سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » بخش ۳۳ با خوانش سهیل قاسمی

بخش ۳۳ (از بخش سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت) را با خوانش سهیل قاسمی بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۴۳ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۴۹ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

هر چه زود بر آید، دیر نپاید

خاک ِ مشرق شنیده‌ام که کنند

به چهل سال کاسه‌ای چینی

صد به روزی کنند در مَردَشت

لاجَرَم قیمت‌اش همی‌بینی

مرغک از بیضه برون آید و روزی طلبد

و آدمی‌بچه ندارد خبر و عقل و تمیز

آن‌که ناگاه کسی گشت، به چیزی نرسید

وین به تمکین و فضیلت بگذشت از همه چیز

آبگینه همه جا یابی از آن قدرش نیست

لعل دشخوار به دست آید از آن است عزیز

سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » بخش ۳۲ با خوانش سهیل قاسمی

بخش ۳۲ (از بخش سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت) را با خوانش سهیل قاسمی بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۱۳ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۱۵ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

هر که در حال ِ توانایی نکویی نکند، در وقت ِ ناتوانی سختی بیند.

بد اختر تر از مردم‌آزار نیست

که روز مصیبت کسش یار نیست

سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » بخش ۳۱ با خوانش سهیل قاسمی

بخش ۳۱ (از بخش سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت) را با خوانش سهیل قاسمی بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۴۸ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۵۴ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

ده آدمی بر سفره‌ای بخورند و دو سگ بر مرداری با هم به سر نبرند. حریص با جهانی گرسنه است و قانع به نانی سیر. حکما گفته‌اند: توان‌گری به قناعت، به از توان‌گری به بضاعت.

رودهٔ تنگ به یک نان ِ تهی پر گردد

نعمت ِ روی زمین پر نکند دیده‌ی تنگ

پدر چون دور ِ عمر ش منقضی گشت

مرا این یک نصیحت کرد و بُگذشت

که شهوت آتش است از وی بپرهیز

به‌خودبَر آتش ِ دوزخ مکُن تیز

در آن آتش نداری طاقت سوز

به صبر آبی بر این آتش زن امروز

سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » بخش ۳۰ با خوانش سهیل قاسمی

بخش ۳۰ (از بخش سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت) را با خوانش سهیل قاسمی بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۳۷ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۴۲ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

همه کس را عقل خود به کمال نماید و فرزند خود به جمال

یکی یهود و مسلمان نزاع می کردند

چنانکه خنده گرفت از حدیث ایشانم

به طیره گفت مسلمان گرین قباله من

درست نیست خدایا یهود می‌رانم

گر از بسیط زمین عقل منعدم گردد

بخود گمان نبرد هیچکس که نادانم

یهود گفت به تورات می خورم سوگند

وگر خلاف کنم همچو تو مسلمانم

سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » بخش ۲۹ با خوانش سهیل قاسمی

بخش ۲۹ (از بخش سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت) را با خوانش سهیل قاسمی بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۱۳ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۱۵ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

متکلّم را تا کسی عیب نگیرد، سخن‌اش صلاح نپذیرد

مشو غرّه بر حُسن ِ گفتار ِ خویش

به تحسین نادان و پندار خویش

سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت » بخش ۲ – حکایت با خوانش حمیدرضا محمدی

بخش ۲ – حکایت (از بخش سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت) را با خوانش حمیدرضا محمدی بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۷۵ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۷۲ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

جوانی سر از رای مادر بتافت

دل دردمندش به آذر بتافت

چو بیچاره شد پیشش آورد مهد

که ای سست مهر فراموش عهد

نه گریان و درمانده بودی و خرد

که شبها ز دست تو خوابم نبرد؟

نه در مهد نیروی حالت نبود

مگس راندن از خود مجالت نبود؟

تو آنی کز آن یک مگس رنجه‌ای

که امروز سالار و سرپنجه‌ای

به حالی شوی باز در قعر گور

که نتوانی از خویشتن دفع مور

دگر دیده چون برفروزد چراغ

چو کرم لحد خورد پیه دماغ؟

چو پوشیده چشمی ببینی که راه

نداند همی وقت رفتن ز چاه

تو گر شکر کردی که با دیده‌ای

وگر نه تو هم چشم پوشیده‌ای

معلم نیاموختت فهم و رای

سرشت این صفت در نهادت خدای

گرت منع کردی دل حق نیوش

حقت عین باطل نبودی به گوش

مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۶۹ – شکایت از روزگار با خوانش علی‌اکبر یاغی‌تبار (سه‌تار: جواد سما)

شمارهٔ ۶۹ – شکایت از روزگار (از بخش مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید) را با خوانش علی‌اکبر یاغی‌تبار (سه‌تار: جواد سما) بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۲٫۲۱ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۱٫۱۴ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

روزگاریست سخت بی فریاد

کس گرفتار روزگار مباد

شیر بینم شده متابع رنگ

باز بینم شده مسخر خاد

نه به جز سوسن ایچ آزادست

نه به جز ابر هست یک تن راد

نه بگفتم نکو معاذالله

این سخن را قوی نیامد لاد

مهترانند مفضل و هر یک

اندر افضال جاودانه زیاد

نیست گیتی به جز شگفتی و نیز

کار من بین که چون شگفت افتاد

صد در افزون زدم به دست هنر

که به من بر فلک یکی نگشاد

در زمان گردد آتش و انگشت

گر بگیرم به کف گل و شمشاد

بار اندوه پشت من بشکست

بشکند چون دو تا کنی پولاد

نشنود دل اگر بوم خاموش

نکند سود اگر کنم فریاد

گر چه اسلاف من بزرگانند

هر یک اندر هنر همه استاد

نسبت از خویشتن کنم چو گهر

نه چو خاکسترم کز آتش زاد

چون بد و نیک روزگار همی

بگذرد این چو خاک و آن چون باد

نز بد او به دل شوم غمگین

نه ز نیکش به طبع باشم شاد

این جهان پایدار نیست بدان

که بر آبش نهاده شد بنیاد

سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت » بخش ۱ – سر آغاز با خوانش حمیدرضا محمدی

بخش ۱ – سر آغاز (از بخش سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت) را با خوانش حمیدرضا محمدی بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۱٫۵۸ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۱٫۶۴ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

نفس می‌نیارم زد از شکر دوست

که شکری ندانم که در خورد اوست

عطایی است هر موی از او بر تنم

چگونه به هر موی شکری کنم؟

ستایش خداوند بخشنده را

که موجود کرد از عدم بنده را

که را قوت وصف احسان اوست؟

که اوصاف مستغرق شأن اوست

بدیعی که شخص آفریند ز گل

روان و خرد بخشد و هوش و دل

ز پشت پدر تا به پایان شیب

نگر تا چه تشریف دادت ز غیب

چو پاک آفریدت بهُش باش و پاک

که ننگ است ناپاک رفتن به خاک

پیاپی بیفشان از آیینه گرد

که مصقل نگیرد چو زنگار خورد

نه در ابتدا بودی آب منی؟

اگر مردی از سر به در کن منی

چو روزی به سعی آوری سوی خویش

مکن تکیه بر زور بازوی خویش

چرا حق نمی‌بینی ای خودپرست

که بازو به گردش درآورد و دست؟

چو آید به کوشیدنت خیر پیش

به توفیق حق دان نه از سعی خویش

به سرپنجگی کس نبرده‌ست گوی

سپاس خداوند توفیق گوی

تو قائم به خود نیستی یک قدم

ز غیبت مدد می‌رسد دم به دم

نه طفل زبان بسته بودی ز لاف؟

همی روزی آمد به جوفش ز ناف

چو نافش بریدند و روزی گسست

به پستان مادر در آویخت دست

غریبی که رنج آردش دهر پیش

به دارو دهند آبش از شهر خویش

پس او در شکم پرورش یافته‌ست

ز انبوب معده خورش یافته‌ست

دو پستان که امروز دلخواه اوست

دو چشمه هم از پرورشگاه اوست

کنار و بر مادر دلپذیر

بهشت است و پستان در او جوی شیر

درختی است بالای جان پرورش

ولد میوه نازنین بر برش

نه رگهای پستان درون دل است؟

پس ار بنگری شیر خون دل است

به خونش فرو برده دندان چو نیش

سرشته در او مهر خونخوار خویش

چو بازو قوی کرد و دندان ستبر

براندایدش دایه پستان به صبر

چنان صبرش از شیر خامش کند

که پستان شیرین فرامش کند

تو نیز ای که در توبه‌ای طفل راه

به صبرت فراموش گردد گناه

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۱۷ با خوانش علی‌اکبر یاغی‌تبار (سه‌تار: جواد سما)

غزل شمارهٔ ۲۱۱۷ (از بخش بیدل دهلوی » غزلیات) را با خوانش علی‌اکبر یاغی‌تبار (سه‌تار: جواد سما) بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۴٫۴۱ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۲٫۳۲ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

سر تمنای پایبوسی به هر در و دشت می‌کشیدم

چو شمع‌، انجام مقصد سعی پای خود بود چون رسیدم

به‌گوشم از صدهزار منزل رسید بی‌پرده نالهٔ دل

ولی من بی‌تمیز غافل‌که حرف لعل تو می‌شنیدم

در انجمن سیر نازکردم به خلوت آهنگ‌ سازکردم

به هرکجا چشم باز کردم ترا ندیدم اگر چه دیدم

یقین به نیرنگ‌کرد مستم نداد جام یقین به دستم

گلی در اندیشه رنگ بستم شهودگم شد خیال چیدم

چه داشت آیینهٔ وجودم‌که‌کرد خجلت‌کش نمودم

دو روز از این پیش شخص بودم کنون ز تمثال ناامیدم

نه چاره‌ای دارم و نه درمان نشسته‌ام ناامید و حیران

چو قفل تصویر ماند پنهان به‌ کلک نقاش من‌کلیدم

به ‌گردش چشم ناز پرور محرفم زد بت فسونگر

که دارد این سحر تازه باور که تیغ مژگان ‌کند شهیدم

غرور امید سرفرازی نخورد از افسون یأس بازی

چو سرو در باغ بی‌نیازی ز بار دل نیزکم خمیدم

به راه تحقیق پا نهادم عنان طاقت ز دست دادم

چو اشک آخر به سر فتادم چنانکه پنداشتم دویدم

دربن بیابان به غیر الفت نبود بویی ز گرد وحشت

من از توهم چو چشم آهو سیاهیی داشتم رمیدم

خیالی از شوق رقص بسمل‌ کشید آیینه در مقابل

نه خنجری یافتم نه قاتل نفس به حسرت زدم تپیدم

قبول دردی فتاد در سر ز قرب و بعدم‌ گشود دفتر

نبود کم انتظار محشر قیامتی دیگر آفریدم

تخیل هستی‌ام هوس شد عدم به جمعیتم قفس شد

هوا تقاضایی نفس شد سحر نبودم ولی دمیدم

خطای‌ کوری از آن جمالم فکنده در چاه انفعالم

تو ای سرشک آه‌ کن به حالم‌که من ز چشم دگر چکیدم

به دامن عجز پا شکستن جهانی از امن داشت بیدل

دل از تک و تاز جمع‌ کردم چو موج درگوهر آرمیدم

سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۲۹ – حکایت با خوانش حمیدرضا محمدی

بخش ۲۹ – حکایت (از بخش سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت) را با خوانش حمیدرضا محمدی بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۱٫۵۴ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۱٫۷۴ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

جوانی هنرمند فرزانه بود

که در وعظ چالاک و مردانه بود

نکونام و صاحبدل و حق پرست

خط عارضش خوشتر از خط دست

قوی در بلاغات و در نحو چست

ولی حرف ابجد نگفتی درست

یکی را بگفتم ز صاحبدلان

که دندان پیشین ندارد فلان

برآمد ز سودای من سرخ روی

کز این جنس بیهوده دیگر مگوی

تو در وی همان عیب دیدی که هست

ز چندان هنر چشم عقلت ببست

یقین بشنو از من که روز یقین

نبینند بد، مردم نیک بین

یکی را که فضل است و فرهنگ و رای

گرش پای عصمت بخیزد ز جای

به یک خرده مپسند بر وی جفا

بزرگان چه گفتند؟ خذ ما صفا

بود خار و گل با هم ای هوشمند

چه در بند خاری؟ تو گل دسته بند

که را زشت خویی بود در سرشت

نبیند ز طاووس جز پای زشت

صفایی به دست آور ای خیره روی

که ننماید آیینهٔ تیره، روی

طریقی طلب کز عقوبت رهی

نه حرفی که انگشت بر وی نهی

منه عیب خلق ای خردمند پیش

که چشمت فرو دوزد از عیب خویش

چرا دامن آلوده را حد زنم

چو در خود شناسم که تردامنم؟

نشاید که بر کس درشتی کنی

چو خود را به تأویل پشتی کنی

چو بد ناپسند آیدت خود مکن

پس آنگه به همسایه گو بد مکن

من ار حق شناسم وگر خود نمای

برون با تو دارم، درون با خدای

چو ظاهر به عفت بیاراستم

تصرف مکن در کژ و راستم

اگر سیرتم خوب و گر منکر است

خدایم به سر از تو داناتر است

تو خاموش اگر من بهم یا بدم

که حمال سود و زیان خودم

کسی را به کردار بد کن عذاب

که چشم از تو دارد به نیکی ثواب

نکو کاری از مردم نیک رای

یکی را به ده می‌نویسد خدای

تو نیز ای عجب هر که را یک هنر

ببینی، ز ده عیبش اندر گذر

نه یک عیب او را بر انگشت پیچ

جهانی فضیلت بر آور به هیچ

چو دشمن که در شعر سعدی، نگاه

به نفرت کند ز اندرون تباه

ندارد به صد نکتهٔ نغز گوش

چو زحفی ببیند بر آرد خروش

جز این علتش نیست کان بد پسند

حسد دیده نیک بینش بکند

نه مر خلق را صنع باری سرشت؟

سیاه و سپید آمد و خوب و زشت

نه هر چشم و ابرو که بینی نکوست

بخور پسته مغز و بینداز پوست