سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۲۰ با خوانش حمیدرضا محمدی

حکایت شمارهٔ ۲۰ (از بخش سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت) را با خوانش حمیدرضا محمدی بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۷۹ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۸۲ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

گدایی هول را حکایت کنند که نعمتی وافر اندوخته بود.

یکی از پادشاهان گفتش: همی‌نمایند که مال بی کران داری و ما را مهمی هست، اگر به برخی از آن دستگیری کنی چون ارتفاع رسد وفا کرده شود و شکر گفته.

گفت: ای خداوند روی زمین! لایق قدر بزرگوار پادشاه نباشد دست همت به مال چون من گدایی آلوده کردن که جو جو به گدایی فراهم آورده‌ام.

گفت: غم نیست که به کافر می‌دهم اَلخبیثاتُ لِلخبیثین.

گر آب چاه نصرانی نه پاک است

جهود مرده می شویی چه باک است

قالو عَجینُ الکِلْسِ لَیْسَ بِطاهِرٍ

قُلْنا نَسُدُّ بِه شُقوقَ المَبرِزِ

شنیدم که سر از فرمان ملک باز زد و حجت آوردن گرفت و شوخ چشمی کردن.

بفرمود تا مضمون خطاب از او به زجر و توبیخ مستخلص کردند.

به لطافت چو بر نیاید کار

سر به بی حرمتی کشد ناچار

هر که بر خویشتن نبخشاید

گر نبخشد کسی بر او شاید

سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۱۹ با خوانش حمیدرضا محمدی

حکایت شمارهٔ ۱۹ (از بخش سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت) را با خوانش حمیدرضا محمدی بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۵۹ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۶۲ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

یکی از ملوک با تنی چند خاصان در شکارگاهی به زمستان از عمارت دور افتادند، تا شب در آمد خانهٔ دهقانی دیدند.

ملک گفت: شب آنجا رویم تا زحمت سرما نباشد.

یکی از وزرا گفت: لایق قدر پادشاه نیست به خانه دهقانی التجا کردن، هم اینجا خیمه زنیم و آتش کنیم.

دهقان را خبر شد. ما حضری ترتیب کرد و پیش آورد و زمین ببوسید و گفت: قدر بلند سلطان نازل نشدی ولیکن نخواستند که قدر دهقان بلند گردد.

سلطان را سخن گفتن او مطبوع آمد. شبانگاه به منزل او نقل کردند. بامدادانش خلعت و نعمت فرمود. شنیدندش که قدمی چند در رکاب سلطان همی‌رفت و می‌گفت:

ز قدر و شوکت سلطان نگشت چيزی کم

از التفات به مهمانسرای دهقانی

کلاه گوشهٔ دهقان به آفتاب رسید

که سایه بر سرش انداخت چون تو سلطانی

سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۱۸ با خوانش حمیدرضا محمدی

حکایت شمارهٔ ۱۸ (از بخش سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت) را با خوانش حمیدرضا محمدی بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۳۶ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۳۸ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

هرگز از دور زمان ننالیده بودم و روی از گردش آسمان در هم نکشیده، مگر وقتی که پایم برهنه مانده بود و استطاعت پای پوشی نداشتم. به جامع کوفه در آمدم دلتنگ، یکی را دیدم که پای نداشت. سپاس نعمت حق به جای آوردم و بر بی کفشی صبر کردم.

مرغ بريان به چشم مردم سير

کمتر از برگ تره بر خوان است

وآن که را دستگاه و قوت نیست

شلغم پخته مرغ بریان است

سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۱۷ با خوانش حمیدرضا محمدی

حکایت شمارهٔ ۱۷ (از بخش سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت) را با خوانش حمیدرضا محمدی بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۳۸ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۳۹ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

همچنین در قاع بسیط مسافری گم شده بود و قوت و قوّتش به آخر آمده و درمی چند بر میان داشت. بسیاری بگردید و ره به جایی نبرد. پس به سختی هلاک شد. طایفه‌ای برسیدند و درمها دیدند پیش رویش نهاده و بر خاک نبشته:

گر همه زر جعفرى دارد

مرد بى توشه برنگیرد کام

در بیابان فقیر سوخته را

شلغم پخته به که نقرهٔ خام

سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۱۶ با خوانش حمیدرضا محمدی

حکایت شمارهٔ ۱۶ (از بخش سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت) را با خوانش حمیدرضا محمدی بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۱۸ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۱۸ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

یکی از عرب در بیابانی از غایت تشنگی می‌گفت:

یا لیت قبلَ مَنیَّتی یوماً اَفوزُ بمُنیتی

نَهراً تلاطَمُ رُکبَتی و اَظَلُّ املاءُ قِربَتی

سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۱۵ با خوانش حمیدرضا محمدی

حکایت شمارهٔ ۱۵ (از بخش سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت) را با خوانش حمیدرضا محمدی بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۵۱ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۵۲ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

اعرابیی را دیدم در حلقهٔ جوهریان بصره که حکایت همی‌کرد که: وقتی در بیابانی راه گم کرده بودم و از زاد معنی چیزی با من نمانده بود و دل بر هلاک نهاده، که همی ناگاه کیسه‌ای یافتم پر مروارید. هرگز آن ذوق و شادی فراموش نکنم که پنداشتم گندم بریان است، باز آن تلخی و نومیدی که معلوم کردم که مروارید است!

در بيابان خشک و ريگ روان

تشنه را در دهان چه در چه صدف

مرد بی توشه کاوفتاد از پای

بر کمربند او چه زر چه خزف

سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۱۴ با خوانش حمیدرضا محمدی

حکایت شمارهٔ ۱۴ (از بخش سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت) را با خوانش حمیدرضا محمدی بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۱٫۰۴ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۱٫۰۹ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

موسی علیه السلام درویشی را دید از برهنگی به ریگ اندر شده.

گفت: ای موسی! دعا کن تا خدا عزّوجلّ مرا کفافی دهد که از بی طاقتی به جان آمدم.

موسی دعا کرد و برفت.

پس از چند روز که باز آمد از مناجات، مرد را دید گرفتار و خلقی انبوه بر او گرد آمده.

گفت: این چه حالت است؟

گفتند: خمر خورده و عربده کرده و کسی را کشته، اکنون به قصاص فرموده‌اند.

و لطیفان گفته‌اند:

گربهٔ مسكين اگر پر داشتی

تخم گنجشک از جهان برداشتی

عاجز باشد كه دست قوت يابد

برخيزد و دست عاجزان برتابد

و لو بسط اللهُ الرزقَ لعباده لبَغَوا فی الارض.

موسی عليه السلام به حکمت جهان آفرين اقرار کرد و از تجاسر خویش استغفار.

ماذا اخاضَکَ یا مغرورُ فی الخَطَرِ

حتی هَلَکتَ فَلَیتَ النملَ لم یَطِرِ

بنده چو جاه آمد و سیم و زرش

سیلی خواهد به ضرورت سرش

آن نشنیدی که فلاطون چه گفت

مور همان به که نباشد پرش

پدر را عسل بسیار است ولی پسر گرمی دار است.

آن کس که توانگرت نمی‌گرداند

او مصلحت تو از تو بهتر داند

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۵۶ – در تفسیر این حدیث مصطفی علیه‌السلام کی ان الله تعالی خلق الملائکة و رکب فیهم العقل و خلق البهائم و رکب فیها الشهوة و خلق بنی آدم و رکب فیهم العقل و الشهوة فمن غلب عقله شهوته فهو اعلی من الملائکة و من غلب شهوته عقله فهو ادنی من البهائم با خوانش محمدِ قنبر

بخش ۵۶ – در تفسیر این حدیث مصطفی علیه‌السلام کی ان الله تعالی خلق الملائکة و رکب فیهم العقل و خلق البهائم و رکب فیها الشهوة و خلق بنی آدم و رکب فیهم العقل و الشهوة فمن غلب عقله شهوته فهو اعلی من الملائکة و من غلب شهوته عقله فهو ادنی من البهائم (از بخش مولوی » مثنوی معنوی » دفتر چهارم) را با خوانش محمدِ قنبر بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۷٫۰۷ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۷٫۰۲ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

در حدیث آمد که یزدان مجید

خلق عالم را سه گونه آفرید

یک گره را جمله عقل و علم و جود

آن فرشته‌ست او نداند جز سجود

نیست اندر عنصرش حرص و هوا

نور مطلق زنده از عشق خدا

یک گروه دیگر از دانش تهی

هم‌چو حیوان از علف در فربهی

او نبیند جز که اصطبل و علف

از شقاوت غافلست و از شرف

این سوم هست آدمی‌زاد و بشر

نیم او ز افرشته و نیمیش خر

نیم خر خود مایل سفلی بود

نیم دیگر مایل عقلی بود

آن دو قوم آسوده از جنگ و حراب

وین بشر با دو مخالف در عذاب

وین بشر هم ز امتحان قسمت شدند

آدمی شکلند و سه امت شدند

یک گره مستغرق مطلق شدست

هم‌چو عیسی با ملک ملحق شدست

نقش آدم لیک معنی جبرئیل

رسته از خشم و هوا و قال و قیل

از ریاضت رسته وز زهد و جهاد

گوییا از آدمی او خود نزاد

قسم دیگر با خران ملحق شدند

خشم محض و شهوت مطلق شدند

وصف جبریلی دریشان بود رفت

تنگ بود آن خانه و آن وصف زفت

مرده گردد شخص کو بی‌جان شود

خر شود چون جان او بی‌آن شود

زانک جانی کان ندارد هست پست

این سخن حقست و صوفی گفته است

او ز حیوانها فزون‌تر جان کند

در جهان باریک کاریها کند

مکر و تلبیسی که او داند تنید

آن ز حیوان دیگر ناید پدید

جامه‌های زرکشی را بافتن

درها از قعر دریا یافتن

خرده‌کاریهای علم هندسه

یا نجوم و علم طب و فلسفه

که تعلق با همین دنیاستش

ره به هفتم آسمان بر نیستش

این همه علم بنای آخرست

که عماد بود گاو و اشترست

بهر استبقای حیوان چند روز

نام آن کردند این گیجان رموز

علم راه حق و علم منزلش

صاحب دل داند آن را با دلش

پس درین ترکیب حیوان لطیف

آفرید و کرد با دانش الیف

نام کالانعام کرد آن قوم را

زانک نسبت کو بیقظه نوم را

روح حیوانی ندارد غیر نوم

حسهای منعکس دارند قوم

یقظه آمد نوم حیوانی نماند

انعکاس حس خود از لوح خواند

هم‌چو حس آنک خواب او را ربود

چون شد او بیدار عکسیت نمود

لاجرم اسفل بود از سافلین

ترک او کن لا احب الافلین

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۹۶ – تفسیر ما شاء الله کان با خوانش محمدِ قنبر

بخش ۹۶ – تفسیر ما شاء الله کان (از بخش مولوی » مثنوی معنوی » دفتر اول) را با خوانش محمدِ قنبر بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۵٫۳۳ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۵٫۳۲ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

این همه گفتیم لیک اندر بسیچ

بی‌عنایات خدا هیچیم هیچ

بی عنایات حق و خاصان حق

گر ملک باشد سیاهستش ورق

ای خدا ای فضل تو حاجت روا

با تو یاد هیچ کس نبود روا

این قدر ارشاد تو بخشیده‌ای

تا بدین بس عیب ما پوشیده‌ای

قطرهٔ دانش که بخشیدی ز پیش

متصل گردان به دریاهای خویش

قطرهٔ علمست اندر جان من

وارهانش از هوا وز خاک تن

پیش از آن کین خاکها خسفش کنند

پیش از آن کین بادها نشفش کنند

گر چه چون نشفش کند تو قادری

کش ازیشان وا ستانی وا خری

قطره‌ای کو در هوا شد یا که ریخت

از خزینهٔ قدرت تو کی گریخت

گر در آید در عدم یا صد عدم

چون بخوانیش او کند از سر قدم

صد هزاران ضد ضد را می‌کشد

بازشان حکم تو بیرون می‌کشد

از عدمها سوی هستی هر زمان

هست یا رب کاروان در کاروان

خاصه هر شب جمله افکار و عقول

نیست گردد غرق در بحر نغول

باز وقت صبح آن اللهیان

بر زنند از بحر سر چون ماهیان

در خزان آن صد هزاران شاخ و برگ

از هزیمت رفته در دریای مرگ

زاغ پوشیده سیه چون نوحه‌گر

در گلستان نوحه کرده بر خضر

باز فرمان آید از سالار ده

مر عدم را کانچ خوردی باز ده

آنچ خوردی وا ده ای مرگ سیاه

از نبات و دارو و برگ و گیاه

ای برادر عقل یکدم با خود آر

دم بدم در تو خزانست و بهار

باغ دل را سبز و تر و تازه بین

پر ز غنچه و ورد و سرو و یاسمین

ز انبهی برگ پنهان گشته شاخ

ز انبهی گل نهان صحرا و کاخ

این سخنهایی که از عقل کلست

بوی آن گلزار و سرو و سنبلست

بوی گل دیدی که آنجا گل نبود

جوش مل دیدی که آنجا مل نبود

بو قلاووزست و رهبر مر ترا

می‌برد تا خلد و کوثر مر ترا

بو دوای چشم باشد نورساز

شد ز بویی دیدهٔ یعقوب باز

بوی بد مر دیده را تاری کند

بوی یوسف دیده را یاری کند

تو که یوسف نیستی یعقوب باش

همچو او با گریه و آشوب باش

بشنو این پند از حکیم غزنوی

تا بیابی در تن کهنه نوی

ناز را رویی بباید همچو ورد

چون نداری گرد بدخویی مگرد

زشت باشد روی نازیبا و ناز

سخت باشد چشم نابینا و درد

پیش یوسف نازش و خوبی مکن

جز نیاز و آه یعقوبی مکن

معنی مردن ز طوطی بد نیاز

در نیاز و فقر خود را مرده ساز

تا دم عیسی ترا زنده کند

همچو خویشت خوب و فرخنده کند

از بهاران کی شود سرسبز سنگ

خاک شو تا گل نمایی رنگ رنگ

سالها تو سنگ بودی دل‌خراش

آزمون را یک زمانی خاک باش

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۹۴ – وداع کردن طوطی خواجه را و پریدن با خوانش محمدِ قنبر

بخش ۹۴ – وداع کردن طوطی خواجه را و پریدن (از بخش مولوی » مثنوی معنوی » دفتر اول) را با خوانش محمدِ قنبر بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۵۲ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۵ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

یک دو پندش داد طوطی بی‌نفاق

بعد از آن گفتش سلام الفراق

خواجه گفتش فی امان الله برو

مر مرا اکنون نمودی راه نو

خواجه با خود گفت کین پند منست

راه او گیرم که این ره روشنست

جان من کمتر ز طوطی کی بود

جان چنین باید که نیکوپی بود