عطار » مختارنامه » باب چهل و چهارم: در قلندریات و خمریات » شمارهٔ ۲۹ با خوانش سایه اش

شمارهٔ ۲۹ (از بخش عطار » مختارنامه » باب چهل و چهارم: در قلندریات و خمریات) را با خوانش سایه اش بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۱۹ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۱۶ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

گل روی نمود از چمن ای ساقی

بلبل ز فراق نعره زن ای ساقی

مَیکش که بسی کشند می بی من و تو

ما روی کشیده در کفن ای ساقی

عطار » مختارنامه » باب چهل و چهارم: در قلندریات و خمریات » شمارهٔ ۲۷ با خوانش سایه اش

شمارهٔ ۲۷ (از بخش عطار » مختارنامه » باب چهل و چهارم: در قلندریات و خمریات) را با خوانش سایه اش بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۱۸ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۱۵ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

سلطان، تو، به می دهندگی ای ساقی

ما بسته میان به بندگی ای ساقی

ما مردهٔ محنتیم و امروز به تست

جان را ز شراب،‌زندگی ای ساقی

عطار » مختارنامه » باب چهل و چهارم: در قلندریات و خمریات » شمارهٔ ۲۶ با خوانش سایه اش

شمارهٔ ۲۶ (از بخش عطار » مختارنامه » باب چهل و چهارم: در قلندریات و خمریات) را با خوانش سایه اش بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۱۹ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۱۵ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

تاکی شوم از زمانه پست ای ساقی

زین پس من و آن زلف خوش است ای ساقی

زلف تو به دست باتو دستی بزنیم

زان پیش که بگذرد ز دست ای ساقی

عطار » مختارنامه » باب چهل و چهارم: در قلندریات و خمریات » شمارهٔ ۲۴ با خوانش سایه اش

شمارهٔ ۲۴ (از بخش عطار » مختارنامه » باب چهل و چهارم: در قلندریات و خمریات) را با خوانش سایه اش بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۱۵ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۱۳ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

هم سبزهٔ سرمست برُست ای ساقی

هم گل به گلاب روی شست ای ساقی

چون یاسمن لطیف را شاخ شکست

کی توبهٔ ما بود درست ای ساقی

سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۸ – حکایت با خوانش حمیدرضا محمدی

بخش ۸ – حکایت (از بخش سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع) را با خوانش حمیدرضا محمدی بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۷۲ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۷۸ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

شکر خنده‌ای انگبین می‌فروخت

که دلها ز شیرینیش می‌بسوخت

نباتی میان بسته چون نیشکر

بر او مشتری از مگس بیشتر

گر او زهر برداشتی فی‌المثل

بخوردندی از دست او چون عسل

گرانی نظر کرد در کار او

حسد برد بر گرم بازار او

دگر روز شد گرد گیتی دوان

عسل بر سر و سرکه بر ابروان

بسی گشت فریادخوان پیش و پس

که ننشست بر انگبینش مگس

شبانگه چو نقدش نیامد به دست

به دلتنگ رویی به کنجی نشست

چو عاصی ترش کرده روی از وعید

چو ابروی زندانیان روز عید

زنی گفت بازی کنان شوی را

عسل تلخ باشد ترش روی را

به دوزخ برد مرد را خوی زشت

که اخلاق نیک آمده‌ست از بهشت

برو آب گرم از لب جوی خور

نه جلاب سرد ترش روی خور

حرامت بود نان آن کس چشید

که چون سفره ابرو به هم در کشید

مکن خواجه بر خویشتن کار سخت

که بدخوی باشد نگون‌سار بخت

گرفتم که سیم و زرت چیز نیست

چو سعدی زبان خوشت نیز نیست؟

سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۷ – حکایت توبه کردن ملک زادهٔ گنجه با خوانش حمیدرضا محمدی

بخش ۷ – حکایت توبه کردن ملک زادهٔ گنجه (از بخش سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع) را با خوانش حمیدرضا محمدی بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۲٫۸۹ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۳٫۱ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

یکی پادشه‌زاده در گنجه بود

که دور از تو ناپاک و سرپنجه بود

به مسجد در آمد سرایان و مست

می اندر سر و ساتکینی به دست

به مقصوره در پارسایی مقیم

زبانی دلاویز و قلبی سلیم

تنی چند بر گفت او مجتمع

چو عالم نباشی کم از مستمع

چو بی عزتی پیشه کرد آن حرون

شدند آن عزیزان خراب اندرون

چو منکر بود پادشه را قدم

که یارد زد از امر معروف دم؟

تحکم کند سیر بر بوی گل

فرو ماند آواز چنگ از دهل

گرت نهی منکر بر آید ز دست

نشاید چو بی دست و پایان نشست

وگر دست قدرت نداری، بگوی

که پاکیزه گردد به اندرز خوی

چو دست و زبان را نماند مجال

به همت نمایند مردی رجال

یکی پیش دانای خلوت نشین

بنالید و بگریست سر بر زمین

که باری بر این رند ناپاک و مست

دعا کن که ما بی زبانیم و دست

دمی سوزناک از دلی با خبر

قوی تر که هفتاد تیغ و تبر

بر آورد مرد جهاندیده دست

چه گفت ای خداوند بالا و پست

خوش است این پسر وقتش از روزگار

خدایا همه وقت او خوش بدار

کسی گفتش ای قدوهٔ راستی

بر این بد چرا نیکویی خواستی؟

چو بد عهد را نیک خواهی ز بهر

چه بد خواستی بر سر خلق شهر؟

چنین گفت بینندهٔ تیز هوش

چو سر سخن در نیابی مجوش

به طامات مجلس نیاراستم

ز داد آفرین توبه‌اش خواستم

که هر گه که باز آید از خوی زشت

به عیشی رسد جاودان در بهشت

همین پنج روز است عیش مدام

به ترک اندرش عیشهای مدام

حدیثی که مرد سخن ساز گفت

کسی ز آن میان با ملک باز گفت

ز وجد آب در چشمش آمد چو میغ

ببارید بر چهره سیل دریغ

به نیران شوق اندرونش بسوخت

حیا دیده بر پشت پایش بدوخت

بر نیک محضر فرستاد کس

در توبه کوبان که فریاد رس

قدم رنجه فرمای تا سر نهم

سر جهل و ناراستی بر نهم

دو رویه ستادند بر در سپاه

سخن پرور آمد در ایوان شاه

شکر دید و عناب و شمع و شراب

ده از نعمت آباد و مردم خراب

یکی غایب از خود، یکی نیم مست

یکی شعر گویان صراحی به دست

ز سویی بر آورده مطرب خروش

ز دیگر سو آواز ساقی که نوش

حریفان خراب از می لعل رنگ

سر چنگی از خواب در بر چو چنگ

نبود از ندیمان گردن فراز

به جز نرگس آن جا کسی دیده باز

دف و چنگ با یکدگر سازگار

بر آورده زیر از میان ناله زار

بفرمود و در هم شکستند خرد

مبدل شد آن عیش صافی به درد

شکستند چنگ و گسستند رود

به در کرد گوینده از سر سرود

به میخانه در سنگ بر دن زدند

کدو را نشاندند و گردن زدند

می لاله گون از بط سرنگون

روان همچنان کز بط کشته خون

خم آبستن خمر نه ماهه بود

در آن فتنه دختر بینداخت زود

شکم تا به نافش دریدند مشک

قدح را بر او چشم خونی پر اشک

بفرمود تا سنگ صحن سرای

بکندند و کردند نو باز جای

که گلگونه خمر یاقوت فام

به شستن نمی‌شد ز روی رخام

عجب نیست بالوعه گر شد خراب

که خورد اندر آن روز چندان شراب

دگر هر که بربط گرفتی به کف

قفا خوردی از دست مردم چو دف

وگر فاسقی چنگ بردی به دوش

بمالیدی او را چو طنبور گوش

جوان سر از کبر و پندار مست

چو پیران به کنج عبادت نشست

پدر بارها گفته بودش به هول

که شایسته رو باش و پاکیزه قول

جفای پدر برد و زندان و بند

چنان سودمندش نیامد که پند

گرش سخت گفتی سخنگوی سهل

که بیرون کن از سر جوانی و جهل

خیال و غرورش بر آن داشتی

که درویش را زنده نگذاشتی

سپر نفکند شیر غران ز جنگ

نیندیشد از تیغ بران پلنگ

به نرمی ز دشمن توان کرد دوست

چو با دوست سختی کنی دشمن اوست

چو سندان کسی سخت رویی نکرد

که خایسک تأدیب بر سر نخورد

به گفتن درشتی مکن با امیر

چو بینی که سختی کند، سست گیر

به اخلاق با هر که بینی بساز

اگر زیردست است اگر سرفراز

که این گردن از نازکی بر کشد

به گفتار خوش، و آن سر اندر کشد

به شیرین زبانی توان برد گوی

که پیوسته تلخی برد تندخوی

تو شیرین زبانی ز سعدی بگیر

ترش روی را گو به تلخی بمیر

سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۶ – حکایت دانشمند با خوانش حمیدرضا محمدی

بخش ۶ – حکایت دانشمند (از بخش سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع) را با خوانش حمیدرضا محمدی بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۲٫۷۶ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۳٫۰۲ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

فقیهی کهن جامهٔ تنگدست

در ایوان قاضی به صف بر نشست

نگه کرد قاضی در او تیز تیز

معرف گرفت آستینش که خیز

ندانی که برتر مقام تو نیست

فروتر نشین، یا برو، یا بایست

نه هر کس سزاوار باشد به صدر

کرامت به جاه است و منزل به قدر

دگر ره چه حاجت ببیند کست؟

همین شرمساری عقوبت بست

به عزت هر آن کاو فروتر نشست

به خواری نیفتد ز بالا به پست

به جای بزرگان دلیری مکن

چو سر پنجه‌ات نیست شیری مکن

چو دید آن خردمند درویش رنگ

که بنشست و برخاست بختش به جنگ

چو آتش برآورد بیچاره دود

فروتر نشست از مقامی که بود

فقیهان طریق جدل ساختند

لم و لا اسلم درانداختند

گشادند بر هم در فتنه باز

به لا و نعم کرده گردن دراز

تو گفتی خروسان شاطر به جنگ

فتادند در هم به منقار و چنگ

یکی بی خود از خشمناکی چو مست

یکی بر زمین می‌زند هر دو دست

فتادند در عقدهٔ پیچ پیچ

که در حل آن ره نبردند هیچ

کهن جامه در صف آخرترین

به غرش در آمد چو شیر عرین

بگفت ای صنادید شرع رسول

به ابلاغ تنزیل و فقه و اصول

دلایل قوی باید و معنوی

نه رگهای گردن به حجت قوی

مرا نیز چوگان لعب است و گوی

بگفتند اگر نیک دانی بگوی

به کلک فصاحت بیانی که داشت

به دلها چو نقش نگین بر نگاشت

سر از کوی صورت به معنی کشید

قلم بر سر حرف دعوی کشید

بگفتندش از هر کنار آفرین

که بر عقل و طبعت هزار آفرین

سمند سخن تا به جایی براند

که قاضی چو خر در وحل باز ماند

برون آمد از طاق و دستار خویش

به اکرام و لطفش فرستاد پیش

که هیهات قدر تو نشناختم

به شکر قدومت نپرداختم

دریغ آیدم با چنین مایه‌ای

که بینم تو را در چنین پایه‌ای

معرف به دلداری آمد برش

که دستار قاضی نهد بر سرش

به دست و زبان منع کردش که دور

منه بر سرم پایبند غرور

که فردا شود بر کهن میزران

به دستار پنجه گزم سر گران

چو مولام خوانند و صدر کبیر

نمایند مردم به چشمم حقیر

تفاوت کند هرگز آب زلال

گرش کوزه زرین بود یا سفال؟

خرد باید اندر سر مرد و مغز

نباید مرا چون تو دستار نغز

کس از سر بزرگی نباشد به چیز

کدو سر بزرگ است و بی مغز نیز

میفراز گردن به دستار و ریش

که دستار پنبه‌ست و سبلت حشیش

به صورت کسانی که مردم وشند

چو صورت همان به که دم در کشند

به قدر هنر جست باید محل

بلندی و نحسی مکن چون زحل

نی بوریا را بلندی نکوست

که خاصیت نیشکر خود در اوست

بدین عقل و همت نخوانم کست

و گر می‌رود صد غلام از پست

چه خوش گفت خرمهره‌ای در گلی

چو برداشتش پر طمع جاهلی

مرا کس نخواهد خریدن به هیچ

به دیوانگی در حریرم مپیچ

خبزدو همان قدر دارد که هست

وگر در میان شقایق نشست

نه منعم به مال از کسی بهتر است

خر ار جل اطلس بپوشد خر است

بدین شیوه مرد سخنگوی چست

به آب سخن کینه از دل بشست

دل آزرده را سخت باشد سخن

چو خصمت بیفتاد سستی مکن

چو دستت رسد مغز دشمن بر آر

که فرصت فرو شوید از دل غبار

چنان ماند قاضی به جورش اسیر

که گفت ان هذا لیوم عسیر

به دندان گزید از تعجب یدین

بماندش در او دیده چون فرقدین

وز آنجا جوان روی همت بتافت

برون رفت و بازش نشان کس نیافت

غریو از بزرگان مجلس بخاست

که گویی چنین شوخ چشم از کجاست؟

نقیب از پیش رفت و هر سو دوید

که مردی بدین نعت و صورت که دید؟

یکی گفت از این نوع شیرین نفس

در این شهر سعدی شناسیم و بس

بر آن صد هزار آفرین کاین بگفت

حق تلخ بین تا چه شیرین بگفت

سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۵ – حکایت عیسی (ع) و عابد و ناپارسا با خوانش حمیدرضا محمدی

بخش ۵ – حکایت عیسی (ع) و عابد و ناپارسا (از بخش سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع) را با خوانش حمیدرضا محمدی بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۲٫۴۲ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۲٫۶۱ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

شنیدستم از راویان کلام

که در عهد عیسی علیه‌السلام

یکی زندگانی تلف کرده بود

به جهل و ضلالت سر آورده بود

دلیری سیه نامه‌ای سخت دل

ز ناپاکی ابلیس در وی خجل

به سر برده ایام، بی حاصلی

نیاسوده تا بوده از وی دلی

سرش خالی از عقل و از احتشام

شکم فربه از لقمه‌های حرام

به ناراستی دامن آلوده‌ای

به ناداشتی دوده اندوده‌ای

نه چشمی چو بینندگان راست رو

نه گوشی چو مردم نصیحت شنو

چو سال بد از وی خلایق نفور

نمایان به هم چون مه نو ز دور

هوی و هوس خرمنش سوخته

جوی نیکنامی نیندوخته

سیه نامه چندان تنعم براند

که در نامه جای نبشتن نماند

گنهکار و خودرای و شهوت پرست

به غفلت شب و روز مخمور و مست

شنیدم که عیسی در آمد ز دشت

به مقصوره عابدی برگذشت

به زیر آمد از غرفه خلوت نشین

به پایش در افتاد سر بر زمین

گنهکار برگشته اختر ز دور

چو پروانه حیران در ایشان ز نور

تأمل به حسرت کنان شرمسار

چو درویش در دست سرمایه‌دار

خجل زیر لب عذرخواهان به سوز

ز شبهای در غفلت آورده روز

سرشک غم از دیده باران چو میغ

که عمرم به غفلت گذشت ای دریغ!

بر انداختم نقد عمر عزیز

به دست از نکویی نیاورده چیز

چو من زنده هرگز مبادا کسی

که مرگش به از زندگانی بسی

برست آن که در عهد طفلی بمرد

که پیرانه سر شرمساری نبرد

گناهم ببخش ای جهان آفرین

که گر با من آید فبئس القرین

نگون مانده از شرمساری سرش

روان آب حسرت به شیب و برش

در این گوشه نالان گنهکار پیر

که فریاد حالم رس ای دستگیر

وز آن نیمه عابد سری پر غرور

ترش کرده بر فاسق ابرو ز دور

که این مدبر اندر پی ما چراست؟

نگون بخت جاهل چه در خورد ماست؟

به گردن در آتش در افتاده‌ای

به باد هوی عمر بر داده‌ای

چه خیر آمد از نفس تر دامنش

که صحبت بود با مسیح و منش؟

چه بودی که زحمت ببردی ز پیش

به دوزخ برفتی پس کار خویش

همی رنجم از طلعت ناخوشش

مبادا که در من فتد آتشش

به محشر که حاضر شوند انجمن

خدایا تو با او مکن حشر من

در این بود و وحی از جلیل الصفات

در آمد به عیسی علیه الصلوة

که گر عالم است این و گر وی جهول

مرا دعوت هر دو آمد قبول

تبه کرده ایام برگشته روز

بنالید بر من به زاری و سوز

به بیچارگی هر که آمد برم

نیندازمش ز آستان کرم

عفو کردم از وی عملهای زشت

به انعام خویش آرمش در بهشت

و گر عار دارد عبادت پرست

که در خلد با وی بود هم نشست

بگو ننگ از او در قیامت مدار

که آن را به جنت برند این به نار

که آن را جگر خون شد از سوز و درد

گر این تکیه بر طاعت خویش کرد

ندانست در بارگاه غنی

که بیچارگی به ز کبر و منی

کرا جامه پاک است و سیرت پلید

در دوزخش را نباید کلید

بر این آستان عجز و مسکینیت

به از طاعت و خویشتن بینیت

چو خود را ز نیکان شمردی بدی

نمی‌گنجد اندر خدایی خودی

اگر مردی از مردی خود مگوی

نه هر شهسواری به در برد گوی

پیاز آمد آن بی هنر جمله پوست

که پنداشت چون پسته مغزی در اوست

از این نوع طاعت نیاید به کار

برو عذر تقصیر طاعت بیار

چه رند پریشان شوریده بخت

چه زاهد که بر خود کند کار سخت

به زهد و ورع کوش و صدق و صفا

ولیکن میفزای بر مصطفی

نخورد از عبادت بر آن بی خرد

که با حق نکو بود و با خلق بد

سخن ماند از عاقلان یادگار

ز سعدی همین یک سخن یاد دار

گنهکار اندیشناک از خدای

به از پارسای عبادت نمای

عطار » مختارنامه » باب چهل و چهارم: در قلندریات و خمریات » شمارهٔ ۱۳ با خوانش سایه اش

شمارهٔ ۱۳ (از بخش عطار » مختارنامه » باب چهل و چهارم: در قلندریات و خمریات) را با خوانش سایه اش بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۱۷ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۱۲ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

تا در بُنهٔ خویش مقام است ترا

سودا چه پزی که کار خام است ترا

تا صاف نگردد دلت از هر دوجهان

دُردی خرابات حرام است ترا

عطار » مختارنامه » باب چهل و چهارم: در قلندریات و خمریات » شمارهٔ ۱۲ با خوانش سایه اش

شمارهٔ ۱۲ (از بخش عطار » مختارنامه » باب چهل و چهارم: در قلندریات و خمریات) را با خوانش سایه اش بشنوید.

نسخهٔ همگام شده را با مشاهدهٔ متن در گنجور ببینید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه ۰٫۱۸ مگابایت) و در قالب ogg از این نشانی (اندازه ۰٫۱۴ مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

نه در سرِ من سَرِسری بینی تو

نه میل دلم به داوری بینی تو

اینجا که منم نقطهٔ دردی بفرست

تا گمراهی و کافری بینی تو