت تو کوتاه

در راه تو عقل فکرت اندیش

صد سال اگر قدم نهد پیش

ناآمده از تو رهنمایی

دور است که ره برد به جایی

هر رو که در آشنایی توست

از پرتو رهنمایی توست

ای هستی بخش هر چه هست است

کس بی تو ز نیستی نرسته ست

فرمان تو را درازدستی

بر عالم نیستی و هستی

خود را ز تو نیست هست دیده

هست از تو به نیستی رسیده

جز تو همه سرفکنده تو

هر نیست چو هست بنده تو

ای از خم کاف و حلقه نون

صد نقش بدیع داده بیرون

آن نور که از شکاف کاف است

پیدا کن قاف تا به قاف است

بی نقطه نون نگشته دایر

بر مرکز هستی این دوایر

هر بحر کرم که صرف کردی

از چشمه این دو حرف کردی

ای در یکی و یگانگی فرد

با تو نفس از یگانگی سرد

پاکی ز توهم دویی تو

در حکم خرد همین تویی تو

رقام ازل به کلک تقدیر

قسام ابد به تیغ تدبیر

دیباچه نویس دفتر عقل

رخشانی بخش گوهر عقل

پرگار زن محیط افلاک

بر مرکز تنگ عرصه خاک

کاشانه فروز شب سیاهان

از مشعل نور صبحگاهان

دراعه طراز کوه و صحرا

از سبزی حله های خضرا

بر قامت شاهدان نوروز

بی رشته قبا و پیرهن دوز

شیرازه کن جریده گل

دمساز جریده خوان بلبل

از کیسه غنچه بند فرسای

در کاسه لاله مشک تر سای

رخساره نگار هر نگاری

ناوک زن هر درون فگاری

یاریگر هر ز یار مانده

همراه هر از دیار رانده

تسکین ده درد بی قراران

مرهم نه داغ دلفگاران

شورابه گشای چشمه چشم

صفرا شکن زبانه خشم

دباغ ادیم لاجوردی

صباغ خزان چهره زردی

از طلعت دلبران طناز

بر طلعت خویش برقع انداز

خارافکن راه سست رایان

خارا کن سد تیز پایان

عصیان کاه جنایت آمرز

اول گیر نهایت آمرز

بگذشت ز حد جنایت من

تا خود چه شود نهایت من

گر بگدازی گناهکارم

ور بنوازی امیدوارم

بنگر به امیدواری من

بگذر ز گناهکاری من

هر چیز که خواهم از تو دارم

وین نیز که خواهم از تو دارم

مهر کهن مرا نوی ده

در خواهش خود دلی قوی ده

روزی که قوی نهاد بودم

بیرون ز طریق داد بودم

کارم نه به وفق عقل و دین بود

رویم نه به شارع یقین بود

و امروز که رو به ره نهادم

وز دل گره گنه گشادم

در دست نماند قوت کار

وز پای برفت زور رفتار

بر سستی و پیریم ببخشای

بر عجز و فقیریم ببخشای

بنشسته به فرق من سفیدی

برفیست ز ابر ناامیدی

زین برف فسرده گشت روزم

زان آتش آه می فروزم

هر برف که بر زمین نشیند

بهر گل و یاسمین نشیند

زین برف که بر گلم نشسته ست

بس خار که بر دلم شکسته ست

خاری که شکست در دل من

روزی که برآید از گل من

خواهم که کند به سویت آهنگ

در دامن رحمتت زند چنگ

باشد به چو من شکسته رایی

زین چنگ زدن رسد نوایی

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۸۸ با خوانش حمیدرضا محمدی

غزل ۲۸۸ (از بخش سعدی » دیوان اشعار » غزلیات) را با خوانش حمیدرضا محمدی بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۹ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۸۱ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

که برگذشت که بوی عبیر می‌آید

که می‌رود که چنین دلپذیر می‌آید

نشان یوسف گم کرده می‌دهد یعقوب

مگر ز مصر به کنعان بشیر می‌آید

ز دست رفتم و بی دیدگان نمی‌دانند

که زخم‌های نظر بر بصیر می‌آید

همی‌خرامد و عقلم به طبع می‌گوید

نظر بدوز که آن بی‌نظیر می‌آید

جمال کعبه چنان می‌دواندم به نشاط

که خارهای مغیلان حریر می‌آید

نه آن چنان به تو مشغولم ای بهشتی رو

که یاد خویشتنم در ضمیر می‌آید

ز دیدنت نتوانم که دیده دربندم

و گر مقابله بینم که تیر می‌آید

هزار جامه معنی که من براندازم

به قامتی که تو داری قصیر می‌آید

به کشتن آمده بود آن که مدعی پنداشت

که رحمتی مگرش بر اسیر می‌آید

رسید ناله سعدی به هر که در آفاق

هم آتشی زده‌ای تا نفیر می‌آید

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۸۷ با خوانش حمیدرضا محمدی

غزل ۲۸۷ (از بخش سعدی » دیوان اشعار » غزلیات) را با خوانش حمیدرضا محمدی بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۱٫۲۳ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۱٫۱۱ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

نه چندان آرزومندم که وصفش در بیان آید

و گر صد نامه بنویسم حکایت بیش از آن آید

مرا تو جان شیرینی به تلخی رفته از اعضا

الا ای جان به تن بازآ و گر نه تن به جان آید

ملامت‌ها که بر من رفت و سختی‌ها که پیش آمد

گر از هر نوبتی فصلی بگویم داستان آید

چه پروای سخن گفتن بود مشتاق خدمت را

حدیث آن گه کند بلبل که گل با بوستان آید

چه سود آب فرات آن گه که جان تشنه بیرون شد

چو مجنون بر کنار افتاد لیلی با میان آید

من ای گل دوست می‌دارم تو را کز بوی مشکینت

چنان مستم که گویی بوی یار مهربان آید

نسیم صبح را گفتم تو با او جانبی داری

کز آن جانب که او باشد صبا عنبرفشان آید

گناه توست اگر وقتی بنالد ناشکیبایی

ندانستی که چون آتش دراندازی دخان آید

خطا گفتم به نادانی که جوری می‌کند عذرا

نمی‌باید که وامق را شکایت بر زبان آید

قلم خاصیتی دارد که سر تا سینه بشکافی

دگربارش بفرمایی به فرق سر دوان آید

زمین باغ و بستان را به عشق باد نوروزی

بباید ساخت با جوری که از باد خزان آید

گرت خونابه گردد دل ز دست دوستان سعدی

نه شرط دوستی باشد که از دل بر دهان آید