عطار » منطق‌الطیر » حکایت کوف » حکایت مردی که پس از مرگ حقه‌ای زر او بازمانده بود با خوانش گروه چامه‌خوان

حکایت مردی که پس از مرگ حقه‌ای زر او بازمانده بود (از بخش عطار » منطق‌الطیر » حکایت کوف) را با خوانش گروه چامه‌خوان بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۸۴ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۵۶ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

حقه‌ای زر داشت مردی بی‌خبر

چون بمرد و زو بماند آن حقه زر

بعد سالی دید فرزندش به خواب

صورتش چون موش و دو چشمش پر آب

پس در آن موضع که زر بنهاده بود

موشی اندر گرد آن می‌گشت زود

گفت فرزندش کزو کردم سؤال

کز چه اینجا آمدی بر گوی حال

گفت زر بنهاده‌ام این جایگاه

من ندانم تا بدو کس یافت راه

گفت آخر صورت موشت چراست

گفت هر دل را که مهر زر بخاست

صورتش اینست و در من می‌نگر

پند گیر و زر بیفکن ای پسر

عطار » منطق‌الطیر » حکایت بوتیمار » گفتگوی مرد دیده‌ور با دریا با خوانش گروه چامه‌خوان

گفتگوی مرد دیده‌ور با دریا (از بخش عطار » منطق‌الطیر » حکایت بوتیمار) را با خوانش گروه چامه‌خوان بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۷۶ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۵ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

دیده‌ور مردی به دریا شد فرود

گفت ای دریا چرا داری کبود

جامهٔ ماتم چرا پوشیده‌ای

نیست هیچ آتش، چرا جوشیده‌ای

داد دریا آن نکو دل را جواب

کز فراق دوست دارم اضطراب

چون ز نامردی نیم من مرد او

جامه نیلی کرده‌ام از درد او

خشک لب بنشسته‌ام مدهوش من

زآتش عشق آب من شد جوش زن

گر بیابم قطره‌ای از کوثرش

زندهٔ جاوید گردم بر درش

ورنه چون من صد هزاران خشک لب

می‌بمیرد در ره او روز و شب

عطار » منطق‌الطیر » حکایت باز » حکایت پادشاهی که سیب بر سر غلام خود می‌گذاشت و آن را نشانه می‌گرفت با خوانش گروه چامه‌خوان

حکایت پادشاهی که سیب بر سر غلام خود می‌گذاشت و آن را نشانه می‌گرفت (از بخش عطار » منطق‌الطیر » حکایت باز) را با خوانش گروه چامه‌خوان بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۱٫۵۱ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۹۹ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

پادشاهی بود بس عالی گهر

گشت عاشق بر غلام سیم بر

شد چنان عاشق که بی‌آن بت دمی

نه نشستی و نه آسودی دمی

از غلامانش به رتبت بیش داشت

دایما در پیش چشم خویش داشت

شاه چون در قصر تیر انداختی

آن غلام از بیم او بگداختی

زانک از سیبی هدف کردی مدام

پس نهادی سیب بر فرق غلام

سیب را بشکافتی حالی به تیر

و آن غلام از بیم گشتی چون زریر

زو مگر پرسید مردی بی‌خبر

کز چه شد گلگونهٔ رویت چو زر

این همه حرمت که پیش شه تو راست

شرح ده کاین زرد رویت از چه خاست

گفت بر سر می‌نهد سیبی مرا

گر رسد از تیرش آسیبی مرا

گوید انگارم غلامی خود نبود

در سپاهم ناتمامی خود نبود

ور چنان باشد که آید تیر راست

جمله گویندش ز بخت پادشاست

من میان این دو غم در پیچ پیچ

بر چه‌ام جان پر خطر، بر هیچ هیچ

عطار » منطق‌الطیر » داستان همای » احوال سلطان محمود در آن جهان با خوانش گروه چامه‌خوان

احوال سلطان محمود در آن جهان (از بخش عطار » منطق‌الطیر » داستان همای) را با خوانش گروه چامه‌خوان بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۷۵ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۱ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

پاک رایی بود بر راه صواب

یک شبی محمود را دید او به خواب

گفت ای سلطان نیکو روزگار

حال تو چون است در دارالقرار

گفت تن زن خون جان من مریز

دم مزن چه جای سلطان است خیز

بود سلطانیم پندار و غلط

سلطنت کی زیبد از مشتی سقط

حق که سلطان جهاندار آمدست

سلطنت او را سزاوار آمدست

چون بدیدم عجز و حیرانی خویش

ننگ می‌دارم ز سلطانی خویش

گر تو خوانی، جز پریشانم مخوان

اوست سلطانم تو سلطانم مخوان

سلطنت او راست و من برسودمی

گر به دنیا در گدایی بودمی

کاشکی صد چاه بودی جاه نی

خاشه روبی بودمی و شاه نی

نیست این دم هیچ بیرون شو مرا

باز می‌خواهند یک یک جو مرا

خشک بادا بال و پر آن همای

کو مرا در سایهٔ خود داد جای

عطار » منطق‌الطیر » داستان کبک » حکایت سلیمان و نگین انگشتری او با خوانش گروه چامه‌خوان

حکایت سلیمان و نگین انگشتری او (از بخش عطار » منطق‌الطیر » داستان کبک) را با خوانش گروه چامه‌خوان بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۱٫۹۲ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۱٫۲۷ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

هیچ گوهر را نبود آن سروری

کان سلیمان داشت در انگشتری

زان نگینش بود چندان نام و بانگ

و آن نگین خود بود سنگی نیم دانگ

چون سلیمان کرد آن گوهر نگین

زیر حکمش شد همه روی زمین

چون سلیمان ملک خود چندان بدید

جملهٔ آفاق در فرمان بدید

گرچه شادروان چل فرسنگ داشت

هم بنا بر نیم دانگ سنگ داشت

گفت چون این مملکت وین کار و بار

زین قدر سنگ است دایم پای دار

من نمی‌خواهم که در دنیا و دین

بازماند کس به ملکی هم چنین

پادشاها من به چشم اعتبار

آفت این ملک دیدم آشکار

هست آن در جنب عقبی مختصر

بعد از این کس را مده هرگز دگر

من ندارم با سپاه و ملک کار

می‌کنم زنبیل بافی اختیار

گرچه زان گوهر سلیمان شاه شد

آن گهر بودش که بند راه شد

زان به پانصد سال بعد از انبیا

با بهشت عدن گردد آشنا

آن گهر چون با سلیمان این کند

کی چو تو سرگشته را تمکین کند

چون گهر سنگیست چندین کان مکن

جز برای روی جانان جان مکن

دل ز گوهر برکن ای گوهر طلب

جوهری را باش دایم در طلب

عطار » منطق‌الطیر » حکایت بط » عقیده دیوانه‌ای درباره دو عالم با خوانش گروه چامه‌خوان

عقیده دیوانه‌ای درباره دو عالم (از بخش عطار » منطق‌الطیر » حکایت بط) را با خوانش گروه چامه‌خوان بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۱ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۶۵ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

کرد از دیوانه‌ای مردی سؤال

کاین دو عالم چیست با چندین خیال

گفت کاین هر دو جهان بالا و پست

قطرهٔ آب است نه نیست و نه ‌هست

گشت از اول قطرهٔ آب آشکار

قطرهٔ آب است با چندین نگار

هر نگاری کان بود بر روی آب

گر همه زآهن بود گردد خراب

هیچ چیزی نیست زآهن سخت‌تر

هم بنا بر آب دارد در نگر

هرچ را بنیاد بر آبی بود

گر همه آتش بود خوابی بود

کس ندیده‌ست آب هرگز پایدار

کی بود بی‌آب بنیاد استوار

عطار » منطق‌الطیر » حکایت طاووس » قصه رانده شدن آدم از بهشت با خوانش گروه چامه‌خوان

قصه رانده شدن آدم از بهشت (از بخش عطار » منطق‌الطیر » حکایت طاووس) را با خوانش گروه چامه‌خوان بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۵۹ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۷۸ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

کرد شاگردی سؤال از اوستاد

کز بهشت آدم چرا بیرون فتاد

گفت بود آدم همی عالی گهر

چون به فردوسی فرو آورد سر

هاتفی برداشت آوازی بلند

کای بهشتت کرده از صد گونه بند

هرک در هر دو جهان بیرون ما

سر فرو آرد به چیزی دون ما

ما زوال آریم بر وی هرچ هست

زانک نتوان زد به غیر دوست دست

جای باشد پیش جانان صد هزار

جای بی‌جانان کجا آید به کار

هرک جز جانان به چیزی زنده شد

گر همه آدم بود افکنده شد

اهل جنت را چنین آمد خبر

کاولین چیزی دهند آنجا جگر

اهل جنت چون نباشد اهل راز

زان جگر خوردن ز سرگیرند باز

عطار » منطق‌الطیر » حکایت طوطی » گفتگوی خضر(ع) با دیوانه‌ای با خوانش گروه چامه‌خوان

گفتگوی خضر(ع) با دیوانه‌ای (از بخش عطار » منطق‌الطیر » حکایت طوطی) را با خوانش گروه چامه‌خوان بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۴ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۵۱ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

بود آن دیوانهٔ عالی مقام

خضر با او گفت ای مرد تمام

رای آن داری که باشی یار من

گفت با تو برنیاید کار من

زانک خوردی آب حیوان چند راه

تا بماند جان تو تا دیرگاه

من در آنم تا بگویم ترک جان

زانک بی جانان ندارم برگ آن

چون تو اندر حفظ جانی مانده

من به تو هر روز جان افشانده

بهتر آن باشد که چون مرغان ز دام

دور می‌باشیم از هم والسلام

عطار » منطق‌الطیر » حکایت بلبل » حکایت درویشی که عاشق دختر پادشاه شد با خوانش گروه چامه‌خوان

حکایت درویشی که عاشق دختر پادشاه شد (از بخش عطار » منطق‌الطیر » حکایت بلبل) را با خوانش گروه چامه‌خوان بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۳٫۱۹ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۱٫۹۷ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

شهریاری دختری چون ماه داشت

عالمی پر عاشق و گمراه داشت

فتنه را بیداریی پیوست بود

زانک چشم نیم خوابش مست بود

عارض از کافور و زلف از مشک داشت

لعل سیراب از لبش لب خشک داشت

گر جمالش ذره‌ای پیدا شدی

عقل از لایعقلی رسوا شدی

گر شکر طعم لبش بشناختی

از خجل بفسردی و بگداختی

از قضا می‌رفت درویشی اسیر

چشم افتادش بر آن ماه منیر

گرده‌ای در دست داشت آن بی‌نوا

نان آوان مانده بد بر نانوا

چشم او چون بر رخ آن مه فتاد

گرده از دستش شد و در ره فتاد

دختر از پیشش چو آتش برگذشت

خوش درو خندید خوش خوش برگذشت

آن گدا پس خندهٔ او چون بدید

خویش را بر خاک غرق خون بدید

نیم نان داشت آن گدا و نیم جان

زان دو نیمه پاک شد در یک زمان

نه قرارش بود شب نه روز هم

دم نزد از گریه و از سوز هم

یاد کردی خندهٔ آن شهریار

گریه افتادی برو چون ابر زار

هفت سال القصه بس آشفته بود

با سگان کوی دختر خفته بود

خادمان دختر و خدمت گران

جمله گشتند ای عجب واقف بر آن

عزم کردند آن جفا کاران به جمع

تا ببرند آن گدا را سر چو شمع

در نهان دختر گدا را خواند و گفت

چون تویی را چون منی کی بود جفت

قصد تو دارند، بگریز و برو

بر درم منشین، برخیز و برو

آن گدا گفتا که من آن روز دست

شسته‌ام از جان که گشتم از تو مست

صد هزاران جان چون من بی‌قرار

باد بر روی تو هر ساعت نثار

چون مرا خواهند کشتن ناصواب

یک سؤالم را به لطفی ده جواب

چون مرا سر می‌بریدی رایگان

ازچه خندیدی تو در من آن زمان

گفت چون می‌دیدمت ای بی‌هنر

بر تو می‌خندیدم آن ای بی‌خبر

بر سر و روی تو خندیدن رواست

لیک در روی تو خندیدن خطاست

این بگفت و رفت از پیشش چو دود

هرچه بود اصلا همه آن هیچ بود

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۷ با خوانش حمیدرضا محمدی

غزل ۷ (از بخش سعدی » دیوان اشعار » غزلیات) را با خوانش حمیدرضا محمدی بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۶۳ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۷۵ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا

گر تو شکیب داری طاقت نماند ما را

باری به چشم احسان در حال ما نظر کن

کز خوان پادشاهان راحت بود گدا را

سلطان که خشم گیرد بر بندگان حضرت

حکمش رسد ولیکن حدی بود جفا را

من بی تو زندگانی خود را نمی‌پسندم

کاسایشی نباشد بی دوستان بقا را

چون تشنه جان سپردم آن گه چه سود دارد

آب از دو چشم دادن بر خاک من گیا را

حال نیازمندی در وصف می‌نیاید

آن گه که بازگردی گوییم ماجرا را

بازآ و جان شیرین از من ستان به خدمت

دیگر چه برگ باشد درویش بی‌نوا را

یا رب تو آشنا را مهلت ده و سلامت

چندان که بازبیند دیدار آشنا را

نه ملک پادشا را در چشم خوبرویان

وقعیست ای برادر نه زهد پارسا را

ای کاش برفتادی برقع ز روی لیلی

تا مدعی نماندی مجنون مبتلا را

سعدی قلم به سختی رفتست و نیکبختی

پس هر چه پیشت آید گردن بنه قضا را